rojanpress.ir | رنج خرد در زمانه‌ی عُسرت/ بازخوانی نامه‌های مولوی کورد به فرزندش عبدالله

رنج خرد در زمانه‌ی عُسرت/ بازخوانی نامه‌های مولوی کورد به فرزندش عبدالله

پارت اول
نامه‌های مولوی کورد به فرزندش عبدالله، فراتر از مکاتباتی ساده، تپش‌های قلب زمانه‌ای است که در اواخر قرن دوازدهم هجری قمری و  میانه قرن نوزدهم میلادی می‌خروشد؛ زمانه‌ای که در آن، زیستِ مردان خرد و کرامت انسانی، در گرداب قدرت‌های عنان‌گسیخته و معیشت شکننده به محاق می‌رود. این دست‌نوشته‌های اندک اما عمیق، تصویری بی‌پرده از نبرد روحِ آزاده با جبرِ روزگار است، نبردی که هرگز رنگ کهنگی نمی‌پذیرد. این دو نامه، گنجینه‌ای ارزشمند که هم در کتاب یادی مردان ماموستا عبدالکریم مدرس و هم اصل آن که نسخه‌ی خطی‌ دست نوشته مولوی در کشکول گرانسنگ محمود پاشای جاف آرمیده است، به همت بلند و نیک‌اندیشی استاد ارجمند، کاک عبدالله حبیبی، به دست نگارنده این سطور رسیده و روشنگر گوشه‌های ناپیدایی از این جدال ابدی گشته‌اند. یادداشت‌های حسن فهمی جاف (نگارش آنرا مربوط به حدود  ۱۲٨٥ هجری قمری /  ۱٨۶٨ میلادی تخمین می زند.) نیز به این اسناد تاریخی اصالت و اعتبار می‌بخشند.
نامه اول: پژواک درد در سطور دل‌تنگی
[یادداشتێکی مامۆستا مه‌وله‌ویی تاوگۆزییه‌ به‌ خه‌تی خۆی که‌ بۆ سه‌یید عه‌بدوڵڵای کوڕی نووسیویه‌. له‌ په‌راوێزی لاپه‌ڕه‌که‌دا نووسراوه]: «ئه‌مه‌ش هه‌ر کاغه‌زی مه‌رحووم ئه‌دیبی به‌ناوبانگ مه‌وله‌وییه‌ که‌ بۆ سه‌یید عه‌بدوڵڵای کوڕی نووسیوه. له‌ ده‌ور و پشتی ته‌ئریخی 1285هیجریدا.
26ی شباط 1946/ حه‌سه‌ن فه‌همی جاف».
متن نامه:
فرزندی عبدالله!
نور چشما! سلمک الله
سرکار بندگان عالی محمدپاشا سلمه‌الله چند سال است که این فقیر را به خون جگر و بر حمیّت مرا پرورده‌ کرد و انواع نعمت کرم فرمود. سرکار رئیس العشایر سلمه‌الله هزار کس مال پاشا را خورد برای صد تغار غله مرا به کاروان فرستاد و رحم از تو نکرد و حالا این است هم گرفتار کار شرف بادینی کافر گشته‌ شده‌ام، نمی‌‌دانم آخرش چه طور می‌‌شود. باری آنچه رأی مبارک سرکار پاشا است همچنان عمل بکنید بلکه بر حمیّت قدیمی و جدیدی خودش عسرت و قرضداری تو درست شود. زیاد نمی‌‌دانم آخر کار شرف بادینی چگونه صورت پذیر می‌‌شود.
المعدوم عبدالرحیم الحسینی
نامه دوم: اضطراب و فوریت در کلامی بی‌تاب
[یادداشتێکی مامۆستا مه‌وله‌ویی تاوگۆزییه‌ به‌ خه‌تی خۆی که‌ بۆ سه‌یید عه‌بدوڵڵای کوڕی نووسیویه‌. له‌ په‌راوێزی لاپه‌ڕه‌که‌دا نووسراوه]: «ئه‌مه‌ کاغه‌زی مه‌رحوومی مه‌وله‌ویی تاوگۆزییه‌، شاعیری به‌ناوبانگ، ئه‌دیبی مه‌شهوور که‌ بۆ مه‌رحووم سه‌یید عه‌بدوڵڵای کوڕی نووسیوه. هه‌رچه‌نده‌ ته‌ئریخی نییه‌ ئه‌م کاغه‌زه‌، به‌ڵام وادیاره‌ له‌ ده‌ور و پشتی 1285 هیجریدا نووسرابێ.
25ی شباط 1946/ حه‌سه‌ن فه‌همی جاف».
متن نامه:
نور چشما! سلمک الله
جواب سرکار عالی شرف الملک را سلمه الله تعالی فرستادم، بخوانید. ساعت اول تحمل نکنید قیمت پنجاه تغار گندم باید حاضر باشد، اینجا بیارید و همان صد تغار قرض باید تمسّک بدهید و الاغ و آدمت زود بیاید تمامی صد و پنجاه تغار گندم را به دست بگیرد، ببرید. اگر خودت چابک می‌روید برای نقد و کاروان برو و اگر آدم می‌فرستی بفرست، زود زود زود. هوا سرد و دیر است و خودت باید بعد از قیمت پنجاه تغار حاضر کردن اینجا به حضور خان حاکم سلمه الله بیایی قیمت را تسلیم بکنی و حجّت صد تغار دگرش بدهی و گندم را تمامی ببرید. دیگر بهانۀ شما هیچ نمانده و فقیر هم از دست شما هراسان شده‌ام، بلکه خلاص بشوم. هر چه می‌‌کنی زود باشد و سرکار صاحبی حبیب بیگ اگر در آن مابین و در آن آمد و شد کرم بفرماید از خصوص آدم و الاغ و اعانۀ این سر و آن سر دریغ نفرماید، خیلی خوب است. خلاصه راه دور و هوا سرد و وقت دیر است. زود هر چه می‌‌کنی بکن و خبر طرف ملا علیخان اگر آمده بفرستید.
المعدوم عبدالرحیم
آخر آن وقت به کرماشان رفتی اگر اظهار می‌نمودی اینقدر طول نمی‌‌کشید کار تو هم چنین است همیشه نمی‌‌دانی چه می‌‌کنی.
المعدوم
در کلام تب‌دار نامه اول، مولوی نه از وابستگی، که از ارتباطی انسانی و سرشار از حمیّت با محمدپاشا سخن می‌گوید. محمدپاشا (محمد پاشا جاف و محمود پاشا جاف دو تن از مهم‌ترین چهره‌های ایل جاف دوران عثمانی و قاجار بوده‌اند. محمد پاشا ریاست ایل جاف را در دست داشت و پس از او، این منصب بین دو پسرش، محمود و عثمان تقسیم شد.) «این فقیر را به خون جگر و بر حمیّت مرا پرورده‌ کرد و انواع نعمت کرم فرمود». این جمله گویی رنجی را که پاشا برای این حمایت نیکوکارانه متحمل شده، در «خون جگر» خویش بازتاب می‌دهد. این نه نشانه‌ی فرسایش کرامت، که گواهی است بر نفوذِ اخلاق در میان مناسباتِ قدرت، آنجا که مردانگی و دوستی پشتوانه‌ی یک ادیب می‌شود.

پارت دوم
اما در کنار این تصویر امیدبخش، سایه‌ی بی‌عدالتی رئیس‌العشایر وقت ( عثمان خاڵە، بر اساس شواهد و قرائن ) بر جان مولوی می‌افتد. تجاوز به حق او نمادی است از چیرگی طمع و فساد در لایه‌های قدرت، آنجا که حتی حمایت عالی‌ترین مقام نیز تاب درهم شکستنِ آن را ندارد.
در کتاب یادی مردان ماموستا عبدالکریم مدرس صفحه ۲۹۹ آمده است:
مولوی از حلبچه به کانیکەوە در شەمێران، زادگاه قبیله یزدان بخشی رفت. در آن زمان، این منطقه تحت نظارت شیخ علی ابابیلی بود که دوست محبوب مولوی بود و از او حمایت می‌کرد. بعد از مدتی محمد پاشا جاف مدیریت عشایر آن منطقه را از شیخ علی گرفت و به عثمان خاڵە داد که نماینده طایفه یزدانبخشی بود و او با مولوی و اقاربش بر سر مهر نبود. و بدین خاطر مولوی از کانیکەوەی  شەمێران به روستای پدری خود سەرشاتە برگشت. وقتی محمد پاشای جاف از این موضوع مطلع شد، برای بازگشت ایشان نامه ای به مولوی نوشت. مولوی در جواب نامه‌ به محمد پاشا نوشت که پس از رفتن شیخ علی از شمیران، اوضاع قبیله‌اش دیگر مثل سابق نیست و چند بیت هم برایش نوشت:
وزان سوی وطن هیجرت نمودم
خلافت از علی دانسته بودم
به تاثیر محمد پیر اکمل
خلافت چون به عثمان شد محول
دل خویشان ما را پر از خون کرد
به خویشاوند خود نعمت فزون کرد)
گرفتار شدن در چنگ «شرف بادینی کافر» (گویا منظور طایفه شەرەفبەیانیست که آنها نیز از قبیله‌ی یزدانبخشی هستند)، لایه‌ای دیگر از ناامنی و بی‌ثباتی مرزی را پیش چشم می‌نهد؛ ناامنی‌ای که دامن روشنفکر و عامی نمی‌شناسد و رنج خرد را در بستر اجتماعی-سیاسی زمانه عُسرت برجسته می‌کند.
نامه دوم، فریاد اضطراب و فوریت است.
تکرار سه باره‌ی «زود، زود، زود»، تنها یک قید زمان نیست؛ ضربان قلب بی‌قرار و بی‌تابی است که زیر بار سنگین «پنجاه تغار گندم» و «صد تغار قرض» می‌کوبد. این «زود»، شمشیر داموکلس زمان است که بر سر معیشت و آبروی خانواده آویخته. «فقیر هم از دست شما هراسان شده‌ام، بلکه خلاص بشوم»، بیان بی‌پرده‌ی خستگی جان یک پدر است که از تعلل فرزند و بی‌ثباتی اوضاع به ستوه آمده. سرزنش پایانی خطاب به فرزندش عبدالله، که «آخر آن وقت به کرماشان رفتی اگر اظهار می‌نمودی اینقدر طول نمی‌‌کشید کار تو هم چنین است همیشه نمی‌‌دانی چه می‌‌کنی»، نشان‌دهنده‌ی یأسی عمیق از ناتوانی او در مواجهه با بحران‌هاست؛ ناامیدی‌ای که ریشه در عسرت فکری و عملی زمانه دارد و بر رنج خرد تحمیل‌شده از سوی تنگناهای زیست روزمره می‌افزاید.
در این میان، شخصیت‌هایی چون شرف الملک (علی‌اکبرخان اردلان)، خان حاکم (علی خان فرزند شرف الملک)، صاحبی حبیب بیگ (حبیب‌الله خان باباجانی، شخصیت مشهور و نامی قابل اعتماد و بانفوذ در نزد مولوی) و ملا علیخان ( از خویشاوندان اکرم افغانی، برادر همسر مولوی) هر یک در جایگاه خود، پازل پیچیده‌ی روابط اجتماعی و خانوادگی آن عصر را تکمیل می‌کنند و نشان می‌دهند چگونه این شخصیت‌ها در شبکه‌ی ارتباطی مولوی برای حل مشکلاتش نقش داشته‌اند.
این نامه‌ها چالش‌هایی ژرف را مطرح می‌کنند و ابعاد گوناگون رنج خرد و  زیست روشنفکرانه در بستر زمانه عسرت را بازمی‌تابانند. مولوی، به عنوان ادیبی برجسته و متفکری ژرف‌نگر، نمادی است از روح آزاده و حقیقت‌جو. زندگی او در این نامه‌ها، در پیوندی ناگسستنی با قدرت‌های بیرونی تصویر شده است. اما رابطه‌اش با محمدپاشای جاف نشان می‌دهد که حتی در دل ساختارهای سنتی، حمایت از نخبگان و ادیبان می‌تواند ریشه در احترام و حمیّت شخصی داشته باشد، نه صرفاً استثمار. این وضعیت، پرسش از ماهیت آزادی فردی در ساختارهای سنتی را پیش می‌کشد، اما با تأکید بر وجود ظرفیت‌های انسانی برای یاری‌رسانی. تجربه‌ی تلخ مولوی با رئیس‌العشایر، نمونه‌ای بارز از بی‌عدالتی سیستماتیک و اختلافات عشیره ای است که در آن، حقِ افراد ضعیف‌تر به آسانی پایمال می‌شود. در غیاب یک نظام قضایی مقتدر و عادلانه، افراد مجبورند برای احقاق حق خود به وساطت و رأی خان حاکم پناه ببرند.

پارت سوم
این وضعیت، بر آسیب‌پذیری عدالت در جوامعی که نهادهای مدرن و شفاف در آن‌ها ریشه ندوانده‌اند، صحه می‌گذارد و رنج خرد را در مواجهه با بی‌عدالتی ساختاری عمیق‌تر می‌سازد. اصرار بر «زود بودن» و حل فوری مشکلات مالی، نشان‌دهنده‌ی غلبه‌ی عقلانیت ابزاری (تمرکز بر کارایی و رسیدن به هدف مشخص) در زندگی روزمره است. این در حالی است که مولوی، به عنوان ادیب و حکیمی فرزانه، نمادی از عقلانیت جوهری (جستجوی معنا و ارزش‌های والاتر) است. این نامه‌ها، تضاد آشکار میان دغدغه‌های معیشتی و مادی با آرمان‌های فکری و معنوی را به وضوح نشان می‌دهند و ما را به این تأمل وامی‌دارند که چگونه فشارهای بقا می‌توانند بر زیستِ معنوی و فکری سایه بیفکنند.
این وضعیت همچنین بازتاب‌دهنده‌ی عُسرت فکری و فرهنگی زمانه است، جایی که یک روشنفکر به جای تعمق و تولید فکری، مجبور به درگیری با مسائل پیش پا افتاده‌ی زندگی روزمره می‌شود؛ نمودی از رنج خرد در بستر یک زیست روشنفکرانه ناگزیر. تخلص «المعدوم» که در انتهای هر دو نامه نقش بسته، فراتر از امضایی متواضعانه، راز وجود مولوی را برملا می‌کند. این کلمه در ادبیات صوفیانه و عرفانی، غالباً به معنای فنای فی‌الله و بی‌خودی در برابر هستی مطلق است. مولوی، در میانه‌ی درگیری با واقعیات زمینی و نیازهای مادی، روحی عمیقاً بی‌نیاز و به هستی والاتر پیوسته دارد. این تضاد میان دغدغه‌های عقلانیت ابزاری برای بقا و آرمان‌های عقلانیت جوهری برای معنا، جوهر زیست این روشنفکر است؛ تجلی‌گاه رنج خردی که در تعالی روح خود پناه می‌جوید.
این دو نامه‌ی مولوی کورد، با وجود کوتاهی‌شان، نه تنها اسنادی از زندگی شخصی یک شاعر بزرگند، بلکه متونی پربار برای تحلیل اجتماعی و فلسفی به شمار می‌روند. آن‌ها تصویری زنده از رنجِ انسان در برابر ساختارهای قدرت، معیشتِ ناپایدار و بی‌عدالتی‌های پنهان را ارائه می‌دهند.
این نامه‌ها، ما را به تأمل وامی‌دارند که چگونه یک جامعه و ساختارهای آن می‌توانند حتی بزرگترین فرزندان فکری خود را نیز به ورطه‌ی سودازدگی و اضطراب بکشانند، اما در عین حال، ظرفیت‌های انسانی برای دوستی، حمیّت و حفظ کرامت را نیز آشکار می‌سازند. در نهایت، این نامه‌ها، فریادی خاموش از یک ادیبِ محصور در جبر زمانه است که هرچند به بقای مادی می‌اندیشد، اما در پس کلامش و در ژرفای تخلصش، پرسش‌های عمیقی از معنای کرامت و عدالت را برای نسل‌های بعد به یادگار می‌گذارد.
برای زمانه‌ی ما، این نامه‌ها درس‌هایی گرانبها در بر دارند، تجربه‌ی تلخ مولوی، هشداری است برای لزوم بنا نهادن نهادهایی شفاف و پاسخگو که از تضییع حقوق افراد جلوگیری کنند. دغدغه‌های معیشتی مولوی یادآور می‌شود که چگونه فشار اقتصادی می‌تواند بر توانایی‌های فکری و کرامت انسانی سایه افکند. توسعه‌ی پایدار، کلید رهایی از این «عسرت زمانه» است. گله‌گزاری مولوی از فرزندش، بر اهمیت جدیت و مسئولیت‌پذیری در امور تأکید دارد؛ درسی برای جامعه‌ای که خواهان پیشرفت است. مولوی، با همه‌ی گرفتاری‌ها، هرگز از مقام ادبی و معنوی خود فرو نگذاشت. این نامه‌ها نمادی از زیست خردمندانه در عین مواجهه با واقعیت‌های خشن هستند. این روایت، ما را به پرسشی بنیادین رهنمون می‌شود، آیا ما، در این عصر مدرن، توانسته‌ایم فضایی بیافرینیم که دیگر هیچ خردمندی مجبور به «خون جگر خوردن» برای بقا نباشد؟ و آیا عدالت، نه در گرو رأی «خان حاکم»، که در پناه قانون و برابری تحقق یافته است؟

در روزنامه روژان شماره 1121 مورخ 14 بهمن 1404 چاپ شده است
بازنشر آن با ذکر منبع بلامانع است
15 بهمن 1404, 12:25
بازگشت