امروز روز دلتنگی بود. روزی که بغض در گلوی من خانه کرده بود و سکوت زمین و آسمان را پر کرده بود. اما میدانستم که دلتنگی من، در برابر حال و روز بچههای تیم، چیزی نیست. میدانستم روحیهی آنها شکستهتر از دل من است. پس تصمیم گرفتم بروم…! به زمین تمرین…! جایی که قلب تپندهی پاریزهر کردستان هنوز میتپد.وقتی وارد شدم، چشمها پر از سؤال بود، پر از درد. نفس عمیقی کشیدم و سخنم را نه با گلایه، بلکه با تشکر آغاز کردم. از مردمی گفتم که در سرما و گرما، در شادی و اندوه، هرگز پاریزهر را تنها نگذاشتند. از هوادارانی گفتم که امید را مثل شعلهای کوچک، در تاریکیها زنده نگه داشتهاند.
بعد رو به بچهها کردم و گفتم: «قبول کنیم تیم دیروز، تیم همیشگی ما نبود… اما به یاد داشته باشید از دید مردم پاریزهر فقط یک تیم نیست، پاریزهر ریشه در غیرت دارد… ریشه در نام مقدس کردستان دارد… ریشه در عشق و ایستادگی دارد. شما دردکشیدهی سرزمینی هستید که همیشه در برابر ناملایمات و نامهربانی ها جنگیده و همیشه ایستاده، ناامیدی سهم ما نیست. ما باید دوباره برخیزیم. هنوز ۱۱ هفته در پیش است، و این یعنی ۱۱ فرصت برای برخاستن، برای فریاد زدن نام کردستان بر قلهها.»
در آن لحظه سرهایشان پایین بود. درد را در شانههایشان میدیدم. بغض گلویم را گرفت… اما اجازه ندادم شکستنی شود!
با صدایی لرزان اما ارادهای محکم فریاد زدم: «سرتان را بالا بگیرید… شما سربلندید! سربلندید چون در میانهی بیعدالتی و نادیدهگرفتن، هنوز میجنگید. سربلندید چون کوهستانهای کردستان شما را پرورانده. سربلندید چون نام شما با نام کوردستان گره خورده است.»لحظهای بعد… سکوت شکست. اشک در چشمان خیلیها حلقه زد. ما دستانمان را در هم قفل کردیم… حلقهی اتحاد را بستیم. و یکصدا نام کردستان را فریاد زدیم…
قَسَم خوردیم، به نام متعال الله، که پاریزهر زنده میماند. نه فقط برای ورزش و فوتسال بلکه برای غرور یک ملت بزرگ و تاریخی!
در پایان، از مردم شریف، مهربان و همیشه همراه سنندج و کردستان میخواهیم: دعای خیرتان را از ما دریغ نکنید. زیرا این تیم با عشق شما نفس میکشد… و با نام کوردستان دوباره اوج خواهد گرفت. مطمئن باشید.