جمعه، 15 آبان 1405
روژان پرس » اخبار » دردهایی که به زبان نمی‌آیند

قصه‌های ناگفته سالمندان

دردهایی که به زبان نمی‌آیند

0
کد خبر: 4154

دردهایی که به زبان نمی‌آیند

با اندوه می‌پرسد: من نه از جوانی خیر دیدم، نه از میان‌سالی؛ تمام عمرم به دوندگی گذشت. آیا سهم پدران، بعد از این همه سال کار کردن، فقط همین است؟
روزنامه روژان: محمد حسین‌خانی ۶۵ سال دارد؛ مردی که وقتی از گذشته‌اش حرف می‌زند، انگار در راهرویی بلند قدم می‌زند که هر درِ آن به خاطره‌ای تلخ باز می‌شود؛ خاطره روزهایی که گذشتند، بی‌آنکه فرصت چندانی برای زندگی کردن به او بدهند. او از عمری می‌گوید که میان ترس، تنگدستی، مسئولیت و دوندگی گذشت؛ از آرزوهایی که هر بار به امید فردایی بهتر به تعویق افتادند و حالا، سنگینی حسرتشان را بر شانه‌های خسته‌اش احساس می‌کند.
کودکی‌اش در روزگار پدرسالاری گذشت؛ زمانی که سایه اقتدار پدر بر خانه سنگینی می‌کرد؛ بی‌آنکه فرصت چندانی برای کودکی کردن داشته باشد. می‌گوید: از ترس پدر، جرئت نداشتیم تکان بخوریم. یا مدرسه بودیم یا خانه. محیط خانه برایم زندان بود.
انقلاب که شد، بیست‌ساله بود. گمان می‌کرد زندگی با تغییر روزگار، روی دیگری نشان خواهد داد؛ اما خیلی زود صف نانوایی، صف نفت و دشواری تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی به روزمرگی‌اش اضافه شد. بعد هم جنگ و ناامنی از راه رسید و شهرش به کانون بحران تبدیل شد.
آن روزها تصمیم گرفت به خدمت سربازی برود، آن هم در میانه جنگ. می‌گوید: «برای اینکه از آن زندان خلاص شوم، تصمیم گرفتم به سربازی بروم. دو سال در بدترین شرایط جنگی خدمت کردم؛ بی‌خبر از خانه و خانواده. اما خوشحال بودم که دیگر تحکم پدر بالای سرم نیست.»
این جمله را که می‌گوید، تلخی خاصی در روایتش جاری می‌شود؛ جوانی که برای فرار از فشار خانه، خطر جنگ را به جان خرید. گویی در آن روزگار، حتی دوری از خانواده و حضور در میدان جنگ نیز می‌توانست به او احساس آزادی بدهد.
دهه شصت، با این امید که ازدواج به معنای آغاز استقلال و به دست گرفتن اختیار زندگی است، تشکیل خانواده داد. فکر می‌کرد با داشتن خانه و زندگی مستقل، دیگر آقای زندگی خود خواهد بود؛ اما آنچه در ذهنش تصویر کرده بود، با آنچه که بعدها در واقعیت تجربه کرد، فاصله‌ای زمین تا آسمان داشت.
با لحنی آمیخته به حسرت و شوخی می‌ گوید: فکر می‌کردم وقتی زن بگیرم، دیگر آقای خودم می‌شوم؛ اما باز هم زیر دست ماندم. این بار به‌جای پدر، گرفتار زن شدم.
او از آن سال‌ ها با نگاهی توام با خودانتقادی حرف می‌ زند؛ روزهایی که تازه استخدام شده بود و برای رهایی از تنگدستی و ساختن آینده‌ای بهتر، به کار شبانه و چندشغله نیز تن می‌داد. خستگی کار، دغدغه نان و مسئولیت زندگی مشترک، فرصتی برای آسودگی باقی نمی‌گذاشت. با این همه، هنوز به آینده امید داشت. با خودش می‌گفت شاید زندگی به‌مرور بهتر شود؛ شاید با آمدن بچه‌ها، فضای خانه تغییر کند و روزگار روی خوش‌تری نشان دهد.
فرزندان یکی پس از دیگری به دنیا آمدند؛ یکی، دو تا، سه تا. خانه جان گرفت، خانواده بزرگ‌تر شد و مسئولیت‌ها نیز سنگین‌تر شدند. او با همه دشواری‌ها، کار می‌کرد تا زندگی بچرخد و بچه‌ها بزرگ شوند. در میان تلخی‌ها، شیرینی پدر بودن هم بود؛ همان احساس پیچیده‌ای که از بزرگ شدن فرزندان در دل پدر می‌نشیند، آمیزه‌ای از غرور، نگرانی، امید و خستگی!
سال‌ها گذشت. بچه‌ها قد کشیدند، بزرگ شدند و هرکدام راه زندگی خود را در پیش گرفتند. اما با بزرگ شدن فرزندان، بار مسئولیت‌های او سبک‌تر نشد که هیج؛ بلکه شکل تازه‌ای پیدا کرد. ازدواج فرزندان، پای عروس و دامادها را هم به دایره دغدغه‌های خانواده باز کرد و حالا، در ۶۵سالگی، خود را در قفسی می‌بیند که دیوارهایش هر روز تنگ و تنگ‌تر می‌شود.
می‌گوید: یک عمر کار کردم و پول درآوردم. حالا دیگر اختیار چندانی ندارم. انگار فقط باید بدوم و هزینه کنم. قفس زندگی‌ام آن‌قدر تنگ شده که به‌سختی نفس می‌کشم.
شاید این تعبیر، بیش از هر جمله دیگری، حال امروز او را توضیح دهد؛ مردی که از کودکی برای رهایی از یک قفس تلاش کرد، در جوانی برای فرار از تنگدستی دوید، در میان‌سالی برای ساختن آینده فرزندانش کار کرد و اکنون، در سالمندی، احساس می‌کند هنوز هم از او انتظار می‌رود بدود؛ بی‌آنکه کسی بپرسد خودش چه می‌خواهد. اما در میان تمام این سال‌های پرمشغله، آرزویی کوچک و قدیمی در دلش زنده مانده است؛ آرزویی که نه به خانه‌ای بزرگ مربوط است، نه به ثروتی چشمگیر و نه به جایگاهی اجتماعی. او دلش می‌خواست کوله‌بارش را بردارد و راهی کوه و دشت شود؛ چند شب زیر چادر، دور از هیاهوی خانه و گرفتاری‌های روزمره، به صدای باد گوش بسپارد و از طبیعت درس زندگی بگیرد. می‌گوید در جوانی، شب‌های بسیاری را با خیال چنین سفرهایی به صبح رسانده است؛ اما بهارها آمدند و رفتند؛ زمستان‌ها سپری شدند و کوله‌بار رؤیاهایش همچنان بر زمین ماند.
زندگی هر بار به او گفت: بعداً؛ وقتی بچه‌ها بزرگ شدند، وقتی خانه و زندگی سر و سامان گرفت، وقتی شرایط بهتر شد، وقتی مسئولیت‌ها سبک‌تر شدند. او هر بار پذیرفت و آرزویش را به آینده سپرد؛ غافل از اینکه آینده، اگر بی‌وقفه به تعویق بیفتد، سرانجام به امروزِ ازدست‌رفته تبدیل می‌شود.
با مکثی کوتاه، جمله‌ای می‌گوید که انگار چکیده تمام عمر اوست: «در جوانی، دندان داشتم، نان نبود بخورم؛ حالا نان هست، اما دندان ندارم!»
این فقط حکایت یک مرد نیست؛ تصویر تلخ نسلی است که گاهی در جوانی از ابتدایی‌ترین امکانات محروم ماند و در میان‌سالی، برای فراهم کردن همان امکانات برای فرزندانش، از خواسته‌های خویش گذشت. نسلی که بسیاری از آرزوهایش را نه از سر بی‌علاقگی، بلکه به امید آنکه روزی فرصت جبران داشته باشد، کنار گذاشت.
محمد حالا می‌خواهد کمی از اندوخته‌اش را برای خودش خرج کند؛ سفر برود، بگردد، از زندگی لذت ببرد و دست‌کم بخشی از آرزوهای کوچک و دیرینه‌اش را به واقعیت تبدیل کند. اما به گفته او، بخش زیادی از آنچه پس‌انداز کرده، صرف خرید خانه و زندگی فرزندان شده است. کمک‌هایی که شاید از سر مهر و مسئولیت‌پذیری انجام داده، اما امروز در کنار احساس رضایت از بزرگ شدن فرزندان، حسرتی عمیق نیز برایش باقی گذاشته است.
او نمی‌خواهد فرزندانش را از زندگی محروم کند؛ حرفش این است که خودش هم سهمی از زندگی دارد. می‌خواهد پس از سال‌ها کار و تلاش، برای یک بار هم که شده، بدون نگرانی از فردا، به خواسته خودش فکر کند؛ بی‌آنکه هر تصمیم شخصی، با فهرستی از نیازهای دیگران سنجیده شود.
با اندوه می‌پرسد: من نه از جوانی خیر دیدم، نه از میان‌سالی؛ تمام عمرم به دوندگی گذشت. آیا سهم پدران، بعد از این همه سال کار کردن، فقط همین است؟ پرسشی که پاسخ آن، نه در سرزنش فرزندان خلاصه می‌شود و نه در ستایش فداکاری والدین. مسئله این است که محبت، نباید به حذف خواسته‌های یک انسان منجر شود؛ همان‌طور که مسئولیت‌پذیری، نباید به معنای چشم‌پوشی همیشگی از حق زندگی باشد.
حسین‌خانی امروز در شصت‌وپنج‌سالگی، بیش از هر چیز می‌خواهد اختیار روزهایش را پس بگیرد. می‌خواهد بداند هنوز برای خودش هم فرصت دارد؛ هنوز می‌تواند تصمیم بگیرد، راه بیفتد، سفر کند و از پولی که حاصل سال‌ها کار و رنج اوست، برای آسایش خودش بهره ببرد.
او در پایان، جمله‌ای می‌گوید که باید آن را جدی‌تر از هر توصیه دیگری شنید: «آرزو را باید در همان حال که فرصت داری، عملی کنی. آینده زنجیری به دست و پایت می‌بندد.»
شاید این حرف، عصاره زندگی مردی باشد که سال‌ها به امید فردا زیسته و حالا، در روزهایی که توان و فرصت جوانی را ندارد، به گذشته نگاه می‌کند. او از ما نمی‌خواهد برایش دل بسوزانیم؛ می‌خواهد بفهمیم که پدر بودن، به معنای تعطیل کردن زندگی شخصی نیست و فرزند داشتن، نباید به قیمت دفن کردن همه آرزوها تمام شود.
پشت چهره بسیاری از پدران سالمند، داستان‌هایی پنهان است که کمتر کسی فرصت شنیدنشان را پیدا می‌کند؛ داستان‌هایی از جوانی‌های ازدست‌رفته، خواسته‌های ناگفته و آرزوهایی که سال‌ها پشت عبارت آشنای «بگذار بچه‌ها بزرگ شوند» جا مانده‌اند.
و حالا، وقتی بچه‌ها بزرگ شده‌اند، شاید وقت آن رسیده باشد که کسی از پدر بپرسد: حالا که همه بزرگ شده‌اند، نوبت زندگی تو کی می‌رسد؟
سالمندی، ایستادن بر بلندای سال‌هایی است که هر کدامشان پاره‌ای از تاریخ یک خانواده‌اند؛ سال‌هایی آمیخته به رنج و امید، کار و محرومیت، تجربه و خاطره.
سالمند امروز، جوان دیروز است؛ انسانی که روزگاری برای ساختن خانه، پرورش فرزند و تأمین آینده خانواده، از خواسته‌های خود گذشت و اکنون، در فصلی که بیش از هر زمان دیگری به آرامش و آسودگی نیاز دارد، با پرسشی اساسی روبه‌روست که آیا سهم او از زندگی، تنها انتظار برای پایان راه است؟

روی دیگر سکه؟
در روزگاری که هزینه مسکن، خوراک، پوشاک، درمان و تفریح، کمر بسیاری از جوانان را خم کرده است، جمله‌ای تلخ اما آشنا در زندگی اجتماعی ما تکرار می‌شود: اگر پشتوانه پدر و مادر نباشد، بسیاری از فرزندان به‌سختی می‌توانند کمر راست کنند. جوانی که بخش بزرگی از درآمدش را صرف اجاره خانه و هزینه‌های ضروری می‌کند، شاید حتی با سال‌ها کار نتواند صاحب سرپناهی شود؛ چه رسد به پس‌انداز، سرمایه‌گذاری و ساختن پشتوانه‌ای برای نسل بعد.
در چنین شرایطی، خانواده گاه به شبکه‌ای از حمایت‌های متقابل تبدیل می‌شود؛ پدر و مادر از اندوخته عمر خود می‌گذرند تا فرزندانشان از دشواری‌های روزگار عبور کنند. خانه‌ای که باید پناهگاه سالمندی باشد، به پشتوانه اقتصادی نسل جوان تبدیل می‌شود و پس‌اندازی که می‌توانست صرف آسایش سال‌های پایانی عمر شود، در مسیر تأمین نیازهای فرزندان قرار می‌گیرد اما مسئله از جایی آغاز می‌شود که این حمایت، از یک انتخاب عاشقانه به انتظاری دائمی تبدیل شود؛ جایی که نیازهای والدین به حاشیه برود و فراموش کنیم پدر و مادر نیز، پیش از آنکه پشتوانه فرزندان باشند، انسان‌هایی مستقل با حق انتخاب، نیازهای جسمی، عاطفی و اجتماعی و آرزوهای شخصی‌اند.
اما باید گفت سالمندان نیز حق دارند غذای مطلوب خود را بخورند، سفر بروند، با دوستانشان دیدار کنند، از اندوخته سال‌های کار و تلاششان لذت ببرند و برای روزهای باقی‌مانده زندگی برنامه داشته باشند. آنها نیز دل دارند، احساس دارند و به دیده‌شدن، شنیده‌شدن و دوست داشته‌شدن نیازمندند. هیچ‌کس نباید برای برخورداری از آسایش در دوران سالمندی، ناچار باشد ابتدا تمام دارایی خود را خرج دیگران کند و سپس برای نیازهای خودش احساس گناه داشته باشد.
این مسئله، تنها یک گلایه خانوادگی نیست؛ موضوعی جدی در حوزه سلامت عمومی، روان‌شناسی سالمندی، اقتصاد خانواده و اخلاق اجتماعی است. جامعه‌ای که از سالمندان فقط انتظار حمایت مالی و نگهداری از نوه‌ها را دارد، اما نیازهای آنان را نمی‌بیند، بخشی از واقعیت زندگی را نادیده گرفته است؛ سالمندی، مرحله‌ای از زندگی است که کیفیت آن به همان اندازه طول عمر اهمیت دارد.

سلامت روان؛ بیماری‌ای که در آزمایش‌ها دیده نمی‌شود
ممکن است سالمندی از نظر آزمایش‌های پزشکی وضعیت نسبتاً مطلوبی داشته باشد، اما در خلوت خود با احساس بیهودگی، تنهایی یا کنار گذاشته شدن دست‌وپنجه نرم کند. شاید فرزندانش هر ماه هزینه‌های زندگی او را بپردازند، اما فرصت شنیدن حرف‌هایش را نداشته باشند. شاید خانه‌اش پر از رفت‌وآمد باشد، اما در تصمیم‌های مربوط به زندگی خودش هیچ نقشی نداشته باشد؛ این همان فاصله میان تأمین نیازهای مادی و مراقبت انسانی است.
سازمان جهانی بهداشت، انزوای اجتماعی و تنهایی را از عوامل مهم و کمتر مورد توجه در سلامت عمومی می‌داند. شواهد پژوهشی، تنهایی و ارتباطات اجتماعی ضعیف را با خطر بیشتر برخی مشکلات جسمی و روانی، از جمله بیماری‌های قلبی، افسردگی و افت شناختی مرتبط دانسته‌اند؛ هرچند این ارتباط‌ها به معنای آن نیست که تنهایی به‌تنهایی علت قطعی همه این بیماری‌هاست.از همین رو، سلامت روان سالمندان را نمی‌ توان به نداشتن بیماری روان‌پزشکی محدود کرد. احساس تعلق، داشتن هدف، برخورداری از روابط معنادار، حفظ استقلال و امکان مشارکت در زندگی اجتماعی نیز اجزای اساسی سلامت‌اند.
سالمند نیاز دارد بداند هنوز برای دیگران اهمیت دارد؛ نه فقط وقتی که پولی به فرزندش می‌دهد، از نوه‌ای نگهداری می‌کند یا تجربه‌ای در اختیار دیگران می‌گذارد، بلکه به‌خاطر خودِ او، شخصیت او و سال‌هایی که زندگی کرده است.
گفت‌وگو با سالمند، شنیدن خاطراتش، احترام به نظرش و شریک کردن او در تصمیم‌های خانوادگی، اقداماتی ساده‌اند که می‌توانند به حفظ عزت نفس و احساس تعلق کمک کنند. در مقابل، تمسخر فراموشی‌های احتمالی، بی‌اعتنایی به سخنانش، تحمیل تصمیم‌ها و رفتار کردن با او همچون کودکی ناتوان، به‌تدریج احساس استقلال و ارزشمندی را فرسوده می‌کند.

سخن پایانی
پدر و مادری که امروز موهایشان سپید شده، روزگاری برای آسایش فرزندانشان از جوانی، خواب، تفریح و خواسته‌های شخصی خود گذشتند. اما این واقعیت نباید به مجوزی برای ادامه همان محرومیت در سال‌های پایانی عمر تبدیل شود.
آنان نیز حق دارند از میوه درختی که سال‌ها پیش کاشته‌اند، بهره ببرند؛ بی‌آنکه مجبور باشند تمام میوه‌ها را برای دیگران کنار بگذارند. حق دارند سفره‌ای متناسب با نیازهایشان داشته باشند، با دوستانشان بخندند، به سفر بروند، از پس‌اندازشان استفاده کنند و روزهایشان را نه فقط با نگرانی برای آینده فرزندان، بلکه با امید و لذت برای زندگی خود سپری کنند.
فرزندان، میراث عاطفی و انسانی والدین‌اند؛ اما قرار نیست والدین، تمام سال‌های باقی‌مانده عمر خود را به میراثی مصرف‌نشده برای فرزندان تبدیل کنند. شاید یکی از زیباترین جلوه‌های قدرشناسی از پدر و مادر این نباشد که فقط هزینه‌هایشان را بپردازیم، بلکه این باشد که به آنان اجازه دهیم، تا آنجا که توان و شرایطشان اجازه می‌دهد، زندگی کنند؛ زندگی‌ای که در آن هنوز جایی برای لذت، انتخاب، دوستی، آرامش و آرزو باقی مانده است.
زیرا سلامت سالمندی، تنها در ضربان قلب و نتیجه آزمایش‌ها خلاصه نمی‌شود؛ در احساس امنیت، استقلال، احترام و رضایت از زندگی نیز ریشه دارد. و هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند خود را برخوردار از سلامت واقعی بداند، اگر سال‌های پایانی زندگی انسان‌هایش را به انتظار، محرومیت و احساس سربار بودن گره بزند. ناگفته نماند همه این مصائب ریشه در فرهنگ دارد فرهنگی که پیران را قرب و منزلتی بزرگ بود اما در زندگی شهری و ماشینی و آپارتمانی این فرهنگ به مرور رنگ باخت و شان و جایگاه پدران به حد عضوی عادی در خانه سقوط کرد و فرزندسالاری و زن‌سالاری بر آن سایه انداخت.
گزارش: سلیمان اللهمرادی

نظر شما

  • نظرات ارسال شده شما، پس از بررسی و تأیید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.
نام شما : *
ایمیل شما :*
نظر شما :*
کد امنیتی : *
عکس خوانده نمی‌شود
برای کد جدید روی آن کلیک کنید