میخواهم هر روز بیشتر با خانهی ناصرخان انس بگیرم هر گوشهاش را با نگاه و دل خود لمس کنم و بگذارم خاطرات و حضور او آرام آرام در وجودم جاری شود.
ای نام تو بر لبم هنوز،
در دورترین کوچههای غمِ نبودنت،
زخمیست که بر جان مینشیند،
اما نجابتت
همچون نوری خاموشنشدنی
هنوز راه مرا روشن میکند
سالها دیر شناختمش؛ دیر فهمیدم که هر کلمه، هر نگاه و هر حرکتش آموزهای ناب برای زندگی بود چقدر حسرت میخورم که پیشش می بودم و از او آموختم، و حالا تنها با تصویر سیاه قلمی که ازش کشیدم تلاش میکنم آن لحظات را دوباره زندگی کنم.چه زود گذشت این سه ماه و چه سنگین،
زمان انگار بیرحمانه میدود اما زخم دلتنگی همچنان تازه مانده است، این روزها من قلم به دست گرفتهام و در روزنامهی روژان مینویسم همان جایی که روزگاری ناصرخان کلماتش را به زندگیِ مردم هدیه میداد؛ حالا هر سطری را که مینویسم، گویی ادامهی راهیست که او آغاز کرده بود؛ البته هرچه هم بنویسم باز هم غبار راهِ قلم ناصر خان نخواهم شد.
بعضی وقتها شوق دیدار خانه ناصرخان آنقدر در دلم زبانه میکشد که پاهایم را بیخبر به آنجا میکشاند.
خانه بیصاحب نیست اما بیحضور او روحش تهی است هر آجر و هر پنجره، خاطرهای از او را در خود گرفتهاند حتی دیوارها انگار میدانند که دو ماه است صدای آرامشبخش ناصر خان در این خانه خاموش شده.
دیگر ناصر خان نیست که چیزی زیر لب برای نگین، دختر بزرگش بگوید؛ همان همدم روزهای تلخ و شیرینش.
شاید نغمه یا آهنگی قدیی از خالقی یا خاطرهای دور یا حتی چند بیت از مولوی که با صدای ناصر خان معنا میگرفت برایش بگوید تا هوای خانه جان میگرفت و نیست… و همین نبودن، خانه را درسکوت گم کرده است.. سکوتی که گویی بب همهچیز سایه انداخته؛ حیاط، حوض، درختان، و حتی آسمانی که بالای خانه کشیده شده، همه در سوگ او رنگی دیگر گرفتهاند، قدم به خانه ناصر خان گذاشتم دیدم درخت زردآلو در حیاط شکسته بود همان درختی که همیشه مثل سایهای آرام بر سر خانه بود و چه عجیب… آن شکستن، برایم شبیه خاموشی ناصرخان بود.
انگار درخت هم با او زندگی کرده بود.
گلباخ خانم همسر ناصر خان، میگفت: از روزی که همسرم رفت هر روز شاخهای از آن درخت میشکست، درختی که عمری سبز و پرثمر بود انگار طاقت فراق نداشت؛ آرام آرام در خود فرو ریخت، توی خودش پوک شد…
بدون ناصر خان، خانه خودش رنگ و بوی پاییز گرفته.
و وقتی دکلمهی غمگین پاییزانهی ناصر خان را در کانال روزنامهی «روژان» گوش میکنم حسی عجیب و غریب در وجودم میپیچد؛ انگار خود او هنوز با من حرف میزند و دلم میخواهد همهی دکلمههایش را بشنوم، درست روبهروی همان نشیمنی که بر آن مینشست و بزرگ و کوچک برای دیدارش میآمدند؛ همانجا که صدایش دیوارها را پر میکرد و کلماتش مثل عطر در هوا میماند.
میخواهم هر روز بیشتر با خانهی ناصرخان انس بگیرم هر گوشهاش را با نگاه و دل خود لمس کنم و بگذارم خاطرات و حضور او آرام آرام در وجودم جاری شود. یا عکسهای قدیمی، خاطرات خانوادهی ناصرخان هر تصویر و هر یادگاری گویی دریچهایست به گذشته و به زندگیای که هنوز در این خانه جاریست و مهربانی خانوادهی ناصر خان که با نگاهها و سخنان آرامشبخششان یاد و نام او را زنده نگه میدارند و قلبم را گرم و حس تعلق را در وجودم مینشاند
سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز…
آدرس کوتاه خبر: