انسان باید دوباره خود را از نگاه دیگران بازپس گیرد.
انسانِ تصویری؛ از عشق تا کالاییشدن: آسیبشناسی نفوذ سریالهای خارجی بر ذهن و روابط زوجهای جوان ما در عصری زندگی میکنیم که واقعیت، جای خود را به تصویر داده است. انسان امروز نه از تجربهی زندگی، بلکه از تماشای زندگی دیگران تغذیه میکند. رسانهها و سریالها دیگر صرفاً ابزار سرگرمی نیستند؛ آنها در سکوت، خالق ذهن و میل انسان شدهاند.هر تصویری که بارها دیده میشود، در ناخودآگاه ما خانه میکند و روزی، در شرایطی خاص، ما را به تکرار همان تصویر وامیدارد.
انسان، بیآنکه بداند، درون صحنهای زندگی میکند که پیشتر آن را در فیلمی دیده است. این همان جایی است که خیال، بر واقعیت غلبه میکند- و عشق، تبدیل به نمایش میشود.
سریالها و تغییر آرامِ ذهن
در بسیاری از سریالهای غربی، خیانت، پرخاشگری، لذتطلبی، و رابطههای بدون تعهد، به عنوان بخشی طبیعی و حتی زیبا از زندگی نشان داده میشوند. بیننده، در ظاهر فقط تماشا میکند، اما ذهنش در حال «یادگیری احساسی» است. ضمیر ناخودآگاه، خوب و بد را از ظاهر قضاوت نمیکند؛ آنچه تکرار شود را میپذیرد. به همین دلیل، خیانت با موسیقی عاشقانه، خشونت با هیجان، و بیتعهدی با آزادی اشتباه گرفته میشود.
وقتی زن یا مرد جوان، بارها چنین الگوهایی را میبیند، ذهنش تصویری تازه از “عشق” میسازد؛ عشقی پر از تنش، بیثبات و موقتی.
در لحظههای خستگی یا اختلاف، همان تصویرهای ذخیرهشده در ناخودآگاه فعال میشوند و انسان، ناخواسته در مسیرِ همان الگوها گام میگذارد. او شاید نخواهد خیانت کند، اما ذهنش از پیش، صحنه را تمرین کرده است. شاید نخواهد پرخاش کند، اما در ناخودآگاهش، عشق را با خشم آمیخته دیده است. اینجاست که تصویر، جای اراده را میگیرد و انسان، بازیگرِ نقشهایی میشود که هرگز خود ننوشته بود.
نظام سرمایهداری و تربیتِ انسانِ مصرفکننده
پشت این جریان رسانهای، نیرویی بزرگتر وجود دارد و آن سرمایهداری جهانی است؛ نظامی که سود خود را از ناآرامی روح انسان به دست میآورد. او میداند تا زمانی که انسان احساس کمبود و نارضایتی نکند، خرید نمیکند، تغییر نمیدهد، و مصرف نمیسازد. پس باید عشق را شکننده، وفاداری را کسلکننده و ظاهر را مهمتر از معنا نشان دهد.
رسانههای وابسته به این منطق، در هر قسمت از سریالها، این پیام پنهان را تکرار میکنند:
(تو کافی نیستی؛ باید بهتر شوی، جذابتر شوی، جوانتر بمانی…)
به این ترتیب، انسان به ماشینِ مصرف میل بدل میشود.
هر بار که احساس ضعف میکند، به جای رشد درون، به تغییر بیرون پناه میبرد: لباس تازه، عمل زیبایی، رابطهی جدید.
در واقع، سرمایهداری کاری میکند که انسان، خودش را همانگونه که هست، دوست نداشته باشد.
کالاییشدنِ زن؛ زیبایی به مثابه تجارت
در این بازی جهانی، زن بیش از همه آسیب میبیند. رسانههای غربی، زن را نه به عنوان انسان، بلکه به عنوان ابزار توجه و مصرف نمایش میدهند. چهرههای ساختگی، بدنهای غیرواقعی، و معیارهای غیرانسانیِ زیبایی، ذهن میلیونها زن را در سراسر جهان تسخیر کردهاند.
زنِ معاصر، تحت فشار تصویر، خود را پروژهای بیپایان میبیند که باید مدام اصلاح شود تا پذیرفته شود. هرچه بیشتر تغییر کند، کمتر خودِ واقعیاش را میشناسد. او دیگر برای خودش زیبا نیست، بلکه برای چشمانی که او را مینگرند، زیبا میشود.
در جامعه ما، این پدیده با سرعتی نگرانکننده گسترش یافته است. عملهای زیبایی افراطی، رقابتهای ظاهری، و حذف ارزشهای درونی، نشانههایی از همین کالاییشدن است.
زن، از “محور عشق و آرامش” به “نمایشگر مطلوبیت” تبدیل میشود؛ و مرد نیز، در ناخودآگاه خود، به مصرفکنندهی این نمایش بدل میگردد. نتیجه، فروپاشی تدریجی رابطهای است که باید بر احترام، درک و روح انسانی بنا شود.
انسان در دام ناخودآگاه
ذهن انسان، همانند خاکی است که هرچه در آن بکاری، روزی خواهد رویید. تصاویر تکرارشدهی رسانهای، بذرهاییاند که در ناخودآگاه کاشته میشوند. وقتی شرایط مناسب- یعنی خستگی، تنهایی یا نارضایتی- فراهم شود، این بذرها رشد میکنند. در آن لحظه، انسان نه از روی انتخاب، بلکه از روی برنامهریزی قبلی عمل میکند. او خود را آزاد میپندارد، اما در واقع اسیر ذهنی است که دیگران برایش ساختهاند. سرمایهداری از همین مکانیزم بهره میگیرد؛ ذهنها را برنامهریزی میکند تا احساس کنند در حال انتخاباند، در حالی که فقط در مسیر طراحیشده حرکت میکنند.
تأثیر بر خانواده و عشق ایرانی
در جامعه ایران، خانواده هنوز هستهی اصلی فرهنگ و اخلاق است؛ اما وقتی این ذهنیت جهانی بیمرز وارد میشود، ارزشهای سنتی و انسانی در معرض خطر قرار میگیرند.
زوجهای جوان، که هنوز بنیان عاطفی و شناختیشان شکل نگرفته، بیشترین آسیب را میبینند. مقایسه، نارضایتی، بیاعتمادی، و ضعف در گفتوگو، آرامآرام جای عشق، احترام و ثبات را میگیرد. ازدواجها کوتاهتر میشوند، روابط سردتر، و معناهای انسانی کمرنگتر. در واقع، نظام سرمایهداری حتی به عشق هم به چشم بازار نگاه میکند؛ بازاری که باید همیشه تازه بماند و در آن، هیچ چیز پایدار نباشد. راه رهایی- بازگشت به آگاهی و عشق اصیل
نجات انسان در یک کلمه است: آگاهی. آگاهی یعنی بدانی که هر تصویر، تأثیری دارد؛ هر فیلم، اندیشهای را در تو میکارد. اگر ذهن خود را آگاه نکنی، دیگران برایت تصمیم میگیرند که چه چیزی زیباست، چه چیزی عشق است و چه چیزی ارزش دارد.
باید دوباره به درون بازگردیم؛ به زیباییِ درون، نه ظاهر. به عشقِ پایدار، نه هیجانِ لحظهای. به احترام، گفتوگو و وفاداری، نه تقلید از الگوهای سرد غربی.
زن باید بداند که ارزش او در روح اوست، نه در مقیاسِ ساختگی زیبایی. مرد باید بیاموزد که قدرتش در وفاداری و خرد است، نه در میلِ تملک و هر دو باید در برابر هجوم تصویر، به صدای وجدان و فطرت خود گوش دهند.
رهایی از جهانِ دروغین
رسانهها جهانِ دروغینی ساختهاند که در آن همه چیز زیباست جز حقیقت. سرمایهداری، عشق را میفروشد، بدن را میفروشد، حتی خیال را میفروشد؛ اما آنچه نمیتواند بفروشد، روحِ آگاه انسان است- اگر انسان بیدار بماند.
ما باید دوباره یاد بگیریم که ببینیم، نه تسلیم شویم. هر تصویری که میبینیم، بذر فکری است؛ پس مراقب باشیم چه در ذهنمان میکاریم.
زیبایی، اگر از درون برنخیزد، فریب است. عشق، اگر از آگاهی تهی شود، هوس است و انسانی که به تماشاگر خود بدل شود، دیگر زندگی نمیکند- تنها بازپخشِ تصویری است که دیگران ساختهاند.
انسان باید دوباره خود را از نگاه دیگران بازپس گیرد. در این بازگشتِ آگاهانه به خود، زن، دوباره “انسان” میشود، مرد، دوباره “یار”، و عشق، دوباره “مقدس.”
آدرس کوتاه خبر: