در آستانهی سال تحصیلی جدید، تبلیغات رسمی چنین القا میکنند که دستگاه متولی آموزش با آمادگی کامل و با در نظر گرفتن تمامی سناریوها، درب کلاسها را به روی دانشآموزان و معلمان خواهد گشود. با این حال، دربارهی میزان صحت این ادعاها باید تامل کرد. نه آمادگیهای ادعاشده و نه سناریوپردازیها با واقعیتهای موجود تماما سازگارند؛ نه دسترسی به دادهها و آمارهای دقیق به سهولت امکانپذیر است و نه همان اندک دادههای در دسترس از شفافیت کافی برای تحلیل و ارزیابی کارشناسان و رسانهها برخوردارند. از همین رو، نقدها بیشتر ناظر بر وجوه کلی ضعفها، کاستیها و کمبودها باقی میماند. علاوه بر این، نهاد رسمی آموزش تمایل چندانی به دیالوگ رسانهای- به ویژه با رسانەهای مستقل- یا ورود به گفتگوی انتقادی با متخصصان ندارد؛ تجربههای گذشته نیز گواهی بر این واقعیتاند.
بدین ترتیب، به جای درنگ بر این سطح، بحث را به درون کالبد نظام آموزشی و به مهمترین واحد آن، یعنی «مدرسه»، منتقل میکنیم.
درصد بسیار اندکی از افراد جامعه را میتوان یافت که تجربهی حضور در نهاد مدرسه را نداشته باشند. مدرسه، همچون خانواده، بخشی از تجربهی زیستهی همگانی بشر است. شکل تکاملیافتهی مدارس امروزی بهعنوان یکی از دستاوردهای ارزشمند تمدن غرب، در سدهی بیستم تکوین یافت. از این رو بیراه نخواهد بود اگر این مدارس را «مدارس قرن بیستمی» بنامیم؛ در برابر مدارسی که در سالهای اخیر در حال شکلگیریاند و با هدف دگرگونی بنیادی آموزش، سیمای «مدارس قرن بیستویکمی» را به خود گرفتهاند.
مدارس ما همچنان در قالبی سنتی باقی ماندهاند؛ گزارهای که نه تنها کارشناسان تعلیم و تربیت، بلکه معلمان و دانشآموزان نیز آن را بهخوبی درک میکنند. در شرایطی که آموزشهای دیجیتال گسترش یافته، روشهای نوین یادگیری آنلاین در حال توسعهاند و از همه مهمتر، ظرفیتهای شگفتانگیز هوش مصنوعی چشمانداز تازهای برای آموزش گشوده است، این واقعیت بیش از پیش آشکار میشود. در این میان، سه پرسش بنیادین را میتوان طرح کرد:
۱. مدارس ما به چه معنا «سنتی» هستند؟
۲. چرا در همین وضعیت باقی ماندهاند؟
۳. راه برونرفت از این وضعیت چیست؟
مدارس قرن بیستمی، همان مدارس سنتی ما هستند؛ با معماری و ساختار فیزیکی یکسان، برنامەی درسی متمرکز و یکپارچە، روشهای ارزشیابی ثابت، الگوی یکسویەی رابطهی معلم- شاگردی و شکاف شدید آموزش با نیازهای پیچیدە و متنوع انسانی. شاید برخی جایگیری وایتبردها با تختهسیاهها، نصب پروژکشنها و ورود برخی از تکنولوژیهای روز به مدارس را نشانهای از فاصلهگیری از مدارس سنتی تفسیر نمایند، اما واقعیت این گونه نیست. ساختار، مناسبات و اصول کلی مدارس سنتی همچنان بر نهاد مدرسه حاکم است. مثلا هوشمندسازی کلاسهای درس تغییری جدی در روشها و شیوههای مرسوم تدریس ایجاد نکرده است. کافیست مراجعهای به مدارس داشته باشید، تکنولوژیهای نوین تنها کار اداری مدارس را سهولت بخشیدهاند، ولی کلاسهای درس تنها با این تکنولوژیها آراسته شدهاند. دبیران و معلمان در بهترین حالت نسخهی پی دی اف کتابهای درسی را از طریق پروژکشنها نمایش میدهند و یا گاها فیلمی آموزشی. آزمایشگاهها و کارگاهها اغلب در مدارس خاص دارای وضعیت مطلوب هستند، ولی در مدارس عادی ، در صورت وجود، با استانداردها بسیار فاصله دارند دبیران و معلمان هم در چارچوب آموزشهای سنتی مراکز تربیت معلم و متناسب با همین وضعیت آموزش دیدهاند. بدیهی است کادر اجرایی مدارس نیز در قالب الگوها و مدلهای معمول و مرسوم، نهاد مدرسه را مدیریت میکنند. قطعا نمیتوان مدعی شد که این نهاد سنتی فاقد اثربخشی است، اما میتوان گفت به تدریج و با تحولات روی داده در سطح جهانی همین اثربخشیها را نیز از دست خواهد داد.
اما چرا این مدارس سنتی ماندهاند؛ طیف گستردهای از عوامل وضعیت موجود را رقم زدهاند. اگر دقت کنیم در چند سال اخیر، پربسامدترین جملە مسئولان نهاد آموزش، تلاش برای خالی نبودن کلاسهای درس از معلم بودە است. یا یکی از بزرگترین مشکلات، کمبود شدید فضای آموزشی است. در واقع مسالهی اصلی و اولویت نخست تامین زیرساختها و منابع انسانی بوده است. بدیهی است که در این شرایط نمیتوان از مسائل کیفی یا از تغییرات و تحولات عمیق بحثی به میان آورد. روشن است که این مشکلات، تاثیرات جدی بر کیفیت آموزش خواهد داشت؛ کلاسها با تراکم بالای دانشآموزی، دبیران و معلمان غیرتخصصی، فقدان امکانات کارگاهی و آزمایشگاهی و صدها مشکل ریز و درشت دیگر کیفیت آموزش را به حداقل رساندهاند.
محتملا این وضعیت هر ناظری را از پرداختن به علل اصلی سنتی ماندن مدارس مایوس میسازد، چرا که سازمان متولی عجالتا درگیر آمادهسازی زیرساختهاست و تغییر الگوها و روشها و شیوههای سنتی آموزش را در حاشیه قرار داده است!
اما چرایی گرفتار ماندن در این وضعیت، پرسشی جدی و سرنوشتساز برای نظام آموزشی است. شتاب تحولات جهانی در حوزهی آموزش و فناوری به اندازهای بالاست که همگامسازی ساختار و سیاستهای آموزشی با این تغییرات باید در صدر اولویتها قرار گیرد. مقاومت در برابر تغییر، چیزی جز تعمیق عقبماندگی ساختاری و محرومماندن از معیارهای یک آموزش تراز جهانی و مدرسهی قرن بیستویکمی به همراه نخواهد داشت. از همین رو باید در اندیشه برون رفت بود.
تجربهها و تئوریهای موجود، تصویری ایدهآل و دلانگیز از آموزش در قرن بیست و یکم ارائه میدهند، تصویری که پازلهای آن در کشورهای توسعه یافته در حال تکمیل شدن است. هر یک از این پازلها به نحوی تصویر یک مدرسه قرن بیست و یکمی را تکمیل میکنند:
نقش معلم: معلم دیگر صرفاً انتقالدهندهی دانش نیست، بلکه تسهیلگر یادگیری و پرورشدهندهی مهارتهای کلیدی همچون تفکر انتقادی، خلاقیت و حل مسئله است.
روشهای یادگیری:
یادگیری در این مدارس برپایهی مسئلهمحوری، مهارتمحوری و پروژهمحوری است، تا دانشآموزان بتوانند آموختهها را در زندگی واقعی بهکار گیرند.
فناوری و نوآوری: فناوریهای دیجیتال، ابزارهای نوین و هوش مصنوعی نقش تعیینکنندهای در آیندهی یادگیری دارند. از همین رو، سواد رسانهای، سواد دادهای و یادگیری ترکیبی علوم در اولویت برنامههای درسی قرارگرفتهاند.
محیط یادگیری و برنامه درسی: تنوع بخشی به فضاهای آموزشی، شخصیسازی برنامههای درسی و توجه به استعدادها و علایق فردی دانشآموزان، مرزی روشن میان مدرسهی سنتی و مدرسهی قرن بیست و یکم ایجاد میکند. در این مدارس، پرورش خلاقیت و تشویق به نوآوری و تولید جایگزین آموزش صرفاً مبتنی بر مصرف دانش میشود.
کارکردهای اجتماعی: آموزش در قرن بیست و یکم صرفاً به بعد علمی محدود نمیشود. پرورش و آموزش مدارا، دیگریپذیری، شهروندی دموکراتیک بخش جداییناپذیر کارکردهای مدرسه در این عصر است.
بدین ترتیب، مدرسهی قرن بیست و یکم نهادی پویا و چند بعدی است که کارکردش صرفا آموزش دانش نیست، بلکه پرورش انسانهایی خلاق، مسئول، متفکر و آماده برای زندگی در جامعه میباشد.