طبیعت، کانون زایش است و برای موجودات، سرچشمه حیات. انسان از دامن سخاوتمند طبیعت ارتزاق میکند و جلوههای بیپایانش در طول حیات بشر، الهامبخش سرودههای شاعران و هنرمندان بوده است.انسانها را میتوان از نسبتشان با طبیعت شناخت. انسانی که با طبیعت و ارکان آن انس نداشته باشد، انسان کاملی نیست و این نقص را امروز بهروشنی میتوان در نسل جدید، بهویژه در شهرهای بزرگ و صنعتی، مشاهده کرد.پروین اعتصامی تنها ۳۴ سال زیست، اما پندها و اندرزهای ماندگارش را اغلب از جهان موجودات کوچک و شگفتانگیز طبیعت الهام گرفته است. حال اگر از یک دختر ۳۵ ساله همین تهران امروز بپرسیم «شبپره چیست؟» شاید بهدرستی، پاسخی نداشته باشد.
سرگذشت علم نیز بینیاز از طبیعت نبوده است؛ نیوتن از افتادن یک سیب به کشف قانون جاذبه رسید. دیدن و لمس طبیعت برای کودکان یک ضرورت است؛ تنها با خواندن در کتابها نمیتوان به عظمت هستی پی برد.
اندوختههای یک روستایی یا چوپان از تجربه زیسته در دل طبیعت، در بسیاری موارد بیش از دانستههای تحصیلکردگان شهری ماست. اگر حاصل کسب دانش را به معنای بهبود زندگی تعریف کنیم، این مهارت در روستازادگان و طبیعتزیستها در شرایط بحرانی و یکسان، بهمراتب بیشتر از شهرنشینان است.
با این مقدمه سراغ پیامدهای گسست انسان و طبیعت میرویم.
مطالعه جدیدی که اخیرا رسانهای شده نشان میدهد که پیوند انسان با طبیعت در حدود ۲۰۰ سال اخیر بیش از ۶۰ درصد کاهش یافته است. این کاهش، که همزمان با کاهش حضور واژگان مربوط به طبیعت در کتابها اتفاق افتاده، نشاندهنده یک شکاف فزاینده بین انسان و محیط طبیعی است.
مطالعهای که توسط پروفسور مایلز ریچاردسون از دانشگاه دربی انجام شده، نشان میدهد که از سال ۱۸۰۰، واژههایی مانند "رود"، "خزه" و "شکوفه" به طور قابل توجهی از کتابها حذف شدهاند که این امر با کاهش ارتباط انسان با طبیعت همخوانی دارد. این مطالعه با استفاده از دادههای مربوط به شهرنشینی، نشاندهنده یک روند نگرانکننده است که نیاز به توجه و بررسی بیشتر دارد.
نتایج این پژوهش نشان میدهد که انسانها در طول دو قرن اخیر از طبیعت فاصله گرفتهاند و این فاصله در زبان و ادبیات نیز منعکس شده است.
این گسست، نهتنها در سبک زندگی روزمره، بلکه در زبان و ادبیات نیز بازتاب یافته است. واژههایی که روزگاری بخشی جداییناپذیر از فرهنگ، شعر و داستان بودند مانند لالهزار، رودخانه، شکوفه و ماهتاب به تدریج از کتابها و گفتار عمومی حذف شدهاند. هرچند آنگونه که در پژوهش مذکور آمده است از دهه ۱۹۹۰ نشانههایی از بازگشت این واژگان به ادبیات دیده میشود، اما کاهش کلی هنوز چشمگیر است. این تغییر، به باور کارشناسان، هشداری جدی در باره آیندهای است که در آن نسلهای جدید با طبیعت غریبه میشوند.
در ایران هم، این پدیده بهویژه در شهرهای بزرگ و نیمهصنعتی کاملاً قابل لمس است. رشد شتابان شهرنشینی، ساختوسازهای فلزی و بتنی و کاهش فضاهای سبز باعث شده است که بسیاری از کودکان، تجربهای مستقیم از رودخانه، باغ، یا حتی آسمان پرستاره و چشمهسار نداشته باشند. بازیهای خیابانی جای خود را به فضای بسته آپارتمان و سرگرمیهای دیجیتال دادهاند.
تغییر در زبان نیز در اینجا آشکار است. بسیاری از واژهها و اصطلاحات بومی که با کشاورزی، دامداری یا توصیف مناظر طبیعی مرتبط بودند، امروز برای نسل جدید بیگانهاند. کودک شهری کمتر میداند چشمهسار چیست یا بهارانه به چه معناست. این فراموشی زبانی در واقع بخشی از فراموشی هویت است که پیوند ما را با محیطزیست سست کرده و نهابتا سبک زندگی ما را بی روح ساخته است.از بین رفتن ارتباط مستقیم با طبیعت تنها یک تغییر سبک زندگی نیست؛ بلکه پیامدهای روانی و اجتماعی عمیقی دارد.
طبیعت همواره یکی از سرچشمههای شکلگیری احساسات لطیف انسانی بوده است. لمس برگ، سوز سرما و کولاک، گرمای سوزان تابستان، بوییدن خاک بارانخورده یا تماشای غروب یا طلوع آفتاب یا خیره شدن به آسمان در دل تاریکی شب بدون آلودگیهای صوتی، حس همدلی و آرامش درونی را تقویت میکند. بیگانگی با این جلوههای طبیعت در چهارفصل سال، میتواند منجر به کاهش توان همدردی و افزایش رفتارهای سرد و ماشینی شود.
از سوی دیگر پژوهشهای متعدد در عرصه سلامت، نشان دادهاند که حضور در محیطهای طبیعی میزان هورمون استرس (کورتیزول) را کاهش میدهد. زندگی در محیطهای بسته و پر از محرکهای مصنوعی، بدون تماس منظم با طبیعت، میتواند فرسودگی روانی را تشدید کند و اپیدمی افسردگی را دامن بزند.فردی که هرگز تجربه زیست در جنگل یا مرتع را نداشته، کمتر احتمال دارد برای حفاظت از آن تلاش کند. این بیگانگی میتواند چرخه تخریب محیطزیست را تسریع کند، زیرا شهروندان نسبت به آنچه نمیشناسند، مسئولیتی حس نمیکنند.
اگر روند کنونی ادامه یابد، ممکن است در آینده نهچندان دور با نسلی روبهرو شویم که شباهت بیشتری به یک «انسان ماشینی» دارد تا موجودی عاطفی و احساسی. نسلی که در محیطهای کاملاً کنترلشده و مصنوعی بزرگ میشود، طبیعی است که دایره واژگانش تهی از تصاویر طبیعی است و احساساتش کمتر با محرکهای زیستی شکل میگیرد. چنین جامعهای ممکن است کارآمدتر و منظمتر بهنظر برسد، اما خطر بیروح شدن و فروپاشی سرمایههای عاطفی و اجتماعی را در دل خود دارد.
مقابله با این روند نیازمند برنامهریزی گسترده، هم در سطح فردی و هم اجتماعی است؛ از جمله آموزش محیطزیست از کودکی، گنجاندن مفاهیم و واژگان طبیعی در کتابهای درسی، داستانها و بازیها. گسترش فضاهای سبز شهری، ایجاد باغهای محله، مسیرهای پیادهروی در طبیعت و پارکهای موضوعی. سفرهای طبیعتگردی ارزانقیمت، برنامههای گروهی مدارس و خانوادهها برای بازدید از مناطق طبیعی، جنگلها و مراتع به ویژه در فصل بهار. احیای ادبیات طبیعتمحور، تشویق نویسندگان و شاعران به استفاده از تصاویر و واژههای طبیعت در آثار خود.
یافتههای این پژوهش نه فقط یک هشدار علمی، بلکه زنگ خطری برای فرهنگ و روان انسان معاصر است. در جهانی که تکنولوژی و شهرنشینی همهچیز را تسخیر کرده، حفظ ارتباط با طبیعت تنها برای سلامت زمین ضروری نیست، بلکه برای بقای روح انسانی نیز حیاتی است.اگر امروز برای بازسازی این پیوند اقدامی نکنیم، فردا ممکن است با نسلی روبهرو شویم که جهان را فقط از پشت شیشه و صفحه جادویی تلویزیون یا گوشی تلفن همراه بشناسد و قلبش برای شکوفه و رودخانه و باران هرگز نتپد.