جمعه، 15 آبان 1405
روژان پرس » اخبار » مهر بی مهر و بی‌امید!

برای نسلی که به‌جای «چه بخوانم؟» می‌پرسد «برای چه بخوانم؟»!

مهر بی مهر و بی‌امید!

0
کد خبر: 4101

مهر بی مهر و بی‌امید!

پیش از آنکه از دانش‌آموز بپرسیم «چرا درس نمی‌خوانی؟» باید از حکومت پرسید: «آیا آینده‌ای خواهی ساخت که ارزش درس خواندن داشته باشد؟».
هیوا نادری: اول مهر همیشه بوی خاصی دارد؛ بوی دفترهای نو، کتاب‌های تازه، لباس مدرسه، حیاط‌های شلوغ و صدای زنگی که پایان تعطیلات و آغاز فصل تازه‌ای را اعلام می‌کند. برای نسل‌های پیشین، اول مهر فقط یک تاریخ در تقویم نبود؛ بخشی از خاطره جمعی جامعه بود. کودک با شوق مدرسه را آغاز می‌کرد، خانواده‌ها با وجود همه دشواری‌ها، تحصیل را یکی از مهم‌ترین مسیرهای ساختن آینده فرزندشان می‌دانستند و «درس خواندن» هنوز معنایی روشن داشت. اما امروز، در کنار صدای زنگ مدارس و بازگشایی دانشگاه‌ها، صدای دیگری نیز شنیده می‌شود؛ صدای پرسشی که اخیرا رنگ دیگری به مراسم رسمی آغاز سال تحصیلی بخشیده است: «آخرش چه؟»!
این پرسش‌ها را نمی‌توان با سرزنش دانش‌آموز و دانشجو پاسخ داد. بحران از «نخواستن» آغاز نشده؛ از «ندانستنِ چراییِ تلاش» آغاز شده است. یکی از ساده‌ترین توضیح‌ها برای بی‌انگیزگی نسل جدید این است که بگوییم «جوانان امروز تنبل شده‌اند»، «حوصله درس خواندن ندارند» یا «نسل جدید دنبال تلاش نیست». اما چنین توضیحی بیش از آنکه مسئله را حل کند، صورت مسئله را پاک می‌کند.
نسان زمانی حاضر است سختی را تحمل کند که میان سختی امروز و نتیجه فردا رابطه‌ای معنادار ببیند. دانش‌آموزی که باور دارد تلاش امروز او می‌تواند زندگی فردایش را بهتر کند، ممکن است ساعت‌ها مطالعه کند، شکست بخورد، دوباره تلاش کند و از دشواری‌های مسیر عبور کند. اما اگر این رابطه در ذهن او فرو بریزد، حتی آسان‌ترین تکلیف نیز می‌تواند بی‌معنا به نظر برسد. مسئله بنابراین فقط «انگیزه برای درس خواندن» نیست.
مسئله عمیق‌تر است:
مسئله، «امید» و «اعتماد به آینده» است. از «درس بخوان تا موفق شوی» تا «درس بخوان که چه شود؟» 
در ذهن بسیاری از خانواده‌های نسل‌های گذشته، فرمولی نسبتاً روشن وجود داشت:
تحصیل+ مدرک + شغل + درآمد + زندگی بهتر. البته این فرمول هیچ‌گاه برای همه و در همه زمان‌ها یکسان نبوده است، اما به عنوان یک تصور اجتماعی قدرتمند وجود داشت. اما امروز این رابطه برای بخش قابل توجهی از جوانان مبهم‌تر شده است. افزایش تحصیلات به خودی خود تضمین‌کننده اشتغال نیست. حتی داشتن مدرک دانشگاهی نیز الزاماً به معنای برخورداری از شغل متناسب با تخصص، درآمد کافی یا امنیت شغلی نیست.
بر اساس داده‌های بانک جهانی با منبع آماری ILO، در سال ۲۰۲۴ حدود ۲۴.۳ درصد از جوانان ایران در گروه موسوم به NEET قرار داشته‌اند؛ یعنی نه در اشتغال بوده‌اند، نه در حال تحصیل و نه در دوره آموزشی. این شاخص مستقیماً «ناامیدی» را اندازه نمی‌گیرد، اما تصویری از دشواری پیوند میان جوانان و مسیرهای تحصیل، مهارت و اشتغال ارائه می‌دهد. این شاخص طبق آمار سازمان بین‌المللی کار در سال ۲۰۲۵ به ۱۲.۴ درصد اعلام شده است. بنابراین آمار، ما دو برابر شاخص جهانی در معرض خطر «ناامیدی» قرار گرفته‌ایم.
پس وقتی جوان امروز می‌پرسد «مدرک چه فایده‌ای دارد؟»، این پرسش را نباید صرفاً نشانه بی‌میلی او به دانش دانست. گاهی این پرسش، واکنشی است به تجربه‌ای که در جامعه اطراف خود می‌بیند. دانش‌آموز در مدرسه زندگی می‌کند، اما فقط در مدرسه تربیت نمی‌شود. مدرسه نمی‌تواند دیواری بلند میان خود و جامعه بکشد.
دانش‌آموز وضعیت اقتصادی خانواده‌اش را می‌بیند. بیکاری را می‌بیند. تفاوت میان تحصیلات و درآمد را می‌بیند. موفقیت کسانی را می‌بیند که گاه مسیرشان از دانشگاه عبور نکرده است. سرگردانی فارغ‌التحصیلان را می‌بیند. مهاجرت دوستان و نزدیکان را می‌بیند و مهم‌تر از همه، درباره آینده خودش سؤال دارد. بنابراین نمی‌توان از او انتظار داشت که تمام این واقعیت‌ها را نادیده بگیرد و صرفاً به او بگوییم: «درس بخوان، چون درس خواندن، خوب است.»
نسل امروز نیازمند پاسخ دقیق‌تری است. باید بداند «دانش» چگونه می‌تواند به «توانایی» تبدیل شود، توانایی چگونه می‌تواند به «فرصت» تبدیل شود و چگونه می‌توان از مسیر آموزش به زندگی واقعی وارد شد.
دانشگاه؛ مقصد یا سالن انتظار؟
دانشگاه نیز در برابر همین پرسش قرار دارد. اگر دانشگاه فقط محلی برای گرفتن مدرک باشد، دیر یا زود ارزش خود را در ذهن دانشجو از دست خواهد داد. دانشجو می‌خواهد بداند رشته‌ای که می‌خواند چه مسئله‌ای از زندگی او را حل می‌کند؟ چه مهارتی به او می‌دهد؟ چه امکانی برای مشارکت اجتماعی و حرفه‌ای ایجاد می‌کند؟ و چگونه می‌تواند دانش نظری خود را به توانایی عملی تبدیل کند؟
در چنین شرایطی، فاصله میان دانشگاه و جامعه، مسئله‌ای جدی است. دانشگاهی که با نیازهای واقعی جامعه، فناوری، اقتصاد، فرهنگ و بازار کار ارتباط نداشته باشد، ممکن است به تدریج برای دانشجو به مکانی تبدیل شود که باید فقط «تمامش کرد». در این حالت، مدرک از «ابزار ساختن آینده» به «کاغذی برای بستن یک پرونده» تبدیل می‌شود و این همان نقطه‌ای است که انگیزه فرو می‌ریزد. اما داستان فقط اقتصاد نیست. اگر همه‌چیز را به بیکاری و مشکلات اقتصادی تقلیل دهیم، باز هم بخشی از حقیقت را از دست داده‌ایم. انسان فقط برای درآمد زندگی نمی‌کند. او به معنا، منزلت، احترام، تعلق، استقلال، امکان انتخاب و احساس اثرگذاری نیاز دارد. جوانی که احساس کند آینده‌اش هیچ ارتباطی با انتخاب‌ها و تلاش‌های خودش ندارد، حتی اگر از نظر اقتصادی هم در وضعیت نسبتاً مناسبی باشد، ممکن است با «بحران معنا» مواجه شود. به همین دلیل، اصلاح نظام آموزشی فقط با تغییر کتاب‌های درسی یا افزایش ساعات مطالعه، ممکن نیست. ما به بازسازی رابطه میان «آموزش» و «معنا» نیاز داریم.
کردستان؛ جایی که مسئله آموزش با مسئله آینده گره می‌خورد
این مسئله در مناطق کردنشین می‌تواند ابعاد دیگری نیز داشته باشد. در بسیاری از شهرها و مناطق کم‌برخوردار، مسئله آموزش را نمی‌توان جدا از توسعه اقتصادی، فرصت‌های شغلی، امکانات فرهنگی و دسترسی برابر به فرصت‌های آموزشی بررسی کرد. دانش‌آموز برای تصویرسازی آینده خود، فقط به مدرسه نگاه نمی‌کند بلکه جامعه خود را نیز در محاسباتش در نظر می‌گیرد. وقتی می‌بیند که افراد زیادی به واسطه مشغول شدن به تحصیل، از زندگی عقب افتاده و فرصت یادگیری مهارت‌ها را نیز از دست داده‌اند اما در عوض افراد فراوانی هستند که با تکیه بر قاچاق فروشی و استفاده از رانت و راه‌های دیگر دور زدن قانون، راه صد ساله را یک شبه رفته‌اند، دیگر رویافروشی و رویاپروری، بسیار بیهوده و بی معنی است. در این شرایط طبیعی است که مسئله «آینده» به یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های نسل جوان تبدیل شود. مدرسه و دانشگاه باید بیش از هر زمان دیگری به نردبان توسعه انسانی و ارتقای جایگاه‌ لازم برای رشد و نمو از جهات مختلف تبدیل شوند، نه صرفاً محل صدور مدرک.
مهاجرت؛ وقتی آینده در جای دیگری تصور می‌شود
یکی از پیامدهای مهم بی‌اعتمادی به آینده می‌تواند میل به خروج از محیط فعلی باشد.
«مهاجرت» البته پدیده‌ای پیچیده است و دلایل متعددی دارد و نمی‌توان آن را صرفاً به بی‌انگیزگی تحصیلی نسبت داد. اما وقتی جوان احساس کند فرصت‌های رشد شخصی و حرفه‌ای در محیط اطرافش محدود است، طبیعی است که رفاه و آینده را در جای دیگری جست‌وجو کند. در این وضعیت، دانشگاه ممکن است به جای آنکه جوان را برای ساختن جامعه خودش آماده کند، تبدیل به سکویی برای خروج از آن جامعه شود.
این مسئله برای مناطق مرزی و کم‌برخوردار اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. جامعه‌ای که بهترین نیروهای جوانش را آموزش می‌دهد اما امکان استفاده از دانش و توان آنان را فراهم نمی‌کند، در واقع بخشی از سرمایه انسانی خود را از دست می‌دهد.
معلم؛ حلقه‌ای که نباید فراموش شود
در تمام این مباحث، یک گروه را نباید نادیده گرفت: معلمان.
از معلم انتظار داریم به دانش‌آموز اعتماد و امیدواری ببخشد؛ خلاقیت را پرورش دهد؛ اعتمادبه‌نفس ایجاد کند؛ مهارت اجتماعی آموزش دهد؛ دانش‌آموز را به آینده علاقه‌مند کند و... غافل از اینکه معلم نیز عضوی از همین جامعه است. اگر معلم احساس کند تلاشش جوابگوی نیازهای مالی‌اش نبوده و دیده نمی‌شود، منزلت حرفه‌ای‌اش کاهش یافته یا آینده شغلی‌اش با دشواری روبه‌رو خواهد شد. نمی‌توان انتظار داشت که معلم، همیشه بتواند با انرژی و شور، امید را به دانش‌آموز منتقل کند. چرا که «آموزش باکیفیت» بدون «معلم باانگیزه» امکان‌پذیر نیست. این اصل ساده، امروزه در جامعه ما به شدت آسیب دیده و غیرقابل جبران می‌نماید چرا که در طی سالیان متمادی حاکمیت، روی خوشی به این موضوع نشان نداده است.
خانواده؛ گرفتار میان «امید» و «ناامیدی»!
خانواده نیز در وضعیت دشواری قرار گرفته است. والدین هنوز می‌خواهند به فرزندشان بگویند: «درس بخوان.» اما گاهی خودشان نیز پاسخ روشنی برای ادامه جمله ندارند. پاسخ «مدرک بگیر» دیگر به تنهایی کافی نیست. نسل جدید، بیش از گذشته درباره نتیجه می‌پرسد. این پرسش نه الزاماً نشانه بی‌احترامی است و نه نشانه تنبلی.
نسلی که می‌پرسد «چرا؟» الزاماً نسلی بی‌مسئولیت نیست؛ نسلی است که دیگر پاسخ‌های قدیمی را کافی نمی‌داند.
خطر اصلی؛ تبدیل بی‌انگیزگی به فرهنگ
نگران‌کننده‌ترین حالت زمانی است که بی‌انگیزگی دیگر یک تجربه فردی نباشد و به یک باور جمعی تبدیل شود. در این مرحله، مسئله دیگر فقط افت انگیزه نیست. جامعه در حال عادی‌سازی «بی‌افقی» است. و این برای آینده هر جامعه‌ای خطرناک است.
زیرا توسعه فقط با ساختمان و جاده و فناوری ساخته نمی‌شود. توسعه پیش از هر چیز به انسان‌هایی نیاز دارد که باور داشته باشند آینده قابل ساختن است.
راه بازگشت چیست؟
راه‌حل ساده و یک‌خطی وجود ندارد اما می‌توان چند مسیر را جدی گرفت.
نخست: آموزش باید دوباره معنادار شود. دانش‌آموز باید بداند آنچه می‌آموزد چه ارتباط و نقشی در زندگی واقعی دارد.
دوم: مهارت در کنار مدرک قرار گیرد.
سوم: دانشگاه با جامعه و بازار کار ارتباط بیشتری پیدا کند.
چهارم: شأن و وضعیت حرفه‌ای معلم و استاد جدی گرفته شود.
پنجم: آموزش، خلاقیت و پرسشگری را جایگزین حفظ‌کردن و تکرار کند.
ششم: دانش‌آموز و دانشجو امکان انتخاب و تجربه بیشتری داشته باشند.
و هفتم ـ شاید مهم‌تر از همه ـ اینکه جامعه باید با نسل جوان صادقانه درباره آینده سخن بگوید. نباید وعده‌های غیرواقعی بدهیم؛ اما نباید هم بگوییم «هیچ چیز درست نمی‌شود». باید امکان‌های واقعی را نشان دهیم. آموزش باید دوباره «امکان» باشد. مدرسه نباید فقط جایی برای گذراندن دوازده سال باشد. دانشگاه نباید فقط محلی برای گذراندن چهار یا چند سال دیگر باشد. آموزش باید به فرد احساس «توانایی» و «معناداری» بدهد.
باید به او بگوید:
تو می‌توانی بفهمی.
می‌توانی سؤال کنی.
می‌توانی مهارت پیدا کنی.
می‌توانی اشتباه کنی و دوباره آغاز کنی.
می‌توانی در جامعه اثر بگذاری.
و می‌توانی بخشی از آینده خودت را بسازی.
این شاید مهم‌ترین کاری باشد که نظام آموزشی می‌تواند برای بازگرداندن انگیزه انجام دهد.
اول مهر؛ آزمون امید
امروز زنگ مدارس و دانشگاه‌ها دوباره به صدا درآمد؛ کودکان وارد کلاس شدند؛ نوجوانان نیمکت‌هایشان را پیدا کردند؛ دانشجویان به دانشگاه برگشتند؛ و خانواده‌ها امیدوارند سال تازه بهتر از سال گذشته باشد.
اما در میان همه این تصاویر آشنا، یک پرسش مهم نباید گم شود: آیا این نسل هنوز به آینده‌ای که آموزش وعده می‌دهد باور دارد؟ اگر پاسخ برای بخشی از جامعه «نه» یا «نمی‌دانم» باشد، نباید نخستین واکنش ما سرزنش باشد؛ باید بفهمیم چه چیزی میان جوان و آینده‌اش فاصله انداخته است. مسئله این است که دیگر به اندازه کافی قانع نمی‌شود که تلاشش می‌تواند چیزی را تغییر دهد؛ و اگر چنین باشد، بزرگ‌ترین وظیفه حاکمیت، بازسازی رابطه میان تلاش و امکان، آموزش و زندگی، دانش و آینده است.
اول مهر فقط روز باز شدن درهای مدرسه نیست. روزی است که جامعه باید از خود بپرسد با چه امیدی فرزندانش را به سمت آینده می‌فرستد. اگر زنگ مدرسه به صدا درآمده اما زنگ امید خاموش مانده باشد، مشکل فقط کلاس درس نیست. مشکل، آینده‌ای است که هنوز نتوانسته‌ایم برای نسل بعدی قابل تصور، باور و قابل ساختن کنیم.
و شاید مهم‌ترین درس اول مهر امسال همین باشد:
پیش از آنکه از دانش‌آموز بپرسیم «چرا درس نمی‌خوانی؟» باید از حکومت پرسید: «آیا آینده‌ای خواهی ساخت که ارزش درس خواندن داشته باشد؟».

منبع: روزنامه روژان
بازنشر با ذکر منبع بلامانع است

نظر شما

  • نظرات ارسال شده شما، پس از بررسی و تأیید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.
نام شما : *
ایمیل شما :*
نظر شما :*
کد امنیتی : *
عکس خوانده نمی‌شود
برای کد جدید روی آن کلیک کنید