rojanpress.ir | جلال ملکشا و فضیلت متعالی رنج، مظلومیت و معصومیت

جلال ملکشا و فضیلت متعالی رنج، مظلومیت و معصومیت

در انزوای خاکستری غربت وطن، زندگی جلال ملکشا، شاعر سنندجی، روایتی است از «مظلومیت» و «معصومیتی» که در هیبت رنج، متبلور شد. این یادداشت، قصد ندارد بر مرثیۀ فراموششدگی او بگرید، که می‌کوشد تا این دو مفهوم را در بوتۀ تأمل بنشاند.
او در فضایی زیست که سکوت، ارثیۀ نسلی بود که رنج را همچون مویه‌ای آشنا در خون خود داشت. مظلومیت او، فریاد خاموشی بود علیه شکلی از بی‌عدالتی و نابرابری ساختاری که شاعر را به حاشیه می‌راند. این مظلومیت، رنجی «تحمیل‌شده» بود و نتیجهٔ رویارویی روحی لطیف با جهان خشنِ «سیاست زدگی» انسان و «کالاشدگی» فرهنگ. رنجِ او، رنجِ تنهایی نبود، رنجِ «نافهمیده‌شدن» بود.
اما آن چه مظلومیت جلال را بیشتر نمایان می‌کند، «معصومیت» اوست. معصومیتی که توان «شگفتی سازی» را در او زنده نگه داشته بود. شعرش اگر چه از درد سرشار است، اما کمتر به تلخی می‌گراید. این معصومیت، سلاح او در برابر پلشتی‌های جهان بود؛ سلاحی که با آن، به جای نفرت، به سرایش زیبایی پرداخت. او مانند آن درخت پیری بود که با وجود تمام طوفان‌ها و ناملایمتی ها، هنوز در بهار، شکوفه می‌داد. شکوفه‌های شعرش، عاری از هرگونه کینه و تعصب، محصول همان معصومیت ناب بود.
در واقع معصومیت او را باید در چارچوب اخلاق فضیلت بازخوانی کرد. در جهانی که عقلانیت ابزاری بر مناسبات حاکم بود، ملکشا نسبت به منطق سرمایه‌داری فرهنگی مقاومت می‌کرد. این مقاومت، شاید یک انتخاب استراتژیک و شاید برآمده از نفس شاعرانه او بود. همین امر باعث می‌شد که نتواند - یا نخواهد - خود را با قواعد بازی مسلط همسو کند.
رنج‌های جلال ملکشا، تنها مال او نبود. این رنج، «پیکرۀ متعالی‌شده» درد مردمانی است که در وجود شاعری منفرد، تجسم یافته است. زندگی او پرسشی است بنیادین: آیا رنج، شرط لازم برای آفرینش هنر ناب است؟ و اگر چنین است، آیا این «عدالت» است که شاعر، قربانی شود تا شعرش بدرخشد؟
شاید پاسخ در این باشد که رنج جلال، «انتخاب» او نبود، اما «پذیرش» رنج و تبدیل آن به شعر، انتخاب قهرمانانۀ او بود. او با زیستن در مظلومیت و پاسداشت معصومیت، به رنج خود «معنا» بخشید. این، همان نقطۀ اوج تراژیک زندگی یک هنرمند است: تبدیل زخم به واژه و تبدیل محنت به ملاحت.
وجود جلال ملکشا را می‌توان به مثابه پدیداری در نظر گرفت که در تقاطع دو امر پارادوکسیکال قرار داشت: از سویی در معرض نگاه سوژه‌های اجتماعی بود و از دیگر سو، در انزوای رادیکال به سر می‌برد. مظلومیت او نه یک تصادف، بلکه نتیجه ضروری ساختاری بود که همواره در پی تولید سوژه‌های مطیع است. جلال ملکشا از این منطق تبعیت نکرد؛ بنابراین توسط مکانیزم‌های بی تاب جامعه به حاشیه رانده شد. این حاشیه‌نشینی، شکل خاصی از خشونت نمادین بود که نه با حذف فیزیکی، که با نادیده گرفتن صورت می‌گرفت.
رنج در این منظومه فکری، کارکردی دوگانه داشت: از یک سو، محصول برخورد سوژه با ساختارهای سلطه بود و از دیگر سو، ماده خام آفرینش هنری به شمار می‌رفت.
موقعیت تراژیک ملکشا در این بود که می‌دانست صدایش در گفتمان مسلط جایی ندارد، ولی همچنان به آفرینش ادامه می‌داد. این پافشاری بر تولید در شرایط ناممکن، شکلی از مقاومت اگزیستانسیالیستی بود.

روانش شاد
و یادش گرامی


8 آبان 1404, 19:29
بازگشت