پنج شنبه، 9 بهمن 1404
روژان پرس » اخبار » مادر، نه از تبارِ خون؛ از جنسِ فداکاری

ثریا مطهرنیا

مادر، نه از تبارِ خون؛ از جنسِ فداکاری

0
کد خبر: 3589

مادر، نه از تبارِ خون؛ از جنسِ فداکاری

پدر و مادری که با هر بار گفتن کلمه «اولاد»، گویی هزار فرزند از دلش بیرون می‌ریخت.
واگذاری از سر اجبار، پذیرفتن از سر ایثار؛ دو چهرهٔ یک حقیقت: انسانیتی که کودک را نجات داد.»
«روایت خانواده‌هایی که پناهِ جان کودکانی شدند که از دلِ خودشان نبودند»
این نوشته، ادای دینی است به آن پدر و مادرها؛ به همه کسانی که آغوششان را خانه کردند؛ به کسانی که بدون آنکه خونی مشترک داشته باشند، خود زندگی را در رگ‌های یک کودک جاری نمودند.

در هر قصه‌ای که کودکی از آغوش خانواده‌اش جدا می‌شود، قضاوت کردن آسان است؛ اما اگر از نزدیک صدای مادر و پدری را شنیده باشی که از بیست‌وچند سال پیش هنوز با یاد آن روز گریه می‌کنند، آن‌وقت می‌فهمی که این اتفاق از سر دل بریدن نبود؛ از سر دل‌سوختن بود.
خانواده‌ای که روزگاری آن‌قدر در تنگنای فقر گرفتار شده بود که حتی توان تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای فرزندشان را نداشتند، در برابر سخت‌ترین تصمیمِ یک انسان قرار گرفتند:
سپردنِ جگرگوشه‌شان به خانواده‌ای دیگر، به امید اینکه آینده‌ای داشته باشد که خودشان هرگز نتوانستند برایش بسازند.
هیچ پدری دلش نمی‌خواهد روزی برسد که دست کودکِ چندماهه‌اش را به دست دیگری بسپارد.
هیچ مادری هیچ‌وقت آرزو نمی‌کند فرزندی که از جانش کنده، در آغوش دیگری بزرگ شود.
اما گاهی فقر چنان پیچیده و بی‌رحم می‌شود که انسان را از درون می‌شکند، بی‌آنکه ذره‌ای از محبت او نسبت به فرزندش کم شود.
گاهی سرنوشت، کودکی را از آغوشی جدا می‌کند و به آغوشی دیگر می‌سپارد؛ اما شگفتی زندگی همین‌جاست:
همیشه این خون نیست که پیوند می‌سازد، گاهی یک دل آن‌قدر بزرگ است که هزاران نسبت را پشت سر می‌گذارد.
این قصه از زبان جوانی آغاز شد که پس از بیست‌وچهار سال، در جست‌وجوی هویت ایرانی‌اش سراغ من آمد. گفت که پدر و مادرش، سال‌ها پیش، به‌خاطر تنگدستی ناچار شدند او را از طریق واسطه‌ای به خانواده‌ای از اتباع بسپارند. خانواده‌ای که هیچ قرابتی با او نداشتند؛ نه تبار، نه نام‌خانوادگی، نه خاک مشترک. تنها چیزی که بینشان بود، پذیرفتن یک کودکِ بی‌پناه بود؛ آن هم در زمانی که خودشان هم چیزی بیش از یک زندگی ساده نداشتند.
وقتی وارد منزل این خانواده ی شدم، آنچه دیدم چیزی فراتر از پدر و مادری بود که کودکی را بزرگ کرده‌اند.
آن‌ها پناه بودند؛ امن‌ترین آغوشی که یک کودک می‌توانست نصیبش شود.
پدر و مادری که با هر بار گفتن کلمه «اولاد»، گویی هزار فرزند از دلشان بیرون می‌ریخت.
مادری که گرچه این کودک از خون او نبود، اما تمام رفتارهایش فریاد می‌زد که این فرزند از جان اوست.
عجیب نیست که مادر بتواند از تک‌تک چیزهایش بگذرد تا فرزندش رشد کند؛ اما شگفت‌انگیز است که مادری بتواند چنین عشقی را برای کودکی خرج کند که روزی هیچ پیوند خونی با او نداشت. در چهره آن مادر افغان چیزی می‌دیدی که سال‌هاست از زبان مادران رنج‌کشیده شنیده‌ای: درخششِ بی‌چشمداشتِ مادری.
و در رفتار پدر، مردانگیِ ناب؛ همان مردانگی‌ای که به‌جای دیوار کشیدن، سینه‌اش را سپر می‌کند تا کودکی که از وجودش نیست، رشد کند، بال بگیرد و آینده‌اش را بسازد.
این خانواده نشان دادند که انسانیت، ملیت نمی‌شناسد؛ محبت، مرز ندارد؛ و پدر و مادر بودن، وراثت نمی‌خواهد—دل می‌خواهد.
روایت این خانواده، روایت صدها خانواده‌ای است که بی‌هیچ هیاهویی، بی‌آنکه نامشان جایی ثبت شود، پناهِ کودکانی شدند که تقدیر آن‌ها را از آغوش نخست دور کرده بود. خانواده‌هایی که سهمشان از این دنیا شاید اندک باشد، اما سهمشان از انسانیت بسیار.
فردا روزی که نامش با عطر نام حضرت فاطمه‌(س) گره خورده؛ روزی که نه فقط برای تقدیر از یک عنوان، بلکه برای شکر نعمت مادر بودن است.
آمده‌ام تا از عشقی سخن بگویم که همه‌چیز را معنا می‌بخشد: مادری.
مادرِ واقعی، همیشه کسی نیست که کودک را به دنیا آورده باشد گاهی خداوند، مسیر مادری را از رحم آغاز ‌نمی‌کند، بلکه از رحمت دل شروع می‌کند
گاهی مادر بودن از خون نمی‌جوشد،
از دل می‌روید.
از جایی میان مهربانی و اشک، از جایی میان دعا و دلدادگی.
خیلی وقت‌ها، خدا فرزندی را به دل کسی می‌سپارد، نه به جسمش.
فرزندی که از گوشت و استخوان او نیست،
اما در جان و احساسش ریشه می‌دواند،
چنان‌که گویی از تپش‌های قلب خودش زاده شده.
مادری یعنی همین…
یعنی بدونِ انتظار، بی‌هیچ شباهت، فقط با عشق
یعنی پناه دادن به کودکی که سهمش از دنیا، فقط آغوشی امن بوده.
یعنی نوازش قلبی که به دستان آنها ایمان آورده،
و گرمایی که جای خونِ مشترک را پر کرده است.
گاهی بالاترین نوع مادری، اونه که خون به اشتراک نمی‌گذاری، بلکه عشق را تقسیم می‌کنه.
و چه بسا چنین مادرانی از خودِ آفرینش هم بزرگ‌ترند؛
آن‌ها به کودکی جان تازه می‌بخشند، هویت می‌دهند، امید می‌دهند.
دست کوچکی را می‌گیرند و می‌گویند:
«من از امروز مادر توام،
نه به حکم شناسنامه،
بلکه به فرمان دل.».

اگر بخواهم صادقانه بگویم ــ دلیل موفقیت شخص خود من نه از کتاب‌ها آغاز شد، نه از کلاس‌ها و نه حتی از تقدیرنامه‌ها.
همه‌چیز از «مادر بودن» شروع شد.
من سال‌هاست معلمم؛ اما هیچ‌گاه میان شاگردانم و فرزندان خودم، مرزی نکشیدم.
به چشم من، هر کودک، فرزند من بود.
با گریه‌هاشان گریستم، با خنده‌هاشان خندیدم و خیلی شب‌ها، تا سحر چشم بر هم نگذاشتم چون دلِ یکی از بچه‌هایم بی‌قرار بود.   
برای من هر کودک در کلاس، تکه‌ای از دل من بود.
با لبخندشان لبخند زدم، با اشک‌شان گریستم، و در کنارشان رشد کردم.
شب‌هایی بود که تا سحر خواب به چشمانم نمی‌آمد، چون ذهنم درگیر یک دانش‌آموز بیمار یا نگران بود؛
روزهایی بود که پشت در اتاق فکر می‌کردم چطور می‌توانم دل کوچکی را از غصه بیرون بیاورم.
چون من فقط معلم نبودم، من مادر بودم.

«مادر بودن» فقط یک واژه نیست، یک دریاست… دریایی از صبر، عشق، ایثار و درک.
من سعی کردم همین نور را در کلاس هم بتابانم — به شاگردانی که گاه گم می‌شدند در مسیر زندگی.:
سی سال از عمرم را در کنار فرزندان مدرسه‌ام گذراندم.
بچه‌هایی که شاید روی کاغذ نامشان «دانش‌آموز» بود،
اما در دل من هر یک‌شان «فرزند» بودند.
بسیاری از شب‌ها به یادشان بی‌خواب ماندم،
بسیاری از روزها با گریه‌شان گریستم و با خنده‌شان خندیدم.
من همیشه گفته‌ام: معلمی فقط شغل نیست.
معلمی، ادامه‌ی مادر بودن است.
همان عشقی که خداوند در وجود مادر قرار داده، همان حس مراقبت، همان بی‌قیدوشرط دوست داشتن، همان چشم‌پوشی از خود برای رشد دیگری — این‌هاست که معلم را جانِ جامعه می‌کند.
مادر بودن یعنی آفریدن، یعنی پرورش دادن، یعنی ادامه دادن عشق خدا در زمین. من همیشه باور داشتم که اگر در هر کار و جایگاهی ، با همان روح مادری پیش برویم — چه در خانه، چه در کلاس، چه در جامعه در هر پست و مقامی — دنیا جایی مهربان‌تر و روشن‌تر خواهد شد
در پایان با تمام تواضع صمیمانه ترین تبریکاتم رو نثار  هر زنی که فرصتی نیافت تا نامش در کتاب‌ها بیاید، اما عشقش در قلب فرزندانش جاودانه شد تقدیم می نمایم

کلید واژه ها:
ثریا مطهرنیا

نظر شما

  • نظرات ارسال شده شما، پس از بررسی و تأیید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.
نام شما : *
ایمیل شما :*
نظر شما :*
کد امنیتی : *
عکس خوانده نمی‌شود
برای کد جدید روی آن کلیک کنید