سطح تنش میان ایران و آمریکا بهگونهای است که هرگونه درگیری مستقیم، پیامدهایی فراتر از مرزهای منطقهای خواهد داشت و میتواند بر اقتصاد و امنیت جهانی اثر بگذارد. تجربه تاریخی نیز نشان داده است که در چنین سطحی از تقابل، دستیابی به پیروزی کامل نظامی برای هیچیک از طرفین تقریباً غیرواقعبینانه است و در نهایت، حتی پس از دورهای از تنش یا درگیری، مسیرهای دیپلماتیک بهعنوان تنها راه پایدار برای مدیریت تنش مطرح میشوند. محدود شدن عملیات نظامی، افزایش فشار افکار عمومی، تشدید مشکلات اقتصادی ناشی از اختلال در مسیرهای حیاتی انرژی مانند تنگه هرمز و همزمان حرکت قدرتهای جهانی و کشورهای منطقه به سمت کاهش تنش و حمایت از توافق، میتوان گفت که شرایط به مرحلهای رسیده که در ادبیات روابط بینالملل از آن به عنوان «فرسایش راهبردی» یاد میشود؛ مرحلهای که در آن ادامه درگیری دیگر نه ابزار پیشبرد اهداف، بلکه خود به عامل بحران تبدیل میشود. در چنین وضعیتی، هزینههای جنگ بهطور تصاعدی افزایش مییابد و همزمان فشارهای داخلی در هر دو کشور بر دولتها بیشتر میشود، زیرا افکار عمومی نسبت به پیامدهای اقتصادی و امنیتی حساستر میشود و کشورهای منطقهای و جهانی نیز برای جلوگیری از گسترش تنش وارد عمل میشوند. در این میان، مسئله انرژی و بهویژه جایگاه تنگه هرمز نقش تعیینکنندهای دارد، زیرا هرگونه تهدید نسبت به این مسیر حیاتی تجارت جهانی به سرعت بر بازار نفت و اقتصاد کشورهای مصرفکننده اثر میگذارد و همین امر باعث میشود که فشار بینالمللی برای توقف درگیری افزایش یابد. در واقع، در چنین شرایطی جنگ دیگر یک مسئله محدود دوجانبه نیست، بلکه به یک معضل جهانی تبدیل میشود که مدیریت آن از توان یک یا دو بازیگر خارج است. در آمریکا ممکن است، کنگره، سنا و افکار عمومی و همچنین گروههای ذینفوذ نظرات متفاوتی نسبت به توافق داشته باشند. در ایران نیز نهادهای تصمیمگیر و جریانهای مختلف سیاسی و امنیتی ممکن است نگاههای متفاوتی نسبت به میزان و نوع تعامل یا تقابل داشته باشند. این وضعیت باعث میشود که هر توافقی که شکل میگیرد، نه محصول یک اجماع کامل، بلکه نتیجه یک توازن پیچیده از دیدگاههای مختلف باشد و به همین دلیل نیز همزمان با حمایتها و انتقادهایی روبهرو شود. در چنین شرایطی، دولتها معمولاً به سمت توافقهایی حرکت میکنند که حداقلی اما قابل پذیرش برای طرفین داخلی و خارجی باشد.از منظر منطقهای و جهانی نیز معمولاً کشورها تمایل دارند که از هرگونه توافقی که به کاهش تنش و افزایش ثبات منجر شود حمایت کنند، زیرا ثبات سیاسی به معنای امنیت سرمایهگذاری، کاهش ریسکهای امنیتی و جلوگیری از گسترش بیثباتی است. قدرتهای جهانی نیز معمولاً به دنبال جلوگیری از گسترش جنگ، حفظ ثبات بازار انرژی و امنیت مسیرهای تجاری هستند و از این جهت، فشار جمعی به سمت کاهش تنش شکل میگیرد. در چنین فضایی، حتی اگر برخی بازیگران منطقهای نسبت به مفاد توافق نگرانیهایی داشته باشند، وزن کلی نظام بینالملل معمولاً به سمت مهار تنش و رسیدن به توافق حرکت میکند.
در این میان، اسرائیل بهعنوان یکی از بازیگران حساس منطقهای ممکن است نسبت به هر توافقی که آن را در تضاد با موازنه امنیتی خود بداند، واکنش منفی نشان دهد و تلاش کند از طریق ابزارهای سیاسی یا امنیتی بر روند توافق اثر بگذارد، اما در نهایت، تصمیمگیری نهایی در سطح بینالمللی معمولاً تابع جمعبندی گستردهتری از منافع و هزینههاست. از سوی دیگر، در صورت کاهش تحریمها، آزادسازی داراییها و باز شدن مسیرهای تجاری، اقتصاد ایران میتواند در کوتاهمدت با بهبود نسبی در دسترسی به منابع ارزی و افزایش تعاملات خارجی مواجه شود، هرچند که این آثار ممکن است تدریجی باشند و به مجموعهای از اصلاحات اقتصادی و ثبات سیاسی وابستهاند و بدون آن ممکن است پایداری لازم را نداشته باشند.
در نهایت، وضعیتهای طولانیمدت «نه جنگ، نه صلح» معمولاً از نظر اقتصادی، اجتماعی و روانی هزینهزا هستند، زیرا عدم قطعیت را در فضای داخلی و خارجی افزایش میدهند، سرمایهگذاری را کاهش میدهند، برنامهریزی بلندمدت را دشوار میکنند و نوعی فرسایش تدریجی در جامعه ایجاد میکنند. به همین دلیل رسیدن به یک چارچوب توافق، حتی اگر کامل و ایدهآل نباشد، نسبت به ادامه این وضعیت مبهم ترجیح داده میشود، زیرا میتواند زمینهای برای کاهش تنش، افزایش ثبات و ایجاد امکان بازسازی تدریجی روابط و اقتصاد فراهم کند. تجربه تاریخی نیز نشان میدهد که در چنین منازعاتی، هرچه روند رسیدن به توافق سریعتر و با هزینه کمتر انجام شود، احتمال تبدیل آن به یک ثبات پایدار بیشتر خواهد بود، در حالی که ادامه تقابل معمولاً تنها هزینهها را افزایش میدهد بدون آنکه دستاورد راهبردی قابل توجهی ایجاد کند.