روژانپرس: «هیچوقت با خودت اندیشیدهای که چرا سکوت، این خاموشی ظاهراً بیصدا، گاهی به شکل طوفانی درونی بر جانت میوزد و تو را به اعماق ناشناختهی خودت میبرد؟
چرا لحظهای که زبان بسته است، دل رساتر از همیشه فریاد میزند و تو معنایی را میفهمی که هیچ واژهای توان بازگوییاش را ندارد؟»
زندگی ما پر از صداست؛ از همهمهی خیابانها تا گفتوگوهای بیپایان و هیاهوی رسانهها. اما در میان این همه صدا، لحظههایی هست که زبان کم میآورد و کلمات از بیان بازمیمانند. در این لحظهها سکوت آغاز میشود؛ سکوتی که خالی نیست، بلکه سرشار از معناست. سکوتی که گاه رساتر از هزاران فریاد است و در اعماق جان ما جریان دارد. این سکوت، پناهگاه دل خستهی انسان است، جایی که میتواند بیهیچ قضاوتی در خود فرو رود و با خویشتن راستینش روبهرو شود. سکوت، فرصتی است برای شنیدن صدای درون، صدایی که در غوغای زندگی روزمره معمولاً خاموش میماند.
مارتین هایدگر، انسان را «افکنده در جهان» میدانست؛ موجودی که ناخواسته در هستی پرتاب شده و باید با رازها و دشواریهای آن روبهرو شود. این بودن، همواره با *نگرانی بنیادین* همراه است: نگرانی از گذر زمان، از نیستی، از آیندهای که در مه پنهان است. این نگرانیها را نمیتوان همیشه به زبان آورد؛ آنها در سکوت خانه میکنند و در همان خاموشی خود را آشکار میسازند. گویی سکوت، زبانی دیگر است که حقیقت وجود را بیان میکند، زبانی که نه با گوش، بلکه با دل شنیده میشود. درست در همین سکوت است که انسان با پرسشهای بنیادین هستی روبهرو میشود: من کیستم؟ چرا اینجا هستم؟ معنای بودن چیست؟ او میگوید سکوت نیز سخن گفتن است؛ سخنی عمیقتر از کلمات. وقتی واژهها خاموش میشوند، معنا همچنان جاریست. نگاه یک مادر، دست لرزان یک پدر، اشکی آرام بر گونهی کودک، یا حتی وقفهای کوتاه در میان سخن، همه شکلهایی از همین فریاد خاموشاند. سکوت، فریادیست که گوش نمیشنود، اما قلب آن را با تمام توان دریافت میکند. سکوت میتواند زبان مشترک عشق، رنج، امید یا حتی سوگواری باشد؛ زبانی که در هر فرهنگی فهمیده میشود و هیچ ترجمهای نمیخواهد.
این سکوتها تنها تجربهای فردی نیستند، بلکه در دل جامعه هم حضور دارند. در کلاسهای درس، در خیابانهای پر ازدحام، در خانههای خاموش، و حتی در میان شادترین محافل میتوان رد پایشان را یافت. سکوت، ضعف یا ناتوانی نیست؛ عمق است. هر انسان دفتریست پر از کلمات نگفته، پر از احساسهایی که در سکوت نوشته شدهاند. این سکوتها گاه رساتر از هر شعار و اعتراضیاند؛ فریادی خاموش که تنها دلهای شنوا آن را میفهمند. کافی است به سکوت جمعی در یک لحظهی تاریخی فکر کنیم؛ جایی که هزاران نفر بدون کلام، با نگاهها و حضورشان معنایی را منتقل کردهاند که هیچ خطابهای قادر به رساندنش نبوده است.
شنیدن این سکوتها، هنری انسانی است. وقتی به جای شتاب در قضاوت، به خاموشی دیگری گوش میدهیم، در حقیقت به هستی او گوش سپردهایم. گاهی کافیست کنار کسی باشیم، بیهیچ کلامی. همان حضور خاموش میتواند سنگینترین بارها را سبک کند. در سکوت، حتی یک نگاه یا لبخند ساده میتواند معنایی داشته باشد که هیچ واژهای توان بیانش را ندارد. این سکوتها ما را یادآور میشوند که همدلی همیشه در کلمات نیست، بلکه در حضور بیصدا و صمیمی است.
سکوت همچنین دری است به سوی *خود اصیل*. هایدگر باور داشت تنها در لحظههای سکوت است که انسان میتواند با حقیقت خویش روبهرو شود. در هیاهوی روزمرگی، ما از خویش فاصله میگیریم و معنا را به دست «دیگریها» میسپاریم. اما سکوت ما را بازمیگرداند؛ بازگشت به خویشتن، بازگشت به اصالت. در این بازگشت، انسان درمییابد که بودن، فراتر از گفتن است. سکوت، آینهایست که در آن میتوان خویشتن را بیپرده دید. در این خاموشی، انسان فرصت مییابد با ترسها، امیدها و پرسشهای خودش روبهرو شود؛ چیزی که هیچ هیاهویی امکانش را فراهم نمیکند.امروز، بیش از هر زمان دیگر، جهان ما نیازمند شنیدن سکوتهاست. در عصر شتاب و صداهای بیپایان، سکوت فرصتی است برای اندیشیدن، برای بازشناختن خود و دیگری. اگر به سکوت گوش بسپاریم، درمییابیم که خاموشیها رساترین فریادها هستند؛ فریادهایی که نه گوش، بلکه دل باید آنها را بشنود. سکوت، لحظهایست برای بازآفرینی معنا، برای دوباره یافتن پیوند میان انسان و هستی. این سکوتها ما را به یاد میآورند که در میان شلوغی جهان، هنوز لحظههایی ناب وجود دارد که تنها در خاموشی میتوان لمسشان کرد.
وقتی سکوت، فریاد میشود، زندگی عمقی تازه مییابد. آنگاه درمییابیم که حقیقت، همیشه در کلمات نیست؛ گاهی در همان لحظههای خاموشی است که جهان با ما سخن میگوید. سکوت، رساترین فریاد هستی است.