rojanpress.ir | مشعل شعر جلال

مشعل شعر جلال

امروز دهم آبان، سالروز درگذشت شاعر توانای کردستان جلال ملکشا است؛ شاعری که روح ناآرامش در گذر تاریخ و در میانه‌ی دو نظام سیاسی، جلا دید و مانند بسیاری از جوانان دوران خویش، مظلومانه به خاموشی رفت. بازخوانی سرنوشت او، ورق زدن تاریخی نانوشته است که کمتر کسی آن را ورق زده است. دهه‌ی پررمز و راز شصت برای اهالی کردستان یادآور روزگار تلخی است؛ روزگاری که بسیاری از حقیقت‌ها در میان صفیر گلوله و بوی باروت گم شدند.
شعر «داره‌پیره» آینه‌ی همان عصر است؛ عصری که رویدادهایش هنوز در پرده‌ای از ابهام است؛ اما در همان روزگار، شاعرانی چون هه‌ژار، هیمن و ماموستا حقیقی شکوفا شدند و جلال نیز در کنار آنان نشان داد که دانه را، اگر از جنس روشنایی باشد، حتی زیر سنگ هم بکاری راه خود را به سوی آفتاب می‌یابد.
او شاعری بود که هیچ‌چیز نتوانست روح بلند و سرکش‌اش را آرام کند. همه‌چیز را آزمود، اما تا خود به نتیجه‌ای نرسید، از هیچ تجربه‌ای شعر نساخت. شعر او آینه‌ی اندیشه‌ی نسلی است که هر یک به گونه‌ای قربانی شدند. شعر «هو کاروان» فریادی است که هنوز در فهم و احساس بسیاری نمی‌گنجد. او با این شعر کوتاه، تاریخ صدساله‌ی کردستان را با همه‌ی فراز و فرودهایش بازخوانی می‌کند و نسل جدید را به تأمل فرا می‌خواند.
جلال، از دل سکوت تا مرز غربت سفر کرد، اما روح بی‌قرارش هیچ‌جا آرام نگرفت. سرانجام خانه‌ای محقر در گوشه‌ای از زادگاهش برگزید، در آغوش مادری دلسوز و در کنار دوستانی که در تاریکی‌ها تنهایش نگذاشتند.
او در عنفوان جوانی، چون بسیاری از هم‌قطارانش، در تندباد انقلاب گرفتار شد؛ انقلابی که برای پیروزی‌اش لحظه‌شماری می‌کرد، اما جغرافیای زیستش خیلی زود دستخوش جنگی ناعادلانه شد و نگذاشت روح تشنه‌اش جلال از آزادی پس از سقوط دیکتاتور وقت، سیراب شود. پس از انقلاب، بخشی از آرزوهایش در دسترسی به کتاب‌ها و نشریات کردی هرچند اندک، برآورده شد و با همان بضاعت کم، مشعلی از اندیشه و باور برافروخت که می‌تواند روشنگر راه نسل‌های پس از خود باشد.
اگرچه در میان اشعارش رگه‌هایی از عشق و لطافت دیده می‌شود، اما جوهر اصلی سروده‌هایش وطن‌دوستی، زبان مادری و فرهنگ کردی است. با این‌همه، شعرهای عاشقانه‌اش چنان ناب و زلال‌اند که هنوز چون «دسته‌گلی» در میان دختران و پسران شهر دست‌به‌دست می‌شوند.
شاید اگر جلال در تهران، کاشان یا یزد زاده می‌شد، سرنوشتی دیگر داشت، اما با همه‌ی رنج‌هایی که کشید، امروز به‌عنوان شاعر ملی کردها، نامش بر زبان مردم و نغمه‌اش در جان زمان جاری است.
می‌گویند شاعران جلوتر از زمانه‌ی خود حرکت می‌کنند و انسان‌های معاصر از درک اندیشه‌شان عاجزند. جلال ملکشا نیز به سبب همین تفکر والا، در ظرف زمانه‌ی خود نگنجید؛ یاغی و سرکش بود. چون تیغ داس علف‌زن، میان دو سندان سیاست زمانه‌اش گرفتار شد، اما این کوبش سندان‌ها، زبان او را تیزتر کرد. راه خود را می‌رفت، به هیچ توصیه‌ای دل نمی‌داد؛ باید خود می‌دید، می‌آزمود و باور می‌کرد. از دوست و دشمن سخن می‌شنید، اما تصمیم را خود می‌گرفت. شاید همین است که با وجود تنگدستی، در آثارش هیچ نشانی از تملق و ریا نمی‌توان یافت.
جلال، فریاد فروخفته‌ی نسلی است که پروانه‌وار سوخت، اما پژواک صدایش هنوز نه‌تنها در کوه‌های کردستان، بلکه در کوچه‌پس‌کوچه‌های ایلام تا ماکو می‌پیچد.
یادش گرامی و نامش جاودان.
سلیمان اللهمرادی

9 آبان 1404, 20:54
بازگشت