جمعه، 15 آبان 1405
روژان پرس » اخبار » لالایی؛ نغمه گمشده تمدن

ایرج بهرام‌نژاد

لالایی؛ نغمه گمشده تمدن

0
کد خبر: 4130

لالایی؛ نغمه گمشده تمدن

چرا باید تنها به مشاهیر پنجاه یا شصت سال گذشته ببالیم؟ مگر آنان از جنس دیگری بودند؟ 
بشر از بدو پیدایش تا امروز، همواره محتاج واژه‌هایی بوده است تا آشفتگی سلول‌های عصبی‌اش را در میان امواج متلاطم رویدادها به ساحل آرامش برساند. همین نیاز، او را واداشت کلام را جلا دهد، با شعر بیامیزد و آن را به آواز بدل کند. این معجزه، یعنی آمیختن کلام و آواز، چنان بر روان انسان اثر می‌گذارد که با هیچ علم و فنی نمی‌توان تمام ابعاد آن را کاوید.
کلام، از دهان شگفت‌انگیزترین موجود هستی و والاترین خلقت پروردگار، یعنی زن، میلاد می‌یابد؛ موجودی خالق، ترانه‌ای بی‌پایان و شعری بی‌انتها.
و در میان این همه ترانه، لالایی شاید سحرانگیزترین جادوی جهان باشد؛ آوازی که از لبان مادر جاری می‌شود و شعله‌های مهربانی، عشق و عاطفه را در نهاد کودک به ودیعه می‌گذارد.
آری، لالایی، این گهواره گمشده تمدن، امروز در هاله‌ای از بهت و ناباوری، گویی در رستاخیز انسانی گم شده است. سرچشمه‌های جوشان آن بر لبان زنان این عصر، در انجمادی بی‌پایان، به صلیب کشیده شده‌اند.
در عصر فضاپیماهای غول‌پیکر، در روزگار تدفین عاطفه و در میان هیاهوی اندیشه انسان امروز، یکی از بزرگ‌ترین خلأها، مرگ لالایی است؛ لالایی در نی‌نی چشمان فرشته‌های کوچک عصر مادران تکنولوژی.
مرگ لالایی، کودکانی را به فردا خواهد سپرد که الفبای مهربانی را باید در ضرب‌المثل‌های دیرین، خاطرات پیران قوم و لابه‌لای کتاب‌های قصه جست‌وجو کنند.
راستی، چرا چنین شد؟
چرا نسل عصر ربات‌های دلقک با این ترانه‌های مهربانی قهر کرده است؟ چرا زنان امروز پیراهن لالایی را در چمدان خاطرات مادربزرگ‌ها پنهان کرده‌اند و دیگر جسارت آواز خواندنش را ندارند؟
چه نازنین روزهایی بود؛ روزهایی که در کوچه‌پس‌کوچه‌های سنندج، از پنجره نیمه‌باز خانه‌ای، صدایی دلنشین، قصه دلتنگی، عشق و دلدادگی را چون نوای باران بر کویر، در گوش جان کودک می‌باراند.
کمی آن‌سوتر، در خانه‌ای گلین، از دریچه کوچک هواکش، صدای مادربزرگ قصه ما به گوش می‌رسید؛ زنی که از رشادت، بزرگی، وطن‌پرستی، غیرت و مردانگی اجدادش، با طراوتی مادرانه حماسه می‌خواند و روح و روان کودکان آن عصر را با این واژه‌های ارزشمند آشنا می‌کرد.
او به کودک، هنگام شیر دادن، می‌آموخت که زندگی تنها خوردن، آشامیدن و ازدیاد نسل نیست؛ عشق، مهربانی، عاطفه، جسارت، لوطی‌گری و حرمت، میوه‌های باغ زندگی‌اند.
از همین روست که بسیاری از کسانی که امروز به آنان افتخار می‌کنیم و نامشان را به بزرگی می‌بریم، میوه‌های عصر لالایی و معرفت‌اند.
اگر به تقویم پنجاه سال گذشته نگاهی بیندازیم، شاید دریابیم که در پنجاه بهار گذشته، شکوفه‌های نامدار چه اندازه نادر و کمیاب بوده‌اند و فصل‌هایش بیشتر زمستانی و منجمد گذشته است.
چرا باید تنها به مشاهیر پنجاه یا شصت سال گذشته ببالیم؟ مگر آنان از جنس دیگری بودند؟ مگر آنان خاکی نبودند؟ چرا دیگر از ظهور و میلاد بزرگان کمتر خبری است؟
آیا آنان عاشقانه زیستند و ما تنها در نمایش عشق، بازیگران اجیرشده‌ایم که بر صحنه زندگی ادای عاشق را درمی‌آوریم؟
آیا گم شدن لالایی مادرانه در ترانه‌های بانوان این عصر می‌تواند بخشی از این بی‌مهری باشد؟
در عصری که برادر با برادر در ستیز است و قبیله و هم‌خونی، قصه‌ای فراموش‌شده در لابه‌لای روزنامه‌های مچاله‌ای است که فاتحه‌شان را خوانده‌ایم، چه چیزی بیشتر از این، روح انسان را می‌آزارد؟
آنچه روحم را آزار می‌دهد، غربتی است که نسل‌های آینده در قاب خاطرات، باید برای یافتن عاطفه، مهربانی و هم‌خونی، روزها را به خمیازه بگذرانند.
امید که دستانی میلاد یابند و این گهواره‌ی گمشده و دلنشین لالایی را دوباره به حرکت درآورند؛ تا کودکان فردا، با تبسمی از جنس عاطفه، در لالایی مادران خویش بیاموزند آنچه را که عاری از کینه و عداوت است.
به امید آن روز...
لالا گل پونه/ دنیا این‌جور نمی‌مونه
دسته بندی: اخبار / فرهنگی / یادداشت

نظر شما

  • نظرات ارسال شده شما، پس از بررسی و تأیید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.
نام شما : *
ایمیل شما :*
نظر شما :*
کد امنیتی : *
عکس خوانده نمی‌شود
برای کد جدید روی آن کلیک کنید