شنبه، 9 خرداد 1405
روژان پرس » اخبار » یک سال بی ‌ناصر

یادنامه روزنامه‌نگار بی ادعای کردستان

یک سال بی ‌ناصر

0
کد خبر: 3807

یک سال بی ‌ناصر

چنان می‌خواست که غبار فراموشی بر تاریخ ناگفتۀ کردستان ننشیند، از این رو چند یادداشت تاریخی هم به رشته تحریر درآورد که بی‌تردید، بخشی از خلأ تاریخیِ منطقه را پر خواهند کرد.


سلیمان اللهمرادی*: در روزگاری که خاطره‌ها چون برگ‌های تقویمی کهنه می‌شوند و نام‌ها در غبار فراموشی محو می‌گردند، هستند کسانی که حضورشان نه در تقویم زمانه، که در جان آدمیان ثبت می‌گردد. انسانهایی که پیش از آنکه به خود و نزدیکانشان تعلق داشته باشند از آن جامعه‌اند و فقدانشان ضایعه‌ای جبران‌ناپذیر.
روایت پیش رو، روایت بزرگ‌منشی و آزاداندیشی مردی است از دیار مریوان؛ نجیب‌زاده‌ای که فروتنی بارزترین خصیصه‌اش بود. از آن روز بهاری سال ۱۳۶۸ که آشنایی با او در آن اتاق کوچک تحریریه خبرِ صداوسیما مقدر شد، تا لحظه بازنشستگی‌اش و دوره کوتاه همکاری با روژان گواه آن است که چگونه مردانی در خاموشی خویش، فریاد تجربه و دانش سر می‌دهند و پس از رفتنشان، خلأیی جبران‌ناپذیر بر جای می‌گذارند. این یادداشت، روایت بودن و نوشتن ناصر کانی‌سانانی، همان ناصرخان مشهور و تلاش بی‌دریغ او در وادی رسالت قلم است. روزنامه‌نگاری که در اوج گمنامی تنها و تنها برای مردمش نوشت و هرگز از کسوت شغل و تبارش جامه‌ای برای خود ندوخت.
در بهار سال ۱۳۶۸ و در عنفوان جوانی، توفیق آشنایی با او را یافتم. او در آن هنگام، مردی میان‌سال و آزموده بود و رگه‌هایی از تازیانه گذر روزگار و رنج زمانه را در چهره‌اش می‌توانستی ببینی. سیمایی جدی داشت و ورود به قلمرو اندیشه و درونِ او، دشوار می‌نمود. از گرمی و سردی روزگار چشیده بود و غبار ناامنی‌ها و نامردمی‌های دهه‌ی شصت، بر چهره‌اش نشسته بود. 
زمان، ورق خورد و اتاق کوچک تحریریه‌ی خبر صداوسیما، ما را به یکدیگر آشنا ساخت. به ندرت لب به سخن می‌گشود، اما هرگاه سخن می‌گفت، جهانی از تجربه، دانش و حکمت را در عباراتش می‌توانستی بخوانی. دیری نپایید که بازنشست شد و هنگامی‌که نامه‌ی وداعش با همکاران را در تابلو اعلانات خواندم، ناخودآگاه اشک از چشمانم جاری شد. چه زود از میانمان رفت و به بهشت رویایی‌اش مریوان بازگشت.
سخن از ناصر کانی‌سانانی است، همان که به «ناصرخان» شهرت داشت؛ فرزند محمدخان و نوه‌ی محمودخان کانی‌سانانی که رد پای خاندانش در تاریخ کردستان به روشنی دیده می‌شود. ناصر کانی‌سانانی مدرک لیسانس علوم سیاسی را از دانشگاه تهران دریافت کرده بود، با اینکه امکان مهاجرت به خارج را داشت و یا می‌توانست در تهران ماندگار شود اما از سر عشق، به زادگاهش مریوان بازگشت و در خدمتِ پدر به مشق سیاست پرداخت و رموزِ روزگار آموخت. شاید هم انقلاب و تعطیلی دانشگاه‌ها که برای چند سال مانع از ادامه‌ی تحصیل وی شد، در این بازگشت بی‌تأثیر نبود.
در رادیوی مریوان استخدام شد و آموخته‌های خویش را در خدمت به مردم منطقه به کار بست. ده‌ها و صدها جوان علاقه‌مند در مکتبش، درسِ زندگی آموختند. پس از پیروزی انقلاب ۵۷، به بهانه‌های واهی از کار در صداوسیما برکنار شد، اما سال‌ها بعد و پس از اثبات بی‌گناهی، بار دیگر به همکاری دعوت گردید.پس از بازنشستگی، چندین بار به‌طور تلفنی و حضوری ارتباط خود را با ایشان حفظ کردم.
بعد از چند سال دوری از همدیگر، در بهار ۱۳۹۲ با وی تماس گرفتم و گفتم: «کاک ناصر، روزنامه‌ی روژان را از ناصر خالدیان خریده‌ام و می‌خواهم آن را منتشر کنم؛ کمکم می‌کنی؟». سکوت کرد و چیزی نگفت. می‌دانستم از این خبر خوشحال نخواهد شد. در دومین دیدار، با تبسّمی بر لب گفت: «تو یا دیوانه‌ای یا عاشق!» و ادامه داد که شرایط برای انتشار روزنامه مساعد نیست و خود بهتر از همه از اوضاع آگاهی؛ اما از آنجا که نیّتم را می‌دانست سرانجام قول داد کمک کند. قلم از نیام برآورد و تا ده سال، تا لحظه‌ی وداع با جهان فانی، نوشت و نوشت و نوشت. از زریبار و جنگ خاورمیانه تا سیاستهای استعماری آمریکا در جهان و تحولات منطقه و ناکارامدی‌های مسئولان و هر آنچه به آزادی بیان و رفاه و معیشت مردم پیوند داشت. در تمام آن سال‌ها، رخدادی نبود که روی دهد و ناصرخان درباره آن نظری نداده و تحلیلِ شفاف خویش را بیان نکرده باشد. از جنگ خاورمیانه گرفته تا انتخابات و رویدادهای جاریِ جامعه، نظرات خود را بی‌پرده و شفاف ابراز می‌داشت. نسبت به تحولات عراق و اقلیم کردستان، به‌ویژه رویدادهای استان و اظهارات مسئولان، حساس و در نقد، بی‌رحمانه بود. با آن‌که انتظار واکنش مقامات، به‌ویژه دستگاه‌های نظارتی و امنیتی را داشتم، اما چنان نقدهایش را آگاهانه و عارفانه می‌نوشت که با وجود تیزی قلم، هرگز از بابت تندی عبارات، مورد مواخذه قرار نگرفتیم، جز در یک مورد که مدیرکل وقت ارشاد، آقای جعفری، تماس گرفت و گفت دوستان از تیترهای روژان گله دارند. در پاسخ گفتم: «آنان حقِ گلایه دارند و ما نیز حقِ نوشتن.» و دیگر بر آن موضوع اصرار نکرد.
او انسانی عارف‌مسلک بود و به خود و آنچه می‌نوشت، باوری استوار داشت. هیچ‌گاه برای خوشایند قدرت قلم بر صفحه کاغذ نلغزاند. او می دانست چگونه بنویسد و کنج عافیت برنگزید. نسبت به ذهنیتهای منفی در باره کردستان حساس بود و همواره قلمش بر مدار دفاع از حق می‌چرخید.
چنان می‌خواست که غبار فراموشی بر تاریخ ناگفتۀ کردستان ننشیند، از این رو چند یادداشت تاریخی هم به رشته تحریر درآورد ازجمله در باره حماسه دوازده‌سواره‌ی مریوان، سرگذشت تلخ سرانِ عشایر کردستان، و زندگی و مبارزات«عه‌تا که‌ل». بی‌تردید، این نوشته‌ها بخشی از خلأ تاریخیِ منطقه را پر خواهند کرد.
ناصر کانی‌سانانی، امینِ مردم و پاسدارِ بی‌ادعای افکار عمومی بود؛ انسانی که نوشتن را نه یک شغل، که یک «باورِ متعالی» می‌دانست. او در عصری که قلم‌ها اغلب در حصارِ «خط قرمزها» محبوس می‌شوند، با جسارتِ به واکاویِ پیچیده‌ترین مفاهیم می‌پرداخت و با نگاهی کالبدشکافانه، مرزهای ذهنی و سیاسی را به چالش می‌کشید و همواره با این پرسشِ بنیادین، سره را از ناسره باز می‌شناخت که چگونه می‌توان در میانه میدانِ قضاوت، از دامِ برچسب‌های کاذبِ «تجزیه‌طلبی» و انگ‌های سیاسی رها شد.
امروز، در غوغای جهانِ آشوب‌زده و در هیاهوی اخبارِ بی‌وقفه، بیش از هر زمانِ دیگری، جای خالیِ قلمِ حکیمانه و اندرزهای مشفقانه او احساس می‌شود. او با حکمتِ خویش، مخاطب را از «فرسایشِ خشم» بازمی‌داشت و با کلامی که همچون آبی بر آتشِ عطشِ اجتماعی می‌نشست، آرامش و تعقل را به خوانندگانش هدیه می‌کرد.
امروز جای خالی ناصر کانی‌سانانی به عنوان «حکیمِ دوران خود» در کردستان، خلائی جبران‌ناپذیر است. او هرگز رسانه را به مسلخِ تسویه‌حساب‌های شخصی یا گروهی نکشاند. وسعت دیدگاه او فراتر از قالب‌های تنگِ احزاب و دسته‌بندی‌های سیاسی بود. او می‌توانست با زیرکیِ سیاسی، پله‌های قدرت و دبیرکلی احزاب را درنوردد، اما آگاهانه «مردم» را برگزید و در کنارِ همسایگانش ماند تا صدایِ صادق آنان در جهانِ آکنده از تزویر باشد. تازیانه قلم او، نه به قصدِ تخریب، که برای اصلاح، بر پیکره‌ی کژی‌های چپ و راست فرود می‌آمد.
با آن‌که از تمکن مالیِ نسبتاً خوبی برخوردار بود، لیکن زندگیِ ساده و بی‌پیرایۀ او، زبان‌زد خاص و عام بود. در سالگرد درگذشتش، خبر رسید که وصیت کرده است دستگاه دیالیز خریداری شود و در اختیار بیماران نیازمند قرار گیرد. این نشانِ تمام‌عیارِ بزرگ‌نفسی و التفاتِ او به رنجِ دیگران بود.
بنده نیز به پاسِ کمترین ادای دِین به آن استادِ وارسته، به خانوادۀ محترمش قول می‌دهم که چنانچه خداوند یاری فرماید، مجموعۀ آثارِ قلمیِ او که در روژان منتشر شده است را گردآوری، چاپ و در قالبی منظم تحت عنوان مجموعه مقالات منتشر کنم. باشد که با این کار، اندکی از دِینِ خود را در برابر آن همه دانش و حکمت، ادا کرده باشم.
یک سال از درگذشت این استاد وارسته می‌گذرد، و من همچنان به وعده‌ای که به ناصرخان داده بودم، پایبندم و آن اینکه در این برهه حساس زمانی، علیرغم همه محدودیت‌ها به رسالتِ نوشتن ادامه دهم. این وعده را تجدید می‌کنم و به مخاطبان وفادارمان می‌گویم که می‌مانیم و می‌نویسیم تا از تجربه‌ی خویش برای عبور از پیچ‌های خطرناک تاریخ با کمترین هزینه، پلی بسازیم. اگر ناصرخان نیست، اما اندرزها و رهنمودهای او را آویزه گوشِ جان کرده‌ایم تا راهِ نوشتن را ادامه دهیم. امروز جامعه ما به قهرمانانی اندیشمند و حکیم‌منش، چون ناصرخان، نیاز دارد که بی هیاهو بنویسند و راه  را برای جوانان، روشن نگاه دارند. نامش جاودان و یادش گرامی  باد.
* صاحب امتیاز روژان
کلید واژه ها:
ناصر کانی‌سانانی

نظر شما

  • نظرات ارسال شده شما، پس از بررسی و تأیید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.
نام شما : *
ایمیل شما :*
نظر شما :*
کد امنیتی : *
عکس خوانده نمی‌شود
برای کد جدید روی آن کلیک کنید