دسخوش، خالو ناصر دِلیلیلیلیلی... این صدای آشنای بوق مینیبوس، امروز در اینستاگرام میلیونها نفر را شیفتهی خود کرده است! شاید حتی شرکت بنز هم هرگز تصورش را نمیکرد که تقلید صدای یکی از محصولات چند دهه پیشش بتواند چنین موجی از توجه و تحسین را برانگیزد.
نمیدانم این پدیده را باید «هنر» نامید، «سرگرمی» یا نشانهای از سقوط فرهنگی و روانی جامعهای خسته؛ اما حقیقت این است که کاری که خالو ناصر با یک بوق ساده انجام داد، از توان صدها مقاله، همایش و برنامه تلویزیونی بیرون بود.
جامعهای که زیر شدیدترین فشارهای اقتصادی و روانی قرار دارد ــ از احتکار و گرانفروشی داخلی گرفته تا مکانیسمهای تحریم و تهدید خارجی ــ طبیعیست که برای رهایی از این بار سنگین، به سمت سادهترین و حتی به ظاهر بیمعناترین سرگرمیها پناه ببرد. جامعهای فرسوده که دیگر حوصلهی تحلیل، تفکیک و اندیشیدن ندارد؛ فقط میخواهد برای لحظهای بخندد، فراموش کند و نفس بکشد؛ اما همین نقطه، زنگ خطر است.
وقتی جامعهای میان «تفریح» و «تفکر» مرز نمیبیند، دیگر توان جمعیاش برای حل بحرانها از دست میرود. همانگونه که در کردستان، تورم و بیکاری به «ابربحران» رسیده و بسیاری از ما حس میکنیم در بنبست ایستادهایم.
در این میان، خالو ناصر با بوق مینیبوسش، آینهای در برابرمان گرفت؛ آینهای که بیرحمانه، اما صادقانه، تصویر ما را نشان داد. او فقط بوق نزد، بلکه زنگ خطر وجدان اجتماعیمان را به صدا درآورد.
دسخوش خالو ناصر!
کار تو مسخره نبود؛ مسخره، شرایطی است که در آن، صدای بوق تو از هزاران سخنرانی و مقاله و کتاب تأثیرگذارتر شده است. در حالی که پیجهای دانشمندان، نویسندگان و فرهیختگان ما در انزوا ماندهاند، بوق تو میلیونها مخاطب دارد؛ و این نه مایه خنده، که جای تأمل عمیق است.
این بوق باید ما را بیدار کند؛ بهویژه انجمنهای ادبی و فرهنگی که در گردهماییهای تکراری و بیاثرشان سالهاست گرفتارند. اکنون زمان آن است که از لاک انفعال بیرون آیند و با خلاقیت، جسارت و نوآوری، دوباره جامعه را به حرکت درآورند.
صدای بوق خالو ناصر شاید ساده باشد، اما پژواکش در جان این مردم، بلندتر از هر خطابهای است.