گاهی با خودم فکر میکنم اگر قربانی این حادثه، فرزند یکی از مسئولان بود، باز هم داستان همینجا تمام میشد؟
روایتی از یک فاجعه شهری؛ از مدیریت پسماند و حقوق حیوانات تا امنیت شهروندان
زیستبوم جانوری و زیستگاه انسانی در هم آمیخته است؛ از حامیان حقوق حیوانات گرفته تا فرهنگ عمومی، مدیران شهری، افکار جامعه و در نهایت، مرگی که شهری را داغدار میکند. آخرِ ماجرا هم معمولاً به چند جلسه ختم میشود؛ فاتحه مع الصلوات!!! جلسههایی که مهمترین پرسششان این است: «چه کسی مسئول است؟» و تازه آنجاست که مردم متوجه میشوند انگار هیچکس مسئول نیست.
اما سگ که این چیزها را نمیفهمد. نمیداند زیستگاهش را با توسعه بیبرنامه شهرها، حاشیهنشینی، تخریب طبیعت و انباشت زبالهها از او گرفتهاند. او فقط جایی را میبیند که غذا، پناه و امنیت بیشتری دارد.
تصور کنید کودکی در شهری که باید امنیت جانیاش تضمین شود، بر اثر حمله سگ جان خود را از دست بدهد. خانوادهای عزادار میشود و شهری در شوک فرو میرود. بعد، همه چیز به چند بحث تکراری ختم میشود؛ کمبود داروی بیهوشی، عقیمسازی، دستورالعملها و آییننامهها. اما کمتر کسی میپرسد چگونه کار به جایی رسیده که در تأمین ابتداییترین حق شهروند، یعنی امنیت جانی، درماندهایم.
. مدیران و مسئولانی که اغلب عنوانهای علمی بلندبالا دارند، به جای حل ریشهای مسئله، درگیر تفسیر آییننامهها و دستورالعملهایی هستند که اگر کارآمد و درست اجرا شده بودند، امروز شاهد چنین حوادث تلخی نبودیم.
ادام هاز صفحه اول
چرا نمیخواهیم بپذیریم که بحران امروز، محصول سالها سوءمدیریت، تصمیمهای مقطعی و موازیکاری دستگاههاست؟ سالهاست که به جای حل مسئله، فقط جلسه برگزار کردهایم، ابراز تأسف کردهایم و وعده دادهایم.
مگر سگها خفاشاند که فقط شبها دیده شوند؟ این همه سال در خیابانهای شهر جولان دادهاند؛ اما تا جان کودکی گرفته نشد، کسی متوجه نشد که چرخ مدیریت، جایی میان بروکراسی، موازیکاری و مسئولیتگریزی از حرکت ایستاده است.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر قربانی این حادثه، فرزند یکی از مسئولان بود، باز هم داستان همینجا تمام میشد؟
راستی، کاش میشد از خود سگها پرسید چرا بیشتر در بعضی نقاط شهر دیده میشوند؛ چرا حاشیه شهر را ترجیح میدهند؟ پاسخ شاید ساده باشد؛ آنجا امنیت بیشتری دارند، زباله بیشتری پیدا میشود، خرابه و فضای رهاشده فراوان است و هر شب سفرهای از پسماندهای شهری برایشان پهن میشود.
واقعیت این است که سگها هم گناهی ندارند؛ آنها حیواناند و بر اساس غریزه زندگی میکنند. اما انسانها مسئولاند. حمایت از حیوانات ارزشمند است، اما حمایت از جان انسانها ارزشمندتر است.
وقتی بوی زباله از سطلها بلند میشود و سگ یاد میگیرد که هر شب بدون زحمت غذا پیدا خواهد کرد، چرا باید شهر را ترک کند؟ شهری که حتی گاهی قربانی انسانی هم نصیبش میشود، برای او به زیستگاهی مطلوب تبدیل شده است.
دردناکتر از همه این است که حالا مردم به جان هم افتادهاند؛ عدهای فقط از سگها دفاع میکنند و عدهای فقط حذف آنها را میخواهند، در حالی که اصل مسئله همچنان پابرجاست.
واقعاً چرا کسی نمیپرسد این همه سگ در شهر از کجا است و چرا هر روز بیشتر میشوند؟
مدیر هم میگوید: «من همه کار کردهام.» شاید راست بگوید؛ پروندهای پر از نامه، گزارش، آمار و عکس هم روی میزش باشد. اما اگر حاصل همه این اقدامات، وضعیت امروز است، باید پذیرفت که میان «اقدام» و «نتیجه» فاصلهای عمیق وجود دارد؛ فاصلهای که با آمار و مکاتبه پر نمیشود.
خواستم کمی حقوقی بنویسم؛ از آن نوشتههای قلمبهسلمبه که مثلاً بگوییم قانونگذار در این پرونده چنین گفته و فلان ماده و تبصره چنان حکمی دارد، تا معلوم شود ما هم چند صباحی حقوق خواندهایم. اما درست همان لحظه برق رفت. پنجره را باز کردم تا نفسی تازه کنم. بوی تعفن سطلهای زباله و کامیون حمل پسماند تمام کوچه را پر کرده بود و چندین سگ، آرام و صبور، منتظر ضیافت شبانه بودند.
دیگر قانون از یادم رفت. بعضی دردها را نمیتوان فقط با مواد قانونی توضیح داد. بعضی زخمها آنقدر کهنه و چرکین شدهاند که هر بار سر باز میکنند، تنها بوی تعفنشان بیشتر به مشام میرسد.
البته قانون ساکت نیست. ترک فعل مدیران میتواند جرم باشد. تهدید علیه بهداشت عمومی جرم است. سهلانگاری و قصوری که به صدمه بدنی یا مرگ شهروندان بینجامد، مسئولیت کیفری و مدنی به دنبال دارد. حقوق شهروندی داریم، قوانین متعدد داریم، شرح وظایف دستگاههای اجرایی مشخص است و نهادهای نظارتی نیز کم نیستند. اما گاهی فاصله میان قانون روی کاغذ و واقعیت خیابان، آنقدر زیاد است که انگار میان این دو هیچ پلی وجود ندارد.
در همین فکرها بودم که صدای پارس سگها بلند شد. دوباره با هم درگیر شده بودند و خواب پیرزن بیمار همسایه را آشفته کردند. از پشت پنجره فریاد زد: «خدا برایتان نسازد!» نمیدانم خطابش به سگها بود یا به ما آدمها؛ شاید هم به هر دو.
آن پیرزن تنها زندگی میکند. یکبار برایم تعریف کرد که تنها پسرش سالها پیش هنگام موتورسواری در کمربندی بهشت محمدی، حوالی ورودی روستای آساوله، هدف حمله سگها قرار گرفت و جانش را از دست داد. همان حوالی که امروز هم انبوهی از زبالههای رهاشده، بوی تعفن و بینظمی شهری به چشم میخورد. هر بار که از آن حادثه حرف میزد، فقط یک جمله را تکرار میکرد: «خدا برایشان نسازد.»
در کنار همه این تلخیها، پدیده دیگری هم شکل گرفته است؛ نگهداری نمایشی از سگ، که برای برخی به نمادی از سبک زندگی و نمایش طبقه اجتماعی تبدیل شده است. در سوی دیگر، سگهای بیصاحب نیز برای خود قلمرو، دسته و حتی همراهانی در میان بیخانمانها و کارتنخوابها پیدا کردهاند. شهری که باید مأمن انسان باشد، آرامآرام به صحنه همزیستی آشفتهای تبدیل شده که نه به سود انسان است و نه به سود حیوان.
فاجعهای که به جانباختن یک کودک و مصدومیت چند کودک دیگر انجامید، وجدان عمومی جامعه را جریحهدار کرد. ضمن ابراز همدردی با خانوادههای داغدار، باید پذیرفت که بسیاری از تصمیمهایی که پس از وقوع چنین بحرانهایی گرفته میشود، بیش از آنکه درمان باشد، نوشدارویی پس از مرگ سهراب است؛ تصمیمهایی که بیشتر برای آرام کردن افکار عمومی اتخاذ میشوند تا حل ریشهای مسئله.
از سوی دیگر، افکار عمومی نیز گاه بیش از آنکه بر تحلیل عقلانی استوار باشد، بر موج احساسات حرکت میکند. عدهای تنها از حذف حیوان سخن میگویند و عدهای دیگر صرفاً از حقوق حیوانات دفاع میکنند، در حالی که مسئله اصلی، مدیریت صحیح این همزیستی است.
حمایت از حیوانات، هم در اسناد و کنوانسیونهای بینالمللی و هم در آموزههای دینی، اخلاقی و حقوقی جایگاه ویژهای دارد. دولت، شهرداریها، سازمانهای مردمنهاد و حتی شهروندان، هر یک سهمی در حفظ حقوق جانداران دارند. اما همان اندازه که حیوانات حق زیستن دارند، شهروندان نیز حق دارند از امنیت، سلامت و آرامش برخوردار باشند. هنر مدیریت شهری، ایجاد تعادل میان این دو حق است؛ تعادلی که متأسفانه سالهاست از دست رفته است.
پرسش اساسی اینجاست: آیا نمیشد پیش از وقوع این فاجعه، با مدیریت صحیح پسماند، ساماندهی سگهای بلاصاحب، آموزش عمومی و هماهنگی میان دستگاههای مسئول، از وقوع چنین حادثهای جلوگیری کرد؟ وقتی تجربههای مشابه بارها تکرار شده و نتایج آن روشن است، چرا همچنان منتظر وقوع بحران میمانیم و تازه پس از آن، به فکر مدیریت بحران میافتیم؟
بیتردید نمیتوان همه مشکلات را تنها به ضعف مدیریت شهری، ساختارهای ناکارآمد، تصمیمهای ناقص، کمبود اعتبارات عمرانی یا ضعف فرهنگسازی نسبت داد؛ اما انکار این عوامل نیز چشم بستن بر واقعیت است. آنچه امروز در سنندج میبینیم، نشان میدهد که شهر از منظر بهداشت عمومی، نظافت شهری، مدیریت پسماند و بهرهگیری از شیوههای نوین ارائه خدمات شهری با چالشهای جدی روبهرو است؛ چالشهایی که نتیجه آن، تکرار حوادث تلخ، تهدید جان و مال شهروندان، خدشه به امنیت و آرامش عمومی و تحمیل هزینههای سنگین اجتماعی و اقتصادی بر نظام مدیریت شهری است.
نگرانکنندهتر آنکه در استانی با طبیعت ارزشمند و زیستبومی که در مقایسه با بسیاری از مناطق جهان، حیاتوحش کمخطرتر و قابل مدیریتتری دارد، شهروندان بر اثر حمله حیواناتی جان خود را از دست میدهند که اساساً نباید در چنین شرایطی در سطح شهر رها باشند. این در حالی است که مسئولیت قانونی دستگاههای ذیربط، صرفاً به پرداخت دیه یا جبران خسارت محدود نمیشود؛ بلکه پیشگیری از وقوع چنین حوادثی، مهمترین وظیفه آنان است.
شاید تصور حضور فیلها در خیابانهای هند، ببرها در بنگال، شیرها در کنیا یا کروکودیلها در شهرهای حاشیه آمازون، برای بسیاری عجیب نباشد؛ اما اینکه در شهری مانند سنندج، شهروندان از حمله سگهای بلاصاحب هراس داشته باشند، واقعاً پرسشبرانگیز است.
در میان این همه نابسامانی، گاهی این پرسش مطرح میشود که حقوق حیوانات را کجای این معادله باید قرار داد؟ پاسخ روشن است؛ حقوق حیوانات باید محترم باشد، اما نه به بهای نادیده گرفتن حقوق انسانها. حفظ جان، سلامت و امنیت شهروندان، نخستین وظیفه هر نظام مدیریتی است و حمایت از حیوانات نیز باید در چارچوب همین اصل و با برنامهای علمی، انسانی و پایدار دنبال شود.
واقعیت آن است که مسئله فقط سگهای بلاصاحب نیست. شهری که کوچههایش از زباله، خاک و بینظمی رنج میبرد، خیابانهایش پر از چاله و دستانداز است، پارکهایش از امکانات و نگهداری مناسب محروم ماندهاند، حریم شهرش بیبرنامه توسعه یافته، مدیریت پسماندش با ضعفهای جدی مواجه است، ترافیکش شهروندان را فرسوده کرده و هر روز بخشی از حقوق عمومی در سایه قانونگریزی و بینظمی نادیده گرفته میشود، طبیعی است که با بحرانهای دیگری نیز دستبهگریبان باشد.
کافی است شبی در کنار یکی از خودروهای حمل زباله بایستید تا ببینید بوی تعفن چگونه ساعتها در فضای شهر میپیچد. این فقط یک مشکل زیستمحیطی نیست؛ نشانهای از زنجیرهای از کاستیهاست که از مدیریت شهری آغاز میشود و به سلامت، امنیت و کیفیت زندگی مردم میرسد.
البته انصاف حکم میکند که همه تقصیرها را متوجه مدیران ندانیم. هر مدیری از عملکرد خود دفاع میکند و این تا حدی طبیعی است؛ اما حقیقت آن است که ما شهروندان نیز در شکلگیری این وضعیت بیتقصیر نیستیم. احساس مسئولیت اجتماعی ما کمرنگ شده است. حقوق یکدیگر را کمتر رعایت میکنیم، قانون را گاه سلیقهای اجرا میکنیم، منافع شخصی را بر منفعت عمومی ترجیح میدهیم و اخلاق اجتماعی را به حاشیه راندهایم.
حق همسایگی، فرهنگ رانندگی، حقوق شهروندی، انصاف در کسبوکار، احترام به محیطزیست و توجه به نیازمندان، همه حلقههای یک زنجیرند. تا زمانی که هر یک از ما تنها به فکر خود باشیم، نه شهر جای امنتری خواهد شد و نه مشکلاتی از این دست پایان خواهد یافت.
شاید زمان آن رسیده باشد که به جای مقصر دانستن یکدیگر، همه بپذیریم که ساختن شهری امن، پاکیزه و انسانی، مسئولیتی مشترک است؛ مسئولیتی که سهم دولت، شهرداری، نهادهای عمومی و شهروندان، هر یک به اندازه خود، در آن انکارناپذیر است.
آدرس کوتاه خبر: