rojanpress.ir | کالبدشکافی یک فاجعه و ضرورت انقلاب در نظام حمایتی

کالبدشکافی یک فاجعه و ضرورت انقلاب در نظام حمایتی

سال‌ها در خط مقدم مواجهه با رنج کودکان ایستاده‌ام. بخشی از عمر و توانم را صرف دفاع از حقوق کسانی کرده‌ام که صدایشان کوتاه‌تر از آن است که در هیاهوی جامعه شنیده شود. همیشه تلاش کرده‌ام سهمی هرچند اندک در کاستن از سایه‌ی اندوه بر چهره‌ی کودکانی داشته باشم که گناهی جز کودک‌بودن ندارند.
برای من، روایت «والدین بدسرپرست» یا «فروش کودکان» دیگر یک خبر تکان‌دهنده یا تیتر روزنامه نیست؛ واقعیتی است که بارها از نزدیک با آن روبه‌رو شده‌ام. سال‌ها در برابر این چرخه‌ی تلخ ایستاده‌ام؛ چرخه‌ای که در آن فقر، بی‌پناهی و بی‌تفاوتی اجتماعی دست در دست هم می‌دهند و کودک را از یک انسانِ صاحب حق، به شیئی قابل معامله فرو می‌کاهند.
در این سال‌ها با کودکانی مواجه شده‌ام که در هیاهوی فقر از آغوش خانواده جدا شدند؛ کودکانی که بزرگ شدند اما همچنان در جست‌وجوی هویت خویش سرگردان مانده‌اند- در جست‌وجوی نامی، ریشه‌ای و داستانی که به آن‌ها بگوید  از کجا آمده‌اند. آن‌ها تنها به دنبال گذشته نیستند؛ در پی بازپس‌گرفتن بخشی از وجود خویش‌اند که در معامله‌ای خاموش از آن‌ها گرفته شده است. وقتی خبر فاجعه‌ی سنندج منتشر شد- شکنجه و حبس کودک در تاریک‌خانه‌ی خانگی- نه فقط اندوه، که شرمی عمیق وجودم را فرا گرفت.
در چنین لحظاتی، دیگر نمی‌توان تنها متأثر بود. باید ایستاد و با شجاعت پرسید:
ما کجای کار ایستاده‌ایم که خانه، به جای پناهگاه، به شکنجه‌گاه بدل می‌شود؟
این فاجعه‌ صرفاً یک «حادثه» نیست. هشداری به جامعه‌ای که هنوز نمی‌خواهد بپذیرد 
کودک «ملک» نیست. 
«وسیله» نیست.
«وجه‌المصالحه» نیست.
او انسان است. آنچه رخ داد، محصول یک ساختار بیمار است؛ خشونت خانگی، پشت درهای بسته متولد نمی‌شود؛ در ذهن‌هایی متولد می‌شود که کودک را صاحب حق نمی‌دانند. تا زمانی که در فرهنگ ما، کودک پیش از آنکه «انسان» باشد «فرزندِ تحت اختیار» تلقی شود، شکنجه تحقیر و حبس امکان‌پذیر است، این رخداد را نمی‌توان با برچسب «انحراف فردی» یا «جنون شخصی» بایگانی کرد. آنچه رخ داده، نشانه‌ی یک فروپاشی عمیق‌تر است؛ نشانه‌ی شکاف در بنیان‌های اخلاقی، حقوقی و نظارتی جامعه و چه‌بسا که یک زنگ خطر تمدنی؛ زیرا جامعه‌ای که در آن کودکی می‌تواند ماه‌ها زیر شکنجه بماند و نهادهای پیرامونی چیزی نبینند یا کاری نکنند، با یک بحران ساختاری روبه‌روست.
این یادداشت، مرثیه نیست. آنچه امروز درباره‌اش می‌نویسم صرفاً یک روایت شخصی یا یک گزارش اجتماعی نیست؛ این متن، کیفرخواستِ وجدانِ های بیدار علیه بی تفاوتی ساختاری و وجدان جامعه‌ای که گاه آن‌قدر درگیر مسائل روزمره‌ی خود می‌شود که صدای شکستن کودکی را نمی‌شنود!

۱. آنومی؛ وقتی قطب‌نمای اخلاقی از کار می‌افتد
آنچه در سنندج رخ داد، مصداق عریان «آنومی» است؛ وضعیتی که در آن هنجارهای اخلاقی فرو می‌ریزند و مرزهای انسانی محو می‌شوند. در چنین شرایطی، قدرت بی‌مهار جایگزین مسئولیت می‌شود و رابطه‌ی مراقبت به رابطه‌ی سلطه تنزل می‌یابد.
خانواده، که در حافظه‌ی فرهنگی ما باید مأمن عشق و امنیت باشد، در فقدان نظارت و پاسخ‌گویی، می‌تواند به یک قلمرو بسته و کنترل‌ناپذیر تبدیل شود؛ فضایی که در آن قانون عملاً تعلیق می‌شود و کودک، به ضعیف‌ترین حلقه‌ی زنجیره‌ی قدرت بدل می‌گردد.
حریم خصوصی، اگر به سپری برای پنهان کردن خشونت تبدیل شود، دیگر فضیلت نیست؛ بلکه به خلأیی خطرناک بدل می‌شود که در آن انسانیت به محاق می‌رود.

۲. اُبژه‌سازی؛ نخستین گام هر شکنجه
هیچ انسانی نمی‌تواند انسانی دیگر را شکنجه کند، مگر آنکه پیش‌تر در ذهن خود او را از مرتبه‌ی «انسان» ساقط کرده باشد. خشونت عریان، همواره با یک فرآیند ذهنی آغاز می‌شود: اُبژه‌سازی.
در این فرآیند، کودک دیگر یک «سوژه‌ی صاحب حق» نیست؛
او به «شيء» تبدیل می‌شود.
به «ملک شخصی».
به «مایملک خانوادگی».
وقتی کودک در ذهن بزرگسال، نه انسانی مستقل بلکه دارایی تحت اختیار تلقی شود، آنگاه هر نوع تحقیر، حبس و شکنجه قابل توجیه می‌شود. این همان ریشه‌ی تاریک فاجعه است؛ فرهنگی که هنوز به‌طور کامل نپذیرفته است که کودک، پیش از آنکه «فرزند» باشد، یک انسانِ دارای کرامت ذاتی است.
تا زمانی که این تغییر پارادایم رخ ندهد، خشونت خانگی نه استثنا، بلکه احتمال همیشگی خواهد بود.

۳. حضانت؛ وقتی سرنوشت کودک موضوع معامله می‌شود
یکی از نگران‌کننده‌ترین لایه‌های بحران، ساختار حقوقی‌ای است که گاه ناخواسته، کودک را در معادلات بزرگسالان گرفتار می‌کند. حضانت، در برخی پرونده‌ها، به عرصه‌ی چانه‌زنی تبدیل می‌شود؛ به ابزاری برای فشار، معامله یا انتقام.
وقتی «بذل مهریه در برابر حضانت» یا اشکال پنهان خرید و فروش کودک رخ می‌دهد، باید بی‌پرده گفت: ما با کالایی‌سازی انسان روبه‌رو هستیم. کودک نباید وجه‌المصالحه‌ی هیچ توافق خصوصی باشد. مصلحت او، امر عمومی است. سرنوشت او، موضوع چانه‌زنی نیست.
نظام حقوقی‌ای که پس از صدور حکم حضانت، نظارت خود را متوقف می‌کند، در عمل کودک را در ساختاری رها می‌کند که ممکن است بستر خشونت باشد. حضانت، یک حق مطلق برای بزرگسالان نیست؛ مسئولیتی است مشروط به حفظ امنیت، سلامت و کرامت کودک.

راهکارها؛ از بی‌تفاوتی نهادی تا مداخله فعال
تحلیل، اگر به اقدام منتهی نشود، بهانه‌ای برای تسکین وجدان است. برای جلوگیری از تکرار فجایع، باید سه جبهه‌ی اصلی را هم‌زمان فعال کرد: آموزش، قانون، و جامعه.
الف) نهاد آموزش؛ معلم به مثابه دیده‌بان حقوق کودک
مدرسه تنها روزنه‌ای است که کودک از حصار خانه بیرون می‌آید. اگر این روزنه نیز کور باشد، کودک عملاً بی‌پناه است.
۱. قانون گزارشگری اجباری
هر معلم، مدیر و مشاور باید موظف باشد هر نشانه‌ی مشکوک به خشونت را گزارش کند: کبودی‌های مکرر، سوءتغذیه، ترس مزمن، انزوای غیرعادی، غیبت‌های طولانی.
سکوت در برابر نشانه‌های آشکار، نباید یک انتخاب باشد؛ باید به عنوان قصور حرفه‌ای شناخته شود.
۲. پایش سلامت زیستی و روانی
مدرسه فقط محل سنجش حافظه نیست.
مدرسه فقط محل سنجش حافظه نیست.
چک‌لیست‌های منظم سلامت جسمی و روانی باید بخشی از نظام آموزشی باشد. معلمی که تنها نمره را می‌بیند و رنج را نمی‌بیند، نیازمند بازآموزی در «پداگوژی مراقبت» است.
۳. امنیت برای گزارش‌دهندگان
هیچ معلمی نباید به‌دلیل گزارش خشونت، در معرض تهدید یا فشار اداری قرار گیرد. نظام گزارش‌دهی امن و محرمانه، پیش‌شرط مداخله‌ی مؤثر است.
ب) ساختار حقوقی؛ پایان دادن به مفهوم مالکیت بر کودک
۱. نظارت پس از حکم حضانت
در پرونده‌های پرخطر، بازدیدهای دوره‌ای و سرزده از محل زندگی کودک باید الزامی باشد. صدور حکم، پایان مسئولیت نیست.
۲. بی‌اعتبارسازی معاملات حضانت
هر توافقی که در آن سرنوشت کودک به عنوان وجه‌المصالحه تعیین شود، باید بی‌اعتبار تلقی گردد. کرامت کودک، موضوع معامله نیست.
۳. تسریع در سلب حضانت در موارد خطر
وقتی جان و روان کودک در خطر است، بروکراسی جایز نیست. مداخله باید سریع، قاطع و حمایتی باشد.
ج) جامعه؛ شکستن دیوار سکوت
خشونت علیه کودک، در خلأ اجتماعی رشد نمی‌کند؛ در سکوت تکثیر می‌شود.
۱. بازتعریف مسئولیت مدنی
صدای گریه‌ی مکرر یک کودک، «امر خصوصی» نیست. بی‌تفاوتی، بی‌طرفی نیست؛ نوعی همدستی منفعلانه است.
۲. تقویت واقعی اورژانس اجتماعی
اورژانس اجتماعی باید از یک خط تلفن به نهادی مجهز، پاسخگو و دارای توان مداخله‌ی فوری تبدیل شود.
۳. تغییر رویکرد رسانه‌ای
رسانه نباید صرفاً با تیترهای تکان‌دهنده افکار عمومی را ملتهب کند و سپس به سراغ خبر بعدی برود. این وقایع باید به‌عنوان بحران‌های ساختاری تحلیل شوند، نه صرفاً حوادث جنایی.

نتیجه: ضرورت یک قرارداد اجتماعی جدید
نجات کودکان، نیازمند یک تغییر بنیادین است:
گذار از «کودک به مثابه ملک» به «کودک به مثابه سوژه‌ی واجد حق».
اگر معلم ببیند اما قانون حمایت نکند،
اگر قانون بنویسد اما جامعه سکوت کند،
و اگر جامعه حساس شود اما نهاد مداخله نکند،
کودک همچنان در تاریک‌خانه‌ی آنومی باقی خواهد ماند.
اين فاجعه‌ نباید در حافظه‌ی کوتاه اخبار دفن شود.
این واقعه باید نقطه‌ی پایان بی‌تفاوتی ساختاری و  باید مبدأ یک انقلاب در نظام حمایتی و نظارت دموکراتیک بر سلامت و امنیتِ «شهروندان کوچک» ما باشد. عصری که در آن امنیت کودک، خط قرمزی غیرقابل معامله تلقی شود. کودک، دارایی والدین نیست.او امانتِ آینده در دستانِ امروزِ ماست.او شهروندی کوچک با کرامتی بزرگ است.
و آینده، از ما خواهد پرسید که در برابر رنج او چه کردیم.
 ثریا مطهرنیا
20 خرداد 1405, 20:48
بازگشت