همیشه فکر میکردم که مردن فقط جان دادن است، جدا شدن روح از بدن است؛ نفس نکشیدن است؛ و برای کشتن یک انسان، کافی است جان او را بگیری. اما به تازگی فهمیدهام راههای زیادی برای کشتن وجود دارد.وقتی توانستی احساس را از کسی بگیری، او را کشتهای. با کشته شدن احساس، او دیگر نمیخندد، نمیترسد، نگران نمیشود، ترحم را فراموش میکند، شجاعت، دیگر در او جایی ندارد. حتی چشم هم دیگر اشکی نمیریزد، چه اشک شوق و چه اشک غم. و زندان و زندانبانان، میتوانند همهی آنها را به مرور زمان از تو بگیرند. با اخبار دروغ، با شکستن غرور، با بیتفاوتیها و خود زندان با هوای سنگینش با فضای تنگ و تاریکش، سکوت مطلقش. محیط خالی از رنگش، تنهاییاش و همنشین کردن با پوچیها. به این دلایل و شرایط است که آزادمردان را به زندان و محیط آن میفرستند. آنها ابتدا به لبخند تو حمله میکنند، سردش میکنند.
من هم مانند همهی محبوسان و دربندان زندان، سردی عجیبی را در اعماق وجودم احساس میکردم.
هر چه فکر میکردم که یک خاطرهی شیرین و زیبا را بهیاد بیاورم و این سرما را از وجودم بیرون کنم، امکانش وجود نداشت؛ شیرینترین خاطرات را مرور میکردم، اما زیبایی و شیرینی در آنها نمیدیدم. خاطراتی که زمانی با بهیاد آوردن هر کدام از آنها، ساعتها به خلسهای بی انتها فرو میرفتم. اما من واقعا دیگر نمیتوانستم بخندم! حتی یک لبخند کوچک. بعد از شادی، غم را نیز فراموش کردم. غمگینترین لحظات زندگیام، آنقدر هم که فکر میکردم ناراحتکننده نبودند. با بیتفاوتی از کنار سختترین آنها میگذشتم. حتی دلم برای غصه خوردن هم تنگ شده بود.
شاید اگر در زندان، فرصت انتخابی به من میدادند که آزادی را میخواهی یا گریه و اشک را، با تمام وجودم گریه و اشک را انتخاب میکردم. آرزو داشتم چشمانم پُر از اشک شوند و گونهام را خیس کنند. غلطیدن قطرات اشک بر گونهام را احساس کنم؛ اما دریغا من در حال مردن بودم؛ یا در مرگ زندگی میکردم. آن فضا و دربندانش، این مردن را تسریع میکردند. زمان و عمر، آرامآرام ارزش خود را از دست میداد.
دیگر از این نمیترسیدم که چندین سال از بهترین و ارزشمندترین داشتهام را در گوشهی زندان از دست بدهم. برای سالهای از دست رفته هم غمگین نبودم. در سالهای ابتدایی، اگر تازه واردی به جمع ما اضافه میشد، بیقرار دیدن و شنیدن سخنانش از دنیای آزاد بودیم. روزهای زیادی تنها ساعت هواخوری خود را به او اختصاص میدادیم. اما دیگر علاقهای به هیچ تازه واردی نداشتم. نمیخواستم ببینمش و بشنومش. زندان، من را تسلیم سرنوشت خود کرده بود. کمکم به زیستن در مرگ خو کرده بودم. تا اینکه اولین نامه یا پیامش فقط با یک خط بهدستم رسید. از فرستندهای ناشناس، از مکانی نامشخص، با این مضمون:
بی تو، من هم وجود ندارم، منتظرت میمانم
برایم سوال برانگیز بود که چه کسی منتظر من است که چنان تاروپود زندگیاش را به زندگی من بسته باشد. شاید اشتباهی شده است. نام گیرنده را دوباره چک کردم، خودم بودم. ذهنم را بهخود مشغول کرد. آرامآرام به فکر فرو رفتم. دوباره به مرور گذشتهام پرداختم. ذهنم به حرکت درآمده بود. احساس کردم دَری از درهای بسته به رویم گشوده شده است. دری که سالها بود بسته بودمش. به خیالپردازی پرداختم. شخصیتی مجازی برای خودم خلق کردم و از دور به نگاه کردنش میپرداختم. روزهای زیادی را در این فضای خیالی گذراندم. احساس کردم منِ مرده، نفسی کشیدم. گاهی با خود فکر میکردم که من دیوانه شدهام. با یک خط نامه چندین روز است مسخ شدهام. اما این دیوانگی و مسخ شدن را دوست داشتم. زیرا دوست داشتن هم در من تکانی خورده بود. زمان در حال کمرنگ کردن این تنها نفس منِ مرده بود که نامهی دوم همانند نامهی اول با یک خط به دستم رسید.
فصل بهار است، کاش تو را در میان باغهای گل در کنار خودم داشتم
این نامه مانند صاعقهای بر من فرود آمد. نفس عمیقی کشیدم. دوباره ذهنم به پرواز درآمد و اوج گرفت. از شخصیت خیالی یک واقعیت در ذهنم ساختم. بیابانهای وجودم را سرسبز کردم. باغهای پُرگل آفریدم. در زیر درختان پُر از شکوفه به قدم زدن مشغول شدم. باغهایی که فراموش کرده بودم، دوباره زنده شدند. چشمههای پُر آب، مانند گذشته به جوشش افتاده بودند و آبهای روان جاری شدند. دری دیگر از درهای بستهی ذهنم باز شده بود. با دیدن بهار و این همه زیبایی، ندانسته لبخندی هم بر روی صورتم نقش بسته بود. برایم باور کردنی نبود یک مرده بتواند لبخند بزند!
روزهای زیادی در این فضای خیالانگیز سیر میکردم. به افقهای تازه باز شده سفر میکردم. دیگر آن مردهی متحرک نبودم. احساس زندگی به من چشمک میزد؛ و این سوال دوباره، که چه کسی منتظر من است؟ این دیدگاهی که سالهای زندان و زندانبانان از من گرفته بودند، دوباره زنده شده بود، من مدیون چه کسی بودم؟ کمکم اضطراب انتظار نیز در من جان گرفته بود، منتظر پیام بعدی بودم.
(کاش بودی و حلاوت میوههای باغ را خودت میچشیدی. زحمات به بار نشستهاند).
این پیام بعدی بود. یادم آمد فصل تابستان است. باغهای نظرم به بار نشستند. احساس در حال به ثمر نشستن بود. طعمهای فراموش شده را دوباره حس میکردم. آنها را از هم تشخیص میدادم، طعم انارها و انجیرها و سیبها و انگورهای گذشته بهیادم آمدند. گویا در همین زمان در حال چشیدنشان بود. دستانم را به طرف آسمان بلند میکردم، در عالم خیال هر آنچه دوست داشتم از درختان میچیدم و در دامن شخصیت خیالیام میریختم. دیدن شناور بودن انارها و سیبهای قرمز بر روی جریان آب روان، فراموش نشدنیترین خیالم از این نامه بود. خم شدم سیبی را از آب گرفتم، لحظهای دستانم را در آب روان چشمه فرو بردم، از خنکی و سرمایش بر خود لرزیدم، لرزیدنم واقعی بود، احساسش واقعی بود. بعد از مدت زمانی به خودم آمدم، ای کاش هرگز از آن خیال بیرون نمیآمدم. روزها و شبهای زندان دیگر برایم یکنواخت نبود. در درونم اتفاقی افتاده بود و در حال عوض شدن بودم. مسافر جایی بودم، اما نمیدانستم کجاست و چه کسی من را میخواند.
قدم زدن بر روی برگهای خشک پاییز، با ماندگارترین یارم، تنها آرزوی من است
نامهای دیگر که با بیقراری منتظرش بودم، پیامش پاییز بود و فصل رنگارنگ آن. به هر کجا قدم میگذاشتم، خشخش برگهای خشک را در زیر پاهایم احساس میکردم. حتی در کنج سلولم، در راهروها و حیاط زندان، این صدا دائم به گوشم میرسید. در این فصل جوشوخروش و روال زندگی، مردمم را بهیاد آوردم. آماده شدن آنها برای زمستان سخت را بهیاد آوردم. بوی کاهگل به مشامم میرسید. شلوغی بازارها، لباسهای رنگارنگ، تهیهی مایحتاج و از همه مهمتر، جشنها، مراسم و پیوندهای معمول این فصل را بهیاد آوردم و خودم را برای شروعی نو تصور میکردم. بعد از سالها، برای اولین بار بود صدای موسیقی را میشنیدم. چقدر زیبا بود وقتی این صدا در باغها و دشتها میپیچید. از گوش دادن خسته نمیشدم. با خود گفتم: ای کاش این صدا هرگز قطع نمیشد. یادم رفته بود که من یک زندانیام. در عالمی دیگر بودم و زمان را احساس نمیکردم. نمیدانم چند ماه در این حالت بودم . بعد از گذشت زمانی نامعلوم، یکباره ترسی عجیب به وجودم حمله کرد.
وقتی این جمله تازه رسیده را خواندم.
سرما در وجودم بیداد میکند. کوهها و درهها سفیدپوش شدهاند، به آغوش گرمت محتاجم
ترس نیز در وجودم زنده شده بود. بی اختیار به فکر فرو رفتم. جرقهای در ذهنم زده شد. گویا فهمیدم که فرستندهی نامهها کیست و نشانیاش کجاست. تنهاییش را در آن سرما احساس کردم. اشک از چشمانم سرازیر شد و بر گونهام غلطید. حرکتش را احساس کردم. با خود گفتم ما به همدیگر احتیاج داریم، بدون هم تنهاییم؛ ما بدون همدیگر در سرماییم. باید به آغوشش برگردم. باید به میان خانه و خانوادهام برگردم.
هیچ زندانی نمیتوانست من را محبوس کند. مملو از آزادی بودم. آتشی عظیم در وجودم شعلهور شده بود، پُر تلاطم و طوفانی. او من را رها نکرده بود؛ خاطراتش را بیادم آورد. احساساتم را دوباره زنده کرد؛ و مرا از زندگی در مرگ نجات داد.