بعد از یک مرگ، درباره قاتل، مجازات و مسئولیتها حرف میزنیم؛ اما پرسش مهمتر چند قدم عقبتر قرار دارد: خشونت از کجا آغاز شد؟ چه نشانههایی پیش از فاجعه وجود داشت؟ چه چیزهایی دیده یا شنیده نشد؟
نگاهی به عشق، مالکیت، خشونت و مسئولیت اجتماعی
روزنامه روژان: کشتن یک زن فقط گرفتن جان یک انسان نیست؛ پایان دادن به آیندهای است که هنوز فرصت زندگی کردن پیدا نکرده است. هر انسان مجموعهای از رابطهها، خاطرهها، آرزوها و امکانهایی است که میتوانست به زندگی تبدیل شود. وقتی زندگی زنی با خشونت پایان میگیرد، فقط یک نفر از میان نمیرود؛ خانوادهای دگرگون میشود، فرزندانی بخشی از آینده خود را از دست میدهند، پدر و مادری با فقدانی جبرانناپذیر روبهرو میشوند و جامعه یکی از اعضای خود را برای همیشه از دست میدهد.
اما برای فهم این فاجعه، نگاه کردن به لحظه قتل کافی نیست. قتل، گاهی آخرین نقطه مسیری است که بسیار زودتر آغاز شده؛ از جایی که عشق با مالکیت اشتباه گرفته میشود، نگرانی به کنترل تبدیل میشود و غیرت بهانهای برای محدود کردن آزادی دیگری قرار میگیرد. از اینجا، خشونت دیگر فقط یک حادثه فردی نیست؛ به مسئلهای اجتماعی تبدیل میشود.
وقتی عشق با مالکیت اشتباه گرفته میشود
در نوشتههای فلورانس اسکاول شین، میان عشق و ترس و نیز میان بخشندگی و خودخواهی تمایز گذاشته میشود. اگر این نگاه را به روابط انسانی امروز تعمیم دهیم، یکی از پرسشهای مهم این است که چرا گاهی انسان به جای دوست داشتن، میخواهد دیگری را در اختیار خود داشته باشد.
ممکن است کسی بگوید «دوستت دارم»، اما در عمل بخواهد بداند طرف مقابل با چه کسی صحبت میکند، کجا میرود، چه میپوشد، با چه کسانی ارتباط دارد و چگونه تصمیم میگیرد. کنترل تلفن، رفتوآمد و روابط اجتماعی ممکن است در ابتدا با عنوان نگرانی یا حساسیت عاطفی توجیه شود؛ اما وقتی به محدود کردن آزادی و اختیار دیگری میانجامد، دیگر نمیتوان بهسادگی آن را نشانه عشق دانست.
عشق سالم بر بهرسمیت شناختن دیگری استوار است، نه در اختیار گرفتن او. در رابطهای که یک نفر خود را صاحب حق تصمیمگیری درباره زندگی دیگری میداند، مرز میان علاقه و مالکیت بهتدریج از بین میرود و رابطهای که قرار بود محل امنیت باشد، میتواند به محیطی برای ترس و سلطه تبدیل شود.
خشونت معمولاً پیش از فاجعه آغاز میشود
خشونت همیشه از جایی آغاز نمیشود که صدای آن به گوش همه برسد. گاهی پیش از هر ضربهای، کنترل وجود دارد؛ پیش از آسیب جسمی، تحقیر و تهدید شکل گرفته و پیش از آنکه کسی جان خود را از دست بدهد، ممکن است بارها آزادی، امنیت و اختیار او محدود شده باشد.
سازمان جهانی بهداشت، خشونت شریک عاطفی را تنها به آسیب جسمی محدود نمیکند و رفتارهای روانی، جنسی و کنترلگرانه را نیز در این چارچوب قرار میدهد. از این منظر، کنترل کردن دیگری را نمیتوان همیشه مسئلهای بیاهمیت یا صرفاً خصوصی دانست.
پیچیدگی از جایی آغاز میشود که برخی از این رفتارها در فرهنگ عمومی نامهای آشناتری پیدا میکنند. حسادت نشانه عشق تلقی میشود، کنترل با غیرت اشتباه گرفته میشود و تحمل خشونت به نام حفظ خانواده یا آبرو ارزش پیدا میکند. در چنین فضایی، رفتاری که میتواند یک زنگ خطر جدی باشد، گاهی عادی به نظر میرسد.
جملههایی مانند «اگر دوستت دارد، حساس است» میتوانند کنترل را از یک هشدار به نشانه علاقه تبدیل کنند. توصیه به اینکه زن برای حفظ زندگی بیشتر تحمل کند نیز ممکن است ترس او را پنهانتر کند.
در سوی دیگر، کودکی که فرصت یادگیری مهارتهایی مانند شناخت و مدیریت خشم، پذیرش شکست و جدایی و احترام به «نه» را نداشته است، ممکن است در بزرگسالی برای مواجهه سالم با تعارض و مرزهای دیگران آمادگی کمتری داشته باشد.
به همین دلیل، شناخت خشونت نقطهای پیش از فاجعه دارد؛ جایی که هنوز رفتارها قابل دیدن و امکان مداخله وجود دارد.
خشونت یک علت ساده ندارد
پس از وقوع یک جنایت، ذهن ما معمولاً به دنبال یک علت مشخص میگردد. فقر، بیکاری، اعتیاد یا مشکلات روانی گاهی خیلی سریع به عنوان توضیح مطرح میشوند؛ اما خشونت را نمیتوان با یک عامل توضیح داد.
خشونت علیه زنان حاصل تعامل عوامل مختلف در سطوح فردی، خانوادگی، اجتماعی و فرهنگی است. تجربه خشونت در کودکی، مشاهده خشونت در خانواده، نگرشهایی که خشونت را قابل قبول میدانند، رفتارهای کنترلگرانه و نابرابری قدرت در رابطه، در کنار برخی عوامل اجتماعی و اقتصادی، میتوانند در افزایش خطر نقش داشته باشند.
این به آن معنا نیست که هر فرد فقیر یا بیکار خشونتگر است یا هر فردی که با مشکل روانی روبهروست دست به خشونت میزند. چنین سادهسازیهایی هم واقعیت را تحریف میکنند و هم ممکن است مسئولیت رفتار خشونتآمیز را از فردی که آن را اعمال کرده است دور کنند.
فقر ممکن است آسیبپذیری را بیشتر کند، وابستگی اقتصادی ایجاد کند یا خروج از یک رابطه خطرناک را دشوارتر سازد؛ اما فقر بهتنهایی علت مستقیم خشونت نیست. همانطور که تحصیلات، ثروت یا جایگاه اجتماعی نیز مصونیتی در برابر خشونت ایجاد نمیکنند.
برای فهم این پدیده باید مجموعه عواملی را دید که میتوانند خشونت را شکل دهند، عادی کنند یا امکان ادامه آن را فراهم آورند؛ در حالی که مسئولیت عمل خشونتآمیز همچنان بر عهده فردی است که آن را مرتکب شده است.
قربانی را مسئول خشونتی که بر او رفته نکنیم
یکی از تلخترین اتفاقات پس از خشونت، گاهی در زبان ما رخ میدهد. به جای پرسش از فرد خشونتگر، از قربانی پرسیده میشود چرا زودتر نرفت، چرا تحمل کرد، چرا دوباره اعتماد کرد یا چرا کمک نخواست.
این پرسشها ممکن است بدون قصد سرزنش مطرح شوند، اما ترس، تهدید، وابستگی اقتصادی، فرزندان، فشار خانوادگی و خطر ناشی از ترک رابطه را از تصویر حذف میکنند و ناخواسته بخشی از مسئولیت را متوجه قربانی میسازند.
هیچکس مسئول خشونتی نیست که علیه او اعمال شده است.
مسئولیت خشونت بر عهده فردی است که آن را اعمال کرده است. در سوی دیگر، مسئولیت اجتماعی در ایجاد شرایطی معنا پیدا میکند که قربانی بتواند بدون ترس از سرزنش، تهدید یا طرد شدن، درخواست کمک کند.
حمایت از قربانی نیز لزوماً به معنای تصمیم گرفتن به جای او نیست. گاهی همین که حرف او جدی گرفته شود، تنها نماند و امکان دسترسی به حمایت امن و تخصصی پیدا کند، میتواند تفاوت بزرگی ایجاد کند.
تربیت؛ جایی که پیشگیری آغاز میشود
اگر واکنش جامعه تنها پس از وقوع خشونت باشد، بخش مهمی از ماجرا از دست رفته است. پیشگیری از سالهایی آغاز میشود که شخصیت و نگرش کودکان در خانه، مدرسه و محیط اجتماعی شکل میگیرد.
سالها به دختران گفته شده است مراقب خودشان باشند؛ مراقب رفتوآمد، انتخاب، لباس و رفتارشان. مراقبت از خود ضروری است، اما این تصویر کامل نیست. در کنار آن، پسران نیز باید با مفاهیمی مانند مدیریت خشم، پذیرش شکست و جدایی، احترام به مرزهای دیگران و پذیرفتن «نه» آشنا شوند.
کودکی که میان دوست داشتن و در اختیار گرفتن تفاوتی میبیند، بعدها نگاه متفاوتی به رابطه خواهد داشت. همانطور که کودکی که میآموزد اختلاف نظر مجوز تحقیر نیست و خشم اجازه آسیب زدن نمیدهد، در بزرگسالی ابزار بیشتری برای ساختن رابطهای سالم خواهد داشت.
مردانگی نیز در چنین نگاهی تنها با قدرتنمایی و سلطه تعریف نمیشود. احترام، مسئولیتپذیری، همدلی و توانایی مدیریت خشم، بخشی از بلوغ انسانی است.
پیشگیری از خشونت تنها واکنش به جرم نیست؛ تغییر نگرشها، اصلاح هنجارهای اجتماعی، آموزش و تقویت روابط سالم از سالهای کودکی و نوجوانی نیز بخشی از همین مسیر است.
خانواده؛ نخستین جایی که یک هشدار شنیده میشود
خانواده و دوستان نیز در این میان نقش دارند. اگر زنی از تهدید، تعقیب، کنترل یا خشونت سخن میگوید، اهمیت این نشانهها از همان لحظه آغاز میشود، نه از زمانی که حادثهای رخ داده باشد.
گاهی اطرافیان با این تصور که «مشکل خودشان است» کنار میکشند. گاهی ترس از آبرو، اختلاف خانوادگی یا قضاوت دیگران باعث میشود خشونت پنهان بماند.
اما رابطه خصوصی، وقتی با تهدید و خشونت همراه میشود، دیگر فقط یک مسئله خصوصی نیست؛ زیرا امنیت و جان یک انسان در میان است.
کمک کردن نیز لزوماً به معنای روبهرو شدن مستقیم با فرد خشونتگر یا تصمیم گرفتن به جای قربانی نیست. امنیت قربانی در چنین شرایطی اولویت دارد و حمایت تخصصی میتواند از تصمیمهای عجولانه و پرخطر جلوگیری کند. مهم این است که فرد بداند اگر روزی خواست حرف بزند، کسی هست که او را باور کند و بدون سرزنش کنارش بماند.
جامعهای که بعد از فاجعه بیدار میشود
شاید یکی از بزرگترین مشکلات ما این باشد که بیشتر برای فاجعه آمادهایم تا برای پیشگیری.
بعد از یک مرگ، درباره قاتل، مجازات و مسئولیتها حرف میزنیم؛ اما پرسش مهمتر چند قدم عقبتر قرار دارد: خشونت از کجا آغاز شد؟ چه نشانههایی پیش از فاجعه وجود داشت؟ چه چیزهایی دیده یا شنیده نشد؟
این پرسشها اهمیت دارند؛ زیرا مجازات به گذشته پاسخ میدهد، اما پیشگیری به آینده مربوط است.
تهدید، کنترل، تحقیر و ترس، اگر در یک رابطه تکرار شوند، فقط رفتارهای ناخوشایند نیستند؛ میتوانند نشانههایی از رابطهای ناامن باشند. مسئله این است که جامعه تا چه اندازه آنها را میبیند و تا چه اندازه برای واکنش امن و بهموقع راهی در اختیار افراد قرار میدهد.
مسئولیت ما از جایی آغاز میشود که عادیسازی را متوقف کنیم
خشونت فقط زمانی رشد نمیکند که کسی دست به خشونت میزند؛ گاهی در فضایی رشد میکند که رفتارهای کوچکتر عادی تلقی میشوند.
وقتی کنترل را عشق مینامیم، به مالکیت مشروعیت میدهیم. وقتی غیرت را بدون مرز میستاییم، ممکن است محدودیت را طبیعی جلوه دهیم. وقتی از زن میخواهیم برای حفظ خانواده بیشتر تحمل کند، ممکن است ناخواسته سکوت را جایگزین امنیت کنیم.
مسئولیت اجتماعی از همینجا آغاز میشود؛ از بازنگری در واژهها و باورهایی که رفتارهای آسیبزا را زیبا یا قابل تحمل جلوه میدهند.
جامعهای امنتر فقط جامعهای نیست که مجازات سنگینتری داشته باشد؛ جامعهای است که زودتر میبیند، زودتر میشنود و زودتر امکان کمک فراهم میکند.
برای نجات یک زندگی، نباید منتظر مرگ آن بمانیم
در نهایت، این مسئله فقط درباره زنان نیست؛ درباره نوع انسانی است که میخواهیم تربیت کنیم و جامعهای که میخواهیم در آن زندگی کنیم؛ جامعهای که در آن عشق به معنای مالکیت نباشد، جدایی شکست تلقی نشود، «نه» گفتن بیاحترامی محسوب نشود و هیچکس برای حفظ آبرو مجبور به تحمل ترس و خشونت نباشد.
آینده از جایی دور آغاز نمیشود. آینده از همان کودکی ساخته میشود؛ از جملههایی که به فرزندانمان میگوییم، از رفتاری که در خانه میبینند، از چیزی که مدرسه به آنها میآموزد و از واکنشی که جامعه در برابر خشونت نشان میدهد.
اگر امروز کودکان آگاهتر شوند، فردا جوانانی خواهند بود که امکان بیشتری برای ساختن رابطههایی بر پایه احترام، مرز، همدلی و مسئولیت دارند. شاید یکی از عمیقترین شکلهای پیشگیری همین باشد: اینکه معنای احترام و مسئولیت پیش از ورود به بزرگسالی آموخته شود.
کشتن یک زن، کشتن یک زندگی است؛ اما گاهی آن زندگی بسیار پیش از مرگ، در میان ترس، کنترل، تحقیر و سکوت، آرامآرام از آزادی خالی شده است.
بیداری واقعی شاید از جایی آغاز شود که برای نجات یک زندگی، منتظر مرگ آن نمانیم.
آنیل ویسی
آدرس کوتاه خبر: