در بیستوهفتم رجب ۱۳۱۱ هجری قمری زمانی که شبهای زاگرس هنوز با نور چراغهای نفتی روشن میشد، نوزادی در روستای بردیسپی چشم به جهان گشود. او را سیفالله نامیدند.
روایتی حماسی از زندگی و شهادت سیفالله بیگ فرزند قهرمان کُردستان
روژانپرس: در ورای تاریخ پرنوسان و خونین سرزمین کوهستانی کردستان، نامهایی در دل مردم و خاک حک شدهاند که پژواکشان هنوز از صخرهها میپیچد و در جان دشتها طنین دارد. یکی از این نامهای ماندگار، نام ئاغه برا بیگ است؛ دلاوری سترگ از تبار شیران که همچون آذرخشی بر خصم روس فرود آمد و چون کوه، استوار ایستاد.
تولد یک اسطوره
در بیستوهفتم رجب ۱۳۱۱ هجری قمری (بهمن ۱۲۷۲ خورشیدی)، زمانی که شبهای زاگرس هنوز با نور چراغهای نفتی روشن میشد، نوزادی در روستای بردیسپی چشم به جهان گشود. او را سیفالله نامیدند؛ فرزند محمدحسنبیگ و نوهی بزرگمردی به نام شاباز بیگ از طایفه بیگزادههای کوماسی.
سیفالله نه در گهواره ناز که در آغوش خطر رشد یافت. در کودکی تیراندازی آموخت، اسباببازیش تفنگ سرپر و چخماقی بود و در نوجوانی، مهارت در تیراندازی با ساچمهزن را آموخت؛ چنانکه آوازهاش در کوه و دشت پیچید.
نخستین میدانها
در پانزدهسالگی، در نزاعی میان روستای زنوری و شاباز بیگ، سیفالله جوان رشادت خود را اثبات کرد و بهعنوان سوارکاری ماهر و تفنگچی بیهمتا شناخته شد. جنگ بزرگ شیخ عطار نقطهعطفی در حیات او بود؛ جایی که در کنار دیگر تفنگچیان از خاک خود دفاع کرد و ضربهای جانکاه بر ارتش تزاری وارد ساخت.
نخستین رویارویی جدی او در صوفیان رقم خورد؛ همانجا که فرمان جهاد از سوی حسامالدین صادر شد. پس از آن، در نبرد تاقهدار، گرچه تعداد اندک تفنگچیان مانع پیروزی شد، اما مقاومتشان آغاز فصلی تازه در تاریخ مبارزات مردمی کردها بود.
حماسه سهپیچه کاکوزکریان
در یکی از نقاط عطف مبارزات، سیفالله بیگ معروف به ئاغا رئیس کوماسی، با چهل تن از تفنگچیان، در سهپیچه کاکوزکریان، دو روز تمام ارتش روس را زمینگیر کرد. این اقدام، به نیروهای هورامان و مریوان فرصت داد تا از پشت، روسها را غافلگیر کنند.
در ادامه، در کوههای گاران، محمدرضا بیگ از نی و سواران مریوانی ایستادگی کردند، و گرچه عقب نشستند، اما روسها را متوقف ساختند.
زخم افتخار
روسها پس از تجدید قوا، از پیازه به باخان و سپس سهرچور یورش بردند. در کاجماله کوه دری، مقاومت تازهای شکل گرفت. در این پیکار خونین، یک تفنگچی مریوانی و یکی از بیگزادههای المانه شهید شدند و خود سیفالله بیگ نیز به شدت مجروح شد.
در پانزدهم ذوالقعده ۱۳۳۴ هجری قمری (۲۲ شهریور ۱۲۹۵ خورشیدی)، این مرد بزرگ و شیر زخمی، در روستای چور جان سپرد و در همان خاک مقدس آرام گرفت.
صدای گلوله، پژواک جاودانگی
مرگ سیفالله، زندگی بود؛ نوری در تاریکی اشغال و فشار. سلاحش تفنگی ساده بود، اما دلش چون دژ، نفوذناپذیر.
پس از آن، با ورود ارتش عثمانی و توزیع تفنگهای «جانبیزار» در میان عشایر، رنگ جنگ تغییر کرد. مریوان سقوط کرد و مردم آواره شدند، اما چراغ دل مردمان خاموش نگشت.
با فرمان شیخ محمود نمر، پنجوین از دو سو مورد حمله قرار گرفت و سرانجام، سرزمین به دست مردمش بازگشت. گرچه پیروزی به نام عثمانیها ثبت شد، اما قهرمانان واقعی، مردانی چون ئاغه برا بیگ بودند.
جاودانه در حافظه کوهها
ئاغه برا بیگ بردیسپی (ئاغا ریئس کوماسی) نه تنها فرماندهی نظامی، بلکه نمادی از غیرت، شجاعت و میهندوستی بود. امروز، روح او در بادهای کوهستان میخروشد، در سکوت تفنگهای خاموش عشایر نجوا میکند و در چشمان غرورآمیز نوادگانش برق میزند.
او رفت، اما افسانهاش جاودان ماند.
آدرس کوتاه خبر: