یک کودک را تصور کنید. نه یک کودک خیالی، یک کودک واقعی. با اسم، با صورت، با چشمانی که هنوز معنی «مالکیت» و «اجاره» و «بیخانمانی» را نمیفهمد، اما طعم تلخ بیثباتی را هر روز میچشد.این کودک، بخشی از زندگیاش را با مادرش میگذراند، در خانه پدربزرگ و مادربزرگ مادری. آنجا، همه چیز گل و بلبل است، خانه بزرگ است، پنجرهها رو به آفتاب باز میشوند، اتاقش پر از نور و اسباببازی، صبحها میرود مهدکودک، بعدازظهرها کلاس رقص، گاهی باشگاه، مادربزرگ برایش قصه میگوید، پدربزرگ برایش بستنی میخرد. آنجا، او یک کودک عادی است، خوشحال، پرجنبوجوش، پر از آرزوهای کوچک و بزرگ. آنجا، خانه مال پدربزرگ و مادربزرگ است، اما حداقل ثابت است، امن است، جابهجا نمیشود.
اما این قصه، یک «اما» بزرگ دارد.
قرار نیست همیشه اینجا بماند، بعد از مدتی، باید برود پیش پدر، به خانهای دیگر، به دنیایی دیگر.
آنجا، خبری از آن خانه بزرگ نیست، نه مهدکودکی، نه کلاس رقصی، نه باشگاهی. فقط یک خانه کرایهای کوچک. مستاجرند. یعنی هر لحظه ممکن است صاحبخانه بگوید «خانه را پس بدهید» و آنها مجبور شوند بار دیگر وسایل شان را جمع کنند و به جای ناشناختهای کوچ کنند. بیثباتی، همیشه سایهاش روی سرشان است، هیچکس نمیداند ماه دیگر کجا خواهند بود.
این خانه، یک پنجره دارد، آن هم نه یک پنجره بزرگ و روشن، یک پنجره کوچک و کج که به کوچه باز میشود. اما نور؟ نوری از آن نمیآید. کوچه تنگ و تاریک است، انگار خورشید هم فراموش کرده از این محله عبور کند.
در این خانه، کسی حوصله ندارد برایش قصه بگوید. کسی یادش نمیرود که یک کودک برای رشد کردن، به تحریک نیاز دارد، به بازی، به گفتگو، او فقط مینشیند. ساعتها، روزها، پشت آن پنجره کوچک و تاریک، بیحوصله، سرگردان، نمیفهمد چرا یک جا همه چیز هست و یک جا هیچ چیز. نمیفهمد چرا مامان و بابا کنار هم نیستند. فقط میداند که دلتنگ است، همیشه دلتنگ.
و حالا، دیگر نه آن خانه بزرگ مادری هست، نه آن خانه کرایهای کوچک. زندگی این کودک، افتاده دست پدربزرگ و مادربزرگ پدری.
اما یک تفاوت هست. در روستا خانه مال خودشان است. بله، دیگر مستاجر نیستند. سقفی دارند که مال خودشان است. کسی نمیتواند فردا بگوید «بروید بیرون».
اما چه فایده؟ وقتی خانه، فقط یک پناهگاه فیزیکی است، نه یک پناهگاه عاطفی.
خانه روستا هم کوچک است، تاریک است. نه خبری از آن نورگیرهای خانه مادری هست، نه خبری از بازی و شادی. فقط یک سقف، چند دیوار، و آدمهایی که هر کدام بار سنگین زندگی را به دوش میکشند.
در این خانه روستایی، چه کسانی زندگی میکنند؟ پدربزرگ و مادربزرگ پدری، پدر، عموی مجرد، این کودک، و یک زن پیر فامیل، زنی که بیمار، خونهنشین، که مواظبت از او هم جزو وظایف اهالی خانه است. یعنی این خانه کوچک و تاریک روستایی، نه جای کافی برای بازی و رشد یک کودک دارد، نه هوای تازهای، نه محبتی. فقط تراکم آدمهای خسته، بیمار، پیر، بیحوصله. هیچکس نمانده که به فکر یک کودک باشد. هیچکس نمانده که بپرسد: «امروز چطور بودی؟ دوست داری با هم بازی کنیم؟»
و چه کسی از این زن پیر بیمار مراقبت میکند؟ ظاهرا همه. اما در عمل، هیچکس. شاید عمو، شاید مادربزرگ، شاید حتی گاهی این کودک کوچک. بله، کودکی که باید کودکی کند، گاهی وظیفه دارد به یک پیرزن بیمار کمک کند، آب بدهد، دارو بدهد، یا فقط ساکت باشد و صدا نزند تا مزاحم نشود.
در این روستا، خبری از کلاس رقص و باشگاه و مهدکودک نیست. فقط یک خانه مال خودشان، اما نه، خانه که مال خودشان است، دل که مال هیچکس نیست.
و بزرگترین تناقض زندگی این کودک، شاید همین باشد: در شهر، مستاجر بودند و بیثبات. در روستا، مالکند اما باز هم بیثباتی عاطفی حاکم است. انگار هیچجا قرار نیست این کودک احساس «خانه» بودن را بفهمد. نه آن خانه بزرگ مادری خانه دل شد، نه این خانه کوچک پدری، نه خانه روستایی.
و بدتر از همه، آن لحظاتی که پدر میرود خواستگاری. بله، خواستگاری. یعنی برای خودش دنبال یک زندگی جدید میگردد، در حالی که زندگی قبلیاش تکه تکه شده و تکههایش ریخته روی شانههای همین کودک. کودک اما هنوز معصوم است، هنوز امیدوار. هر بار پدر میرود خواستگاری، او زمزمه میکند: «مادرم را دوباره بگیر. ببرش خانه. قهر نکنید.»
اما کسی گوش نمیدهد. پدر میرود و برمیگردد، یا نمیگردد. و زندگی آنها درست نمیشود. هیچکدام از بزرگترها نمیشنوند که این کودک، با تمام وجودش، فقط یک چیز میخواهد: مامان و بابا کنار هم، حتی اگر شده برای پنج دقیقه، حتی اگر شده فقط برای اینکه ببیند میشود.
کودک دیگر آن دختربچه شاد و پرانرژی نیست. دیگر آن لبخندهای بیدلیل را نمیزند. حالا ساکت است. خاموش، یا برعکس، گاهی ناگهان جیغ میکشد، پرخاش میکند، چیزی میشکند، حرفی میزند که از دهانش بعید است. بزرگترها میگویند «این بچه خراب شده»، «این بچه بیتربیت است». اما هیچکس نمیپرسد: «این بچه چه دیده که این گونه شده؟»
و عمیقترین زخم این کودک، شاید این باشد که دیگر هیچکس را «مال خود» نمیداند. مادر را نه، پدر را نه، پدربزرگ و مادربزرگ را نه. هر جا رفته، یا رهایش کردهاند، یا از او دلزده شدهاند، یا توان نگهداریش را نداشتهاند. او حالا یک قایق بیلنگر است. در شهر مستاجر بود، در روستا مالکاند اما باز هم لنگر ندارد. چون لنگر، سقف نیست. لنگر، یک آغوش امن است، و هیچکس آن آغوش را به او نداد.
هیچکس به او نگفته: «نگران نباش، من هستم، تا همیشه هستم.»
پس او یاد گرفته که نگران باشد، همیشه، از فردا، از ماه بعد، از سال بعد، از اینکه نکند باز هم وسایلش را جمع کنند و ببرندش به جای دیگری، جایی که باز هم غریبه است، باز هم بیگانه، باز هم مهمان ناخوانده. حتی در خانهای که مال خودشان است.
تحلیل روانشناختی:
تضاد مالکیت و بیمالکی عاطفی
تضاد مالکیت و بیمالکی عاطفی
از منظر نظریه دلبستگی جان بالبی، آنچه این کودک را بیمار میکند، «خانه مال خودشان بودن یا نبودن» نیست. چیزی که این کودک را میزند، نبود یک مراقب ثابت، پاسخگو و از نظر عاطفی در دسترس است. بالبی میگوید کودک برای رشد سالم نیاز به یک پایگاه امن دارد. پایگاه امن، یک ساختمان نیست، یک انسان است. یک بزرگسال که کودک میداند هر وقت برگردد، آنجاست. این کودک، چنین پایگاهی نداشته. مادر هست اما نه همیشه، پدر هست اما نه پایدار، پدربزرگ و مادربزرگ مادری هستند اما او را از دست میدهند، و نهایتا پدربزرگ و مادربزرگ پدری که در فقر عاطفی و تراکم انسانی، بیشتر از اینکه امنیت بدهند، او را گم میکنند.
از منظر نظریه بومنظام برونفنبرنر، تناقض «مستاجر بودن در شهر و مالک بودن در روستا» یک تناقض سطحی است، آنچه در لایههای عمیقتر میگذرد، این است:
· لایه میکرو: خانواده، مدرسه، همسایگان، در شهر، مدرسه و مهدکودک وجود داشت اما خانواده از هم پاشیده. در روستا، حتی مدرسه و مهدکودک هم نیست. فقط یک خانه پر از آدمهای خسته.
· لایه مزو : ارتباط بین لایهها. ارتباط مادر و پدر که نه تنها صمیمی نیست، که خصمانه است. ارتباط خانه مادری (بزرگ و پرنور) و خانه پدری (کوچک و تاریک در شهر، کوچک و شلوغ در روستا) که دو قطب متضادند و کودک را سرگردان میکنند.
· لایه اگزو : شرایط کاری والدین، وضعیت اقتصادی، پدر احتمالا درآمد کافی ندارد که مجبور است با خانواده در یک خانه کوچک شلوغ زندگی کند، مادر شاید مجبور به ترک شده، هیچ نهاد حمایتی پشت این کودک نیست.
· لایه ماکرو : فرهنگ و ارزشهای جامعه. در جامعه ما، طلاق گاهی به قیمت نابودی کودکی تمام میشود، چون هیچ سازوکار حمایتی برای کودک پس از جدایی وجود ندارد. و «مالک بودن» در روستا، آنقدرها هم که به نظر میرسد امنیت ایجاد نمیکند، وقتی فرهنگ حاکم بر خانواده، فرهنگ سکوت، سرکوب و بیتوجهی به نیازهای کودک باشد.
. لایه کرونو : به بُعد زمان و تغییرات زندگی در طول زمان اشاره دارد. یعنی نه فقط «چه اتفاقی میافتد»، بلکه «چه زمانی در زندگی کودک اتفاق میافتد» مهم است.
از منظر روانشناسی تروما، این کودک در حال تجربه ترومای پیچیده یا ترومای رشد است. تفاوت ترومای پیچیده با ترومای ساده در این است که تکرار شونده، طولانی مدت و درون روابط مراقبتی رخ میدهد. یعنی نه یک اتفاق بد، که هزاران اتفاق کوچک بد که هر روز تکرار میشوند: نبودن مادر، بیحوصلگی پدر، تراکم انسانی در خانه کوچک، مسئولیتهای زودهنگام ، بیتفاوتی بزرگترها. این ترومای پیچیده، ساختار مغز را تغییر میدهد. سیستم پاسخ به استرس همیشه فعال است، کورتیزول دائما بالاست، و کودک در حالت «جنگ یا گریز» دائمی زندگی میکند.
از منظر مفهوم «ازدحام انسانی در روانشناسی محیطی، زندگی در یک خانه کوچک با چندین بزرگسال (پدربزرگ، مادربزرگ، پدر، عمو، زن پیر بیمار) بدون فضای اختصاصی برای کودک، خودش یک عامل استرس زای مزمن است. تحقیقات نشان داده اند ازدحام انسانی در دوران کودکی با افزایش کورتیزول، اختلال در تنظیم هیجانی و کاهش عملکرد شناختی ارتباط مستقیم دارد. این کودک نه اتاق خودش را دارد، نه گوشه خلوت خودش را، نه لحظهای که بتواند بدون مزاحمت دیگران بازی کند.
او همیشه در معرض نگاهها، صداها، خواستهها و انتظارات دیگران است. این یعنی فرسودگی روانی مزمن.
از منظر مراحل رشد روانی-اجتماعی اریک اریکسون، این کودک چندین بحران را میتواند همزمان تجربه کند. بسته به سنش، یکی از این بحران ها:
· اگر حدود ۳-۶ سال باشد، در مرحله «ابتکار در برابر گناه» است. او باید احساس کند میتواند کارهایی را شروع کند، برنامه بریزد، بازی کند. اما در این تراکم انسانی و بیتوجهی، نه برنامهای هست، نه بازی، نه ابتکاری. در عوض، او یاد میگیرد که «خواستن» بیفایده است. گناه، جای ابتکار را میگیرد.
درماندگی آموخته شده (مارتین سلیگمن) نیز در این کودک کاملا قابل مشاهده است. سلیگمن نشان داد که اگر موجود زنده بارها و بارها در معرض ضربات غیرقابل پیشبینی و خارج از کنترلش قرار گیرد، دیگر تلاش برای فرار را متوقف میکند، حتی اگر راه فرار باز باشد. این کودک هم یاد گرفته که تلاش فایده ندارد. درخواست برای کنار هم بودن مامان و بابا فایده نداشت، جیغ زدن فایده نداشت، گریه کردن فایده نداشت، خواستن یک گوشه خلوت فایده نداشت، پس حالا دیگر تلاش نمیکند، فقط منفعلانه مینشیند و زندگی از رویش میگذرد.
و در نهایت، از منظر روانشناسی وجودی، این کودک در حال تجربه چیزی است که اروین یالوم آن را «بیپناهی وجودی» مینامد. او نه تنها یک خانه عاطفی ندارد، که حتی یک اتاق اختصاصی هم ندارد. جایی که بتواند بگوید «اینجا جای من است. اینجا امن است. اینجا دوستم دارند.» این بیپناهی وجودی، اگر درمان نشود، در بزرگسالی تبدیل میشود به ترس مزمن از تعهد، ترس از تعلق گرفتن به هر جا و هر کس، یا برعکس، وابستگی بیمارگونه به هر کسی که کوچکترین نشانهای از امنیت نشان دهد.
پیام پایانی:
این کودک، یک قربانی است. نه قربانی یک آدم بد، که قربانی یک سیستم شکستخورده، سیستمی که به والدین یاد نمیدهد چگونه فرزندپروری کنند. سیستمی که پس از طلاق، هیچ مشاور اجباری برای کودک در نظر نمیگیرد. سیستمی که فقر را نهادینه کرده، طوری که یک کودک مجبور است در یک خانه کوچک با پنج، شش بزرگسال زندگی کند، بدون هیچ حریم خصوصی. سیستمی که پدربزرگ و مادربزرگ پیر را بدون هیچ حمایتی مسئول کودکی میکند که خودشان هم توانایی اش را ندارند.
و سوال این است: ما به عنوان جامعه، چه کردهایم برای این کودک؟ چه کردهایم برای هزاران کودک دیگر که در همین لحظه، در همین کشور، پشت یک پنجره کوچک نشستهاند و منتظرند کسی بیاید و بگوید «تو مهم هستی، تو دیده میشوی، من برایت وقت دارم»؟
شاید هیچ کاری نمیتوانیم بکنیم. اما شاید بتوانیم لااقل قضاوت نکنیم. وقتی این کودک بزرگ شد و شاید پرخاشگر شد، یا افسرده شد، یا نتوانست رابطه سالمی بسازد، یا از تعهد فرار کرد، یا برعکس، به هر کسی چسبید، برچسب «بچه بد» یا «آدم مشکلدار» به او نزنیم. یادمان باشد که او روزگاری کودکی بود که فقط میخواست یک آغوش امن داشت. یک نفر که بیقید و شرط بگوید «دوستت دارم». و هیچکس آن آغوش را به او نداد.
دانشجوی روانشناسی