آنچه نمیدانستیم، اندوهی بود که درست همان لحظه در دل شهر شکل میگرفت.
هنوز آفتاب بر بام آبیدر ننشسته بود که گروه دوچرخهسواری کوردانه، رکاب زنان دل به آبیدر زد. از شیب تند و خمدرخم آبیدر گذشتیم، به امید رسیدن به هوایی پاک، چشمهای خنک و ساعتی خلوت در دل طبیعت.
به "بان شڵانه" رسیدیم و سپس به "گوێزه کوێر"؛ جایی که میعادگاه دوستداران طبیعت است و همیشه لبریز از هیاهو و نشاط؛ اما این بار سکوتی سنگین، مثل سایهای مرموز بر همهجا چیره شده بود. نه آوای بلبلی، نه خنده کودکی، نه آهنگی و به رسم همیشه نه رقصی بود و نه آوازی، فقط صدای درختان بود که در سکوتی عمیق با نسیم صبحگاهی نفس می کشیدند.
در گوشهای از میان همهمه مردم، دور استخر نشستیم برای استراحتی و صرف صبحانهای ساده اما گرم و صمیمی در خنکای نسیم آبیدر. کسی اما نمیدانست که چرا دل مان شاد نیست. آنچه نمیدانستیم، اندوهی بود که درست همان لحظه در دل شهر شکل میگرفت. وقتی برگشتیم، خبر مثل پتکی فرود آمد: حمید مرادی، از انجمن شنهی نوژین دوستدار طبیعت و عاشق دلباختهی آبیدر، چشم بر جهان فروبسته بود.
او پنجشنبه، بیادعا و بی هیاهو با دستان خالی وقتی نخستین ستون دود سفید از پشت آبیدر بلند شد تاب نیاورد و به جنگ شعلههایی رفت که درختان و بوتهها و هر آنچه بود را در کام خود فرو میبرد. آتش اما، سهمگین تر از آن بود که تن انسانی تاب آورد. سوخت، اما نگذاشت آبیدر بسوزد و مقدر چنان بود صبح فردا در همان لحظههایی که ما از سکوت گوێزه کوێر در شگفت بودیم، روح او بی صدا به بلندای همان درختان کهنسال پر کشیده بود.
امروز که این سطور را مینویسم، بیشتر از همیشه معنای واژه «قهرمان» را میفهمم. قهرمان کسی است که در تاریکی، بی آنکه نامش را کسی صدا بزند، شمعی روشن میکند و حمید، همان شمع بود.
نام او برای ما، جاودانه خواهد ماند و آبیدر، تا همیشه، خاطره نفسهای آتش گرفته اش را با نسیم خویش زمزمه خواهد کرد.
بدرود قهرمان
آدرس کوتاه خبر:
