عشق واقعی آن نیست که هرگز زخم نزنی، بلکه آن است که اگر زخم زدی، مسئولیتش را بپذیری و التیامش بخشی.
امشب، خانه بوی نان تازه و آرامش میداد. پدرم کنار بخاریِ قدیمی نشسته بود و گرمای ملایم آتش، چهرهاش را نورانی میکرد.
تلویزیون روشن بود و سریالی پخش میشد از زندگی خانوادهای بزرگ با رازهای پیچیده و چشمچرانیهای پنهان.
پدر، نگاهش میان صفحه تلویزیون و شعلههای بخاری در رفتوآمد بود.
ناگهان، در میان سکوت، گفت: «ببین دخترم… دقیقا همین است که همیشه میگویم این سریال را نگاه کن؛ قهرمان داستان دارد برای پیشرفت خودش تلاش میکند، اما بزرگترین مانع، نه دشمنان دور، که عموها، عمهها، پسرعموها و دخترخالههایش هستند.»
سپس چایش را صرف کرد و ادامه داد: «بیگانه که نمیآید در زندگی ات کنکاش کند اما فامیل… فامیل تو را از روز اول میشناسد. میداند کجا ضعف داری، کجا رویایت شروع میشود و دقیقاً همان جاها را نشانه میرود. گاهی با حرف، گاهی با نگاه، گاهی با سکوتِ سنگین. و تو، درست در لحظهای که باید پرواز کنی، احساس میکنی کسی از پشت، نخ نامرئی به پای تو بسته است…
و آن کس، اغلب کسی است که انتظارش را نداری.»
روانشناسیِ روابط خویشاوندی؛ چرا گاهی نزدیکان زخم میزنند؟
۱- عشقِ آمیخته با حسادت:
میتوان همزمان کسی را دوست داشت و به او حسادت کرد. این احساس متضاد، یکی از دردناکترین تجربههای انسانی است.
فامیل ممکن است برای ما آرزوی خوبی کند، اما وقتی موفقیت ما را میبیند، درونش غلیانی از حسادت شعله میکشد.
۲- رنجِ نزدیکی:
در روانشناسی اجتماعی، پدیدهای داریم به نام «تورش فامیلی».
هرچه افراد به هم نزدیکتر باشند، انتظاراتِ عاطفی و اجتماعی بیشتر میشود. این انتظارات اگر برآورده نشود، به دلخوری، مقایسه و گاه خشم میانجامد.
۳- حسادتِ ساختاری:
در خانوادههای بزرگتر، گاه موفقیتِ یک عضو، ناخودآگاه دیگران را به مقایسه تحقیرآمیز با خود میکشاند. این حسادت، ریشه در ترس از «کمارزششدن» در سلسلهمراتب خانوادگی دارد.
۴- چرا بیگانه لطمه نمیزند؟
بیگانه، در شبکه عاطفیِ ما جایی ندارد.
هیچ انتظاری از ما ندارد، هیچ نقشه ذهنی برای «بودنِ ما» در سر ندارد.
پس راحتتر میتواند شاهدِ موفقیتِ ما باشد یا اصلاً نباشد.
پدر اشاره کرد به تلویزیون و گفت:
«دیدیش؟ آن پسرعمو که دارد قهرمان را تخریب میکند…
دلیلش عشق نیست، ترس است.
ترس از اینکه مبادا جایگاه خودش در خانواده خدشهدار شود. ترس از اینکه مبادا همه بفهمند او تا به حال بر اساس دروغ زندگی میکرده و ترس، آدم را به موجودی تبدیل میکند که میزند، میشکند… حتی اگر طرفش، هم خونِ خودش باشد.»
راهکارهای عملی از زبان پدر:
پدر، کنترل تلویزیون را خاموش کرد.
حالا فقط صدای ترقترق بخاری میآمد.
گفت: «پس چه باید کرد؟
۱. هوشیار باش، اما بدبین نباش. همه فامیل بد نیستند. بعضیها مهربانند. باید تشخیص دهی.
۲. رویاهایت را با همه در میان نگذار.
رویاها مثل بذرهای نازک هستند. بعضی آدمها ناخواسته روی آنها پا میگذارند.
۳. قوی باش.
اگر کسی خواست با حرفش تو را بیندازد، به او ثابت کن که تو محکمتر از آنی که بتوانی با کلام شکسته شوی.
۴. بخشش را یاد بگیر، اما فراموش نکن.
بعضی زخمها درس هستند. آنها را درمان کن، اما جایشان را به خاطر بسپار.»
پایان شب:
پدر برخاست و قبل از رفتن به اتاق،
دستش را روی سرم گذاشت و گفت:
«تو روانشناسی میخوانی…
بدان که بزرگترین آزمون تو، نه درمان غریبهها، که درکِ دردِ آشناهاست.
و شاید روزی بتوانی کاری کنی
که خانوادهها، به جای چوب، برای هم بالبسازند.»
امشب، من کنار بخاری ماندم
و به این فکر کردم که شاید
عشق واقعی آن نیست که هرگز زخم نزنی، بلکه آن است که اگر زخم زدی، مسئولیتش را بپذیری و التیامش بخشی.
بیتا عباسی- دانشجویِ روانشناسی که امروز، بهترین درسش را در خانه و از زبان پدر فراگرفت
آدرس کوتاه خبر: