شما همیشه برای من خداوندگار عشق بودید و تا ابد هم میمانید.
اردیبهشت ماه همیشه برای من نمود بهشت بر روی زمین بود. ماهی بود که زیباییهای طبیعت به اوج خود میرسید و جان و دل ودیدهام را سرمست میکرد. اما اینک این ماه بهشتی تبدیل به ماه هجر و تاریکی شدهاست و روزهایش یادآور آخرین روزهایی است که در جوارتان آرام میگرفتم. به قول خودتان «بر جبر زندگی تدبیر نیست که فصل را جایگزین وصل میکند و هجران را هدیه میدهد».در تقویم؛ امروز فقط یک تاریخ است اما روزهای رفتن شما را با هیچ تاریخی نمیتوان سنجید. یک سال از ندیدن مهر چشمانتان گذشته و من هنوز باور ندارم که نیستید. در این مدت این نقلقول گویاتر از هر سخنی شرح حال این روزهای من است که «شبهای هجر را گذراندهایم و زندهایم. «ما را به سختجانی خود این گمان نبود!» نبودنتان خودش را در همه زندگیمان پخش کرده، در گوشه گوشه خانه و شهری که با وجود شما به خودش میبالید، در نگاههای بیقرارمان، در دلتنگیهایی که هیچوقت شبیه روز قبلمان نبوده و نیست.
صدای قدمهایتان، حرف زدنتان، نگاههای پر از مهرتان و دستان گرم و پر از احساستان تمام وجودم را احاطه کردهاست. میگویند زمان درد را کم میکند. این هم یکی از آن سخنانی است که بشر در طول زندگی پرفرازونشیب خود، برای دلگرمی و تسکین درد خود گفته و ابداً بویی از صحت و درستی نبرده است. حقیقت این است که زمان به انسان یاد میدهد که چطور با جای خالی عزیزش کنار بیاید و دوام بیاورد. ما فقط یاد میگیریم چطور با این سنگینی باری که بر دوشمان است به زندگی ادامه بدهیم. چطور بغضمان را پنهان کنیم و چطور بیصدا دلتنگیهایمان را تحمل کنیم و روزگار را بگذرانیم. چند سال پیش برایم نامهای فرستادید و در آن از هجر گفتید و آزارش. با آن قلم زیبایتان نوشتید که «هجرانت غمی است که دل را آزرده و درون را آکنده است و این آزار و انباشت را با تمام وجود احساس میکنم.» اینک من از حال دلم برایتان میگویم که: پدرجان! بهاندازهی تمام عالم غمگینم، دوری از شما برابری میکند با تمام غمهای عالم. تنها دلم که نه؛ بلکه تمام وجودم دلتنگتان است. دلم برای بندبند وجودتان، بویتان، صدایتان و چشمان سبزتان پر میکشد. مطمئناً از دل نمیرود هر آنکه از دیده رود! یک دنیا که سهل است هزاران دنیا هم که بین ما فاصله باشد غمی نیست چون دل من تا ابد ماوای مهر شماست.
در این یکسال این شعر حسین منزوی بیشتر از هر سخنی دلگرمم میکرد که «چگونه مرگ بفرسایدت! مگر تو تنی؟ ! تو جان خالصی و تا همیشه جان تازه است!»
شما بزرگترین سرمایه زندگیمان هستید. ما تا ابد وامدار نام نیک شما هستیم. باعزت زیستید و بزرگترین میراث را که همان آزادگی و نیکنامی است برایمان بهجا گذاشتید.. شما همیشه برای من خداوندگار عشق بودید و تا ابد هم میمانید.
به چشم من شما تنها یک انسان نبودید بلکه بحر وفا و قبله حلم بودید، امیر قلم و رکن محترم بودید، طبیب دل غمناکان و معالجه حال دانایان بودید.
تا زمانیکه در قید حیات بودید زمین را مفتخر و معطر کردید و اینک که ما را از دیدار رویتان محروم کردهاید، فلک را منور کردهاید.
مرگ برای انسانهایی که زندگی را زندگانی کردهاند، واژهای بیمعنی است. به قول حافظ شیرازی «هرگز نمیرد آن کس که دلش زنده شد به عشق، ثبت است بر جریده عالم دوام ما»
نام نیکتان تا ابد در یاد این مردمان اصیل و نجیب و شریف ماندگار است. قدما چه زیبا گفتهاند که نام نیک را نه مرگ می تواند محو کند نه انگ.
جایگاهتان والا و پرنور بود. محتاجیم به دعای خیرتان.
دخترت نیشتمان
آدرس کوتاه خبر: