هر وقت این خیال از سرم میگذرد بیشتر اینجایی شده و بارها از فکرم میگذرد که باید روزی بر قله کوهی بلند زیر یکی از آن صخرههای سخت، کنار برگهای بزرگ ریواس، خانهی دل ساخت.
در نوجوانی می خواستم هر جوری شده خودم را به اروپا یا آمریکا برسانم تا شاید زندگی مطلوب را آنجا بیابم، اما خوشبختانه این اتفاق نیفتاد.
آن روزها خوشبختی را در خیابانهای لسآنجلس، لندن و پاریس جستجو میکردم. متاسفانه به دلیل نبود همزمان معنا و ماده امروز هم، چنین تفکراتی ذهن اغلب جوانان ما را درگیر خود کرده است.
این روزها آنقدر به شعور جغرافیا اعتقاد دارم که احساس میکنم بخش بزرگی از ایمانم را در برگرفته است. هرگز نمیتوان خاک، آب و هوا را از هویت حقیقی کسی جدا کرد؛ یعنی قبل از آنکه هر جانداری سیر تکامل خود را طی کند میتوان نشانههایی از بلوغ را در جغرافیای زادگاهش یافت. کوههای سر به فلک کشیده، چشمههای جوشان، رودهای خروشان، کولاکهای سخت، بادهای شدید، یخچالهای طبیعی، درختان بلوط، زالزالکها، هزوه، کبکهای خوشخوان، آسمان صاف، کما، کنگر، ریواس، قزوان و بی نهایت زیباییهای دیگر بافتهای خون، سلولهای مغز و موجهای خیال روحم را در هم تنیده است و سرود شادمانی سر میدهند. چگونه بگویم در این سرزمین مادری میشود زیر سایه برگهای کما با بچه کبکها همسایه شد یا ساعتها به چنگ زدن برفآبها بر تار و پود صخرهها گوش جان سپرد و هرگز سیر نشد.
چرا نشود تا ابد به کوهستانها تکیه زد و پشتت برای همیشه گرم بماند. هر وقت این خیال از سرم میگذرد بیشتر اینجایی شده و بارها از فکرم میگذرد که باید روزی بر قله کوهی بلند زیر یکی از آن صخرههای سخت، کنار برگهای بزرگ ریواس، خانهی دل ساخت.
در سفر به کوهستان روح به پرواز در میآید، هیچ هتل پنج ستاره تصنعی اروپا و آمریکا به اندازه یک ساعت نشستن بر روی تخته سنگی در زادگاه آدمی حال دل را خوب نمی کند.
اینگونه می اندیشم که هیچکس نباید برای همیشه خیال مهاجرت به سرش بزند؛ مگر ممکن است درد فراق کسی را افسرده نکند. اینجا با سنگها، جادهها، گیاهان، جانوران، میتوان تا پایان عمر بدون ذرهای تکرار یا خستگی به گفتگو نشست.
پیوند دلی را که وطن در سرشت مخلوقاتش مینهد، از نگاه چشمان پروانهای یا حتی موریانهای میشود فهمید.
آدرس کوتاه خبر: